می دونید
یه روزایی توی زندگی هست که
نیاز به یه کسی داری ...
یه کسی که ... که وایسه روبروی تو …
مستقیم زل بزنه توی چشمای خیس و خسته ات
اون ته ِ ته ِ چشمات رو نگات کنه ...!
دستشو ... همون که وقتی نوازشت می کنه ، آروم می شی با گرماش ، ببره بالا
با تمام قدرت بیاره پایین و .... محکم یه سیلی بخوابونه توی گوشت ....!!
اونقدددددر محکم که .... که تو ... فقط یه لحظه ... صورتت خم شه و ... یه سوزش وحشتناک رو حس کنی و ....
... و دستت رو بذاری روی گونه ات ... و با یه بهت خیس ، دوباره نگاش کنی و .....
ببینی توی چشماش که ... که خشمگینه ...
ببینی اون ته عمق نگاش ، که از دستت عصبانیه ...
توی اون سیاهی طولانی ... ببینی که دوست داره ...
ببینی که نگرانته ... که براش مهمی ... که هستی توی دلش ...
که نگاش کنی ... همونجوری که دستت روی گونته که ... اون بهش سیلی زده ...
که سرت دااااااد بزنه " تو چته لعنتی ؟ بسّه ... تو چته .. " ....
که سرت فریاد بکشه ..
که تو از بلندی فریادش یه هو بلرزی ... بغضت بشکنه ... هوار شه اشکات ...
که بری بغلش ...
که بغلت کنه ... محکم ....
که توی دستاش بلرزی ... و اون محکم تو رو بچسبونه به خودش ...
اونوقت با همون دستی که صورتتو سوزونده ، سرتو بگیره .. دستشو بکنه لای موهات ... نوازشت کنه ....
که سرت رو فشار بده توی گودی شونش ...
که تو چشمات رو ببندی ...
روی شونه اش هق هق گریه کنی ... آره .. هق هق ... بلند بلند .. از ته دل ...
توی بغلش بلرزی ... یخ کنی ... اشک بریزی ... بشکنی ... حتی بمیری ...
و خودت با خودت هی تکرار کنی که " تو چته لعنتی ؟ " ..
" تو چته لعنتی ؟ " ..
" تو چته لعنتی ؟ "..
" تو چته لعنتی ؟ " ..
..........
..................
یه کم که گذشت ... سرتو بلند کنه...
اشکاتو با نوک انگشتاش پاک کنه ...
ببوستت ... و بگه کابوس دیدی ، بیدار شو ...
و آروم بشی ....
....
آره .. امروز از اون روزاست واسه من ....
آره ... هست ....
کمک .....
یکی بیاد بزنه توی گوشم . یکی بیاد بیدارم کنه .... تورو خداااا .... خسته ام دیگه .....
بازم یه عصر جمعه...اونم از نوع ماه رمضونش ...
خستم!!!
چیزی نیست. من فقط خستهام.
من از تابستانی که هیچوقت خدا ، فصل من نبوده و نیست ، خستهام.
از روزهایی که به شکل اسفباری، تکرار روزهای گذشته هستند، خستهام.
از ضعف و ناتوانی ِ خودم خستهام.
از سرگردانی، دلتنگی و دلهره خستهام.
از فرصتسوزی و بیجسارتی خودم خستهام.
از روزهایی که هیچ امیدی به بهبودیاش نیست، خستهام.
چیزی نیست. من فقط خستهام.
از دلتنگی برای کسی که در من بود و با آغاز هر تابستان میفهمم یکسال دیگر از نبودنش گذشته است، خستهام.
من هرروز صبح در آینه، کسی را میبینم که من نیست. موهایش را شانه میکنم، نگاهش را میکاوم، به چشمهای شیشهایش خیره میشوم، به پیشانیش که یکی دوتا چین دارد دست میکشم، حتی دندانهایش را هم میشمارم، اما هیچ شباهتی بین او و پسرکی که در من بود نمیبینم.
من از این بیشباهتی خستهام.
چیزی نیست. من فقط خستهام.
از ناتوانی خودم، وقتی فهمیدم دنیا آنطوری نیست که گمان میکردم باید باشد، خستهام.
یک روز صبح از حمام بیرون آمدم، موهایم را که خشک میکردم فهمیدم دنیا شکل رویای چهارده سالگیام نیست. رویایی که در آن رسیدن به هرچیزی مثل خشک کردن مو ساده بود. دست کم من فکر میکردم که بود.
من از یادآوری آن صبح تلخ خستهام.
چیزی نیست. من فقط خستهام.
از شبهای بیرویا، خستهام.
هر شب، در اتاق را که میبندم، آرزو میکنم یا فردایی نباشد، یا اگر هست اتفاقی بیافتد که در اتاق من باز نشود و مرا از هراس روبرو شدن با دنیایی که آن بیرون است نجات دهد. دنیایی که با آن غریبهگی میکنم. دنیایی که مال من نیست ...
حقیقت این است که شبها همیشه صبح میشوند، من از جایم بلند میشوم، در اتاق را باز میکنم و بیتفاوت مشغول زندگی کردن میشوم.
من از این بیتفاوتی خستهام.
چیزی نیست. زمان که بگذرد، خستهگی من هم میگذرد. دست کم رنگ عوض میکند.
باز هم میتوانم خودم را قانع کنم راهی که در آن هستم و هیچ نفهمیدم کی به طرفاش هل داده شدم، هیچ هم راه بدی نیست. خوبیهایش را با انگشتانام بشمارم و شاد شوم از اینکه تعدادش از انگشتان یک دستم بیشتر است.
باز هم میتوانم سر خودم را آنقدر شلوغ کنم که حواسم از خودم پرت شود و برای قدری استراحت دلدل بزنم و فکر کنم زندگی یعنی همین! !
من دلداری دادن به خودم و هیچ کس دیگر را بلد نیستم. میتوانم توی ماشین که نشستهام، پایم را کمی روی گاز فشار دهم و فکر کنم آدمهایی هستند که خیلی خیلی بدتر از من زندگی میکنند. حق ندارم خسته باشم و ناله کنم. زیرلبی یکی دوتا فحش هم به خودم بدهم.آنوقت هق هق اشکهایم خیلی زود به قه قهه ای تهوع آور تبدیل میشود.
زمان که بگذرد، خستگی من هم میگذرد. آن وقت یک روز صبح از خواب بلند میشوم، پسر خوبی میشوم، از همه به خاطر این خستگی احمقانه عذرخواهی میکنم، . دوباره به زندگی ادامه می دهم!!!!
آی ... !
زندگی گه ! به توان ابدیت ...!!!
پ . ن : سوزش غریبی دارد این بغض سنگین به حنجره نشسته ...
پ . ن : نمیدونمممممم.....
... وقتی كسی را به شدت دوست می داری ، وقتی حسابی در كسی غرق ميشوی ،
ريسمانها بيشتر و بيشتر می شوند و بعد ناگهان رنج می كشی و فرومی ريزی...
هرچه بيشتر دوست بداری بيشتر رنج می كشی، و هرچه كمتر دوست بداری؟ تنهاتری.
و اين تنها قانون بی تغيير تبعيدگاه زندگی ... ز ن د گ ی ... است.
مثل آونگی مدام ميان علاقه و رنج نوسان می كنی و وقتی آرام بگيری؟
در راستای تنهایی ثابت ماندهای.
مثل بوكسوری كه قوايش تحليل رفته و حالا گوشه رينگ زير مشتهای سنگين حريف
به تله افتاده باشد تنها ضربهها را تحمل می كنی. ضرباتی از جنس رنج و تنهایی و
اندوه ... و درست در همين وضعيت است كه شروع می كنی به جمع آوری چيزهایی
كه بعدها جزئی از تو می شوند. چيزهایی كه می توانند برای لحظهای تو را زير ضربات
سنگين مشتها و زخمهای عميق تسكين دهند: چند كتاب ، چند تكه شعر ، چند آهنگ ،
چند فيلم ، چند نامه ، مشتي خاطره ، شماری دلتنگی و يك عشق غريب ، که انگار همیشه غریب می ماند...
داشتم فکر میکردم....آری درست است....بالاخره سرگردانها هم یک زمانهایی فکر میکنند...
روزهای بدی را میگذرانم و در پیش رو دارم...تنها تر از همیشه...داشتم فکر می کردم آخر چه معنی دارد تو که دوستی از جنس مونث نداری چطور انتظار داشته باشی دعوتت کنند برای حضور در جمعی که هر جنس مذکری برای خودش یک یا حتی چند جنس مونث دارد... این انتظارت بی جاست انگار....چطور انتظار داری وقتی یک سری از دوستانت که مدت آشناییت با آنها کمی زیاد شده در مهمانیشان که حرفش را هم با تو زده بودند دعوتت کنند و بخواهند تو را با دوستان قدیمی ترشان که شاید پسرخاله ات هم میانشان است یکی به حساب آورند...پس این انتظار هم بی جاست...تو نباید دعوت بشوی... چطور میتوانی انتظار داشته باشی از دوستانی که بیست و اندی سال با آنها همسایه بوده ای و دوست، تو را هم در جمع دو نفرشان که از نوع مذکر اند دعوت کنند و بگویند حالا که تنهایی تو هم کنار ما باش...این هم انگار از آن انتظارهای بی جای سرگردانهاست... چطور تویی که زبانی برای حرف زدن نداری انتظار داری که دخترانی با شیطنت هر چه تمام تر، از توی گوشه گیر و آرام خوششان بیاید و بتوانی با آنها رابطه ای برقرار کنی...پس ارتباط با یک جنس مخالف نیز برای تو انتظار بیهوده ایست... تو نباید از خودت همچین انتظاراتی را داشته باشی...پس مثل تمام انتظاراتت از آن هم باید بگذری....بایددددددددددد...تو حق نداااااااااری....
این روزها انتظار داشتن از دیگران و انتظار داشتن از خودم کار سختی شده است...درست مثل نفس کشیدنم!
نمیدانم چم شده.....اما هر چیزی که هست نمیدانم حس خوبی ست یا بد...انگار نمیخواهم باشم دیگر...
همه چیز برایم دارد به سختی میگذرد....درست مثل نفس کشیدنم.....کسی نمیداند...من هم نمیدانم شاید.....!!!
دگر میخواهم برای هیچکسی نباشم انگار...چه از جنس مذکرش و چه از جنس مونث که شاید بیش از یک بار
نبوده ام...دیگر انگار حتی از خودم هم بیزارم.....چه برسد به آدمهای دگر....هر چه که هست نمیدانم چیست........
نمیدانممممم.........
دلم میخواهد بعد از این تابستان لعنتی و از اول مهر زندگی ام را ترک کنم....بروم جایی که نه کسی مرا بشناسد
و نه من کسی را....نمیدانم آنجا کجا میتواند باشد.....اصلا جایی به این صورت که میخواهم هست یا نه.....نمیدانمممممم.....
نمیدانمممممم......
دلم گرفته ... کاش کسی بود چشمهای مرا لمس میکرد ... آرزوهایم را میفهمید ...
همین ... خسته ام از اینهمه غریبگی ...تنهام ... خیلی ...
دلم تنگ شد برای آن روزها...برای آن آرزوها که در سرم بود...
پسرک سیاه چشم ، عجیب دلتنگ شده ... آنقدر که می نشیند آرام و بی صدا
پشت ِ پنجره ، چشمهایش را می بندد و به صداها گوش می دهد و هی فکر
میکند ... که آمده ای ... که آغوشت ، تنها جای ِ امن ِ گریستن ..
تنها جای ِ امن ِ مردن .... تنها جای امن برای من...
لعنت به تو که به همین سادگی مرا در کوران ِ این روزهای تلخ و سیاه ،
تنها گذاشته ای ... لعنت به تو .... لعنت به باران .. به دریا .. به من ... لعنت به من!
پ . ن : حیرانم ... حیران آن همه بارانی که امروز بارید و چیزی از بغض کم نشد !!!
پ . ن : کلمات که سهل است .. حتی حروف هم لج کرده اند !
پ . ن : انتظار پیر ام نکند ، می کشد ام ...
دلم گرفت از این روزا
از این روزای بی نشون
از این همه در به دری
از گردش چرخ زمون
دلم گرفت از آدما
از آدمای مهربون
از این مترسکهای پست
از هم دلای هم زبون
تو هم که بی صدا شدی
آهای خدای آسمون
آهای خدای عاشقا
تویی فقط دلخوشیمون
آره دلم خیلی پره
از غمهای رنگ و وارنگ
از جمله ی دوستت دارم
دروغای خیلی قشنگ
دلم گرفت از این روزا
از آدمای مهربون
از تو که با ما نبودی
از اون خدای آسمون
......
...
+ دانلود آهنگ وبلاگ : از اینجا