تبليغاتX
وادی های سرگردان

 

واژه ها هم از دستانم می گریزند

و در این نگاه های ساده و پوچ انگار گم می شوند

تا من

بگردم و پیدایشان کنم ...

و چه لذتی دارد کوره راه ها را مدام بسوزم

بی آنکه حتی نقطه ای رادر دست بگیرم ...

...

صدای قدم هایشان گلویم را می سوزاند

وقتی که فریادم به آنها نمی رسد ...

یکی یکی از ذهنم فرار می کنند

و معنایشان را گم می کنم

و از ترانه هایم خط می زنم ...

و بعد به (...) های دفترم خیره می شوم ...

...

و باز ...

...............

در خلوتی سرد فرو می روم ...

بی آنکه صدای نگاهی را در اطرافم حس کنم

و یا

بوی سلامی را

به نگاه آشنایی بسپارم ...

... 

 

 

+    سرگردان