تبليغاتX
وادی های سرگردان
 

باید بروم ...
ماندن جایز نیست!

وقتی چیزی مدام توی دلت فریاد می زند٬ وقتی وسوسه ای خودش را به در و دیوار سرت می کوبد٬ باید بروی رفیق. وقتی بالش ات٬ اتاق ات٬ کفش های ات٬ همه بوی رفتن می دهد٬ باید کوله ات را بندازی روی دوش ات و بروی. نمی شود ماند. دیگر ماندن و نماندن دست تو نیست...

باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را که به اندازه ی تنهایی من جا دارد بردارم٬
و به سمتی بروم

حرف دلگیری های ساده و اعصاب خوردی های گه گاه نیست ... من چیزیم نیست!! فقط باید بروم.باید این وسوسه را طی کنم٬ فاصله را باید بگذرانم..
وقتی جمله هایت به جای نقطه به سه نقطه می رسد٬ باید خودت را در راه گم و گور کنی٬ و منتظر اتفاقی ناگاه بمانی. حتی اگر بدانی هیچ اتفاقی نخواهد افتاد...!

درست مثل پاییزی که دارد تمام می شود(فقط یک ماه مانده) و هنوز آسمان بغضش را در گلو نگه داشته...!!!

+ انگار آسمان هم منتظر شکوایه من بود! (اضافه شده).

بالش من پر آواز پر چلچله هاست ...
بوی هجرت می آید ..

پ.ن: پی نوشت هم ندارد!!

 

+    سرگردان 

 

خیالت راحت

اینجا هیچ زنجیری،

نه برای دستانی است

و نه تهدیدی کارساز،

                                     آزادی...

هر طرف می خواهی برو!

تنها به سان گوسفندان ِ به دنبال ِ علف

زیر پایت هر گلی را لگد نکن...

درست است که گل معجزه ی بزرگ طبیعت نیست،

اما تو هم گوسفند نباش!!!

 

پ.ن : نمیدونم چی شد دلم خواست اینجوری بنویسم...!!

پ.ن : نمیدونم!!

 

+    سرگردان