گفتم بنويسم... بهانه آوردم... گفتم بهانه نياور ٬ تو باید بنويسی... دوست دارم بخوانمت فقط به خدا ...
آمدم بنويسم... (با خود گفتم):
چه می توانی بنويسی؟ او که نگفته حرفهايت را می داند ... چطور است بنويسی چگونه دستهايت٬ پاهايت ٬وجودت از برای نمی دانم چه هنگام ديدار می لرزيد. يا بگويی واقعا مسحور چهره ای شده بودی که مدت ها دل تنگش ام... بگويی چگونه بی اختيار آغوشش را طلب کردی.... اما ... او همه ی اين ها را می داند ... همه را... حتی حال ات را بعد خواندن دفترها ....
امشب عجيب طولانی برايت حرف دارم... حوصله داری که .. نه؟
تو هيچ وقت برايم معمولی نبودی .. نه آشنای معمولی٬ نه دوست معمولی٬ نه مادر معمولی ٬ نه حتی عزيزترين معمولی ... نزديک ترين معمولی ... تو متفاوتی... نمی دانم از چه رو با نزديک شدنت هر چه با اين دل بی قرار ٬ قرار گذاشته ام فراموش می شود ... نمی دانم از چه روی صدايت تلاطم شعله ها را فرو می نشاند ... نمی دانم خود مسيحايی مگر که اينگونه آرامم می کنی ...
می دانی تا قلم بگردانی دست دلت رو می شود برايش... می نشينی فکر می کنی که : هميشه همين طور است .. حرفهايش را بعدا می فهمم ... انگار زمزمه ی اينکه "مسعود! اين فرق دارد .. از من دوری... اين چند وقت دوری " را تازه می فهمی... دلت آواره می شود... راست می گفت ... اين فرق دارد .. فقط يک فراق چند وقتی نيست .... حالا ديگر دل دل ات را شروع کرده ای ... کاش من هم به امامزاده رفته بودم.... به خودت لعنت می فرستی که : "آخر الاغ! تو که می دانی لجباز است. تو که می دانستی اگر بگويی میخواهی بروی بهانه می گيرد... دست دلش را می گرفتی و می بردی ... " و لج ات می گيرد از خودت... که چرا نتوانستی...!
آواره ای امشب .. می دانم .. می گويی چه می شود... هزار تا سوال بی جواب می پرسی ... از آينده می پرسی .. از گذشته .. و از حال .. و هيچ کس جوابی برای اين سه زمان ندارد ...دل ات هزار راه می رود .. بگذار بگذرم .... وگرنه الان می گويم کاش بودم و حديث آرزوها آغاز می شد... اما ... باور کن آرزوی من هم همین است که دوباره روزی کنارت خواهیم ايستاد و شانه هايمان سايبان آسمان ابری چشمانمان می شود .... نه در لغت و شعر .. بدون هيچ فاصله ای ... حتی فاصله از خانه تا بیمارستان ... کمتر از فاصله ی نور روی شانه های گياهان... کمتر از فاصله ی ضربان با قلب .. کمتر از فاصله ی خدا با تو ...
دراز کشیده ای روی تخت ... غرق رويا... رويا آدم را زنده نگه می دارد.. که اصلا رويا داشتن يعنی زندگی کردن .. انسان ها تمام عمر دنبال روياهايشان هستند ... فکر می کنی به اینکه تمام خيابان ها را با هم قدم میزنیم... به هيجان می آيی.. ياد تمام خوشبختی می افتی که به همين سادگی به دست می آيد ... چقدر ما قانعيم! ... فکر می کنی نکند بايد بيشتر بخواهيم؟! ... نه! ما به همين تلاوت چند بيت هم راضی ايم به خدا! چرا رهايمان نمی کنند دردها؟ مگر چه خواسته ايم؟! ..
- "من می رم زودتر خونمونو تو قطب بسازم" .. خونمون ... ما ... ما... چه ترکيبی .. "ما" ... دلم می لرزد ... چقدر با شکوه ... ما...من ديگر من نيستم٬ و شما ديگر شما نيستید...حقيقت است.. من... مسعود... نه! مسعود شما ... پسر شما .... مزه ی اکسير می دهد اين واژه ... مادر من...پدر من!!
تو را به جان همين لغات پرگناه ٬ زمزمه ی دل تنگی نکن دیگر.... اين روزها طاقتم عجيب کم شده .. حالا هی بگو لوس شده ام ! اما در واقع ...
سيمای زنی با روسری آبی.... چشم های درشت ... سفید و با مزه ... از راه رفتن اش می شناسی اش... با پای باند پیچی شده هميشگی این روزها.... قلبت از سينه ات عنقريب بيرون می پرد!! ... به هيچ چيز فکر نمی کنی... فقط آغوش اش ..... بی دغدغه ...
مدرسه ی موش ها یادم می افتد؟ آقا معلم در سختی ها هميشه از آن شهر موشها حرف می زد .. از آن مدينه ی فاضله ... می گفت : "بچه هااااا... بچه های خوب ... به شهرتون فکر کنيد... به خيابونای بزرگ و رنگارنگ .. به مادر و پدرهاتون که الان دارن اونجا رو درست می کنن .... اونجا هيچ خبری از ترس نيست .. ديگه هيچ کی شما رو اذيت نمی کنه ... هيچ خبر بدی نمی شنوين....هیچ خبری از درد نیست ... همه جا شاديه ... با هم می ريم توی يه مدرسه ی بزرگ و قشنگ ... اونجا باز شعر می خونيم و می خنديم ....توی اون شهر هيچ وقت هيچ وقت اسمشو نبر نمياد ..... " و بچه ها آروم به خواب می رفتن ....
حالا ... عزيزترينم .... بيا اين جا ... می خواهم برایت از روزهای خوب بگویم ... روزهای پر از شعر و غزل .... پر از آغوش بی دغدغه ... روزهايی که هيچ وقت غروبش غمگين نيست .. هفته هايی که هرگز جمعه هایش دل گير نيست ... خزونهايی که برگهاش از خستگی زمين نمی افتن .. باغهای هميشه سبز ... کوه های بلندی که صدایت می زنند! پا شين بياين ديدن ما! خيابونهايی که تا بخوای بی انتهان... تا نخوای برسی تموم نمی شن... اونجا دستها هميشه همديگرو گرفتن ... ترس هيچ کس نيست ... وسوسه ی بوسه هر لحظه برآورده می شود.... دل تنگيها اشک نميارن٬ ع ش ق می سازن ... اون جا پره از واژه ی " ما " ... فاصله يه افسانه است ....
بخواب آروم عروسک من .... برمی گردی و می سازيمش .... سختی ها هميشه هستند... اما من و تو و ما سخت تر ... مگر ما از رو می رويم؟! ... می سازيمش ....روياهامو شبيه ترانه زمزمه می کنم ... تمام فال هامو خوب يادمه... همیشه صدای خنده هات همه ی دنيامونو پر می کنه .... آروم بخواب ....
پ.ن: دلم آغوش بی دغدغه می خواد ...
پ.ن: تا یکشنبه وقت هست...!...یکشنبه یعنی چی میشه...خدایا اگه هستی خودتو نشون بده لعنتی...
پ.ن: ![]()
![]()
اون دیگه نمیکشه...کی میتونه درک کنه...کی میتونه بفهمه...یک سال طعم تخت بیمارستان رو.....کی میتونه؟؟؟؟....هیچکس....هیچکس درکش به هیچی اون نمیرسه.....حتی من و ما....!!!
...
پ.ن: خیلی خستم انگار...
تو هم دلگیری... خسته و بلکه ام عصبی... از هر چیزی که با تو در تماس... از هر کسی که وصلی بهش. آره! اصلا بهتره بگم از زندگیمون... اگه کافی نیست واسمون... باشه می گم با همه هستی سر جنگ داریم... یا نه... تو که سر جایت هنوز خوابیده ای و گرفتار ملافه های سفیدی... این دنیاست که بد شده و بی ربط و بی منطق حرف می زنه و عمل میکنه... بی اینکه بدونیم چرا هیچی پیش نمی ره تو خونه ی درد داریم درجا می زنیم... فک می کنیم که این زمونه چقد نامرد شده... بی حساب و کتاب می تازه و می ره... نه به بغضمون کاری داره نه به احساست... تنها چیزی رو نشون می ده که نتیجه روزگاره بی اونکه تو پاورقیش حرفی از اشکها بزنه و از تنهاییا بنویسه...
تلویزون رو نگاه میکنم...همش داره میگه عشق میگه دوست داشتن...و خیلی چیزای دیگه...
میگن روز م ا د ر ه... کاش...............................!
نمیدونم چرا نمیتونم بنویسم....لعنتی این فکر نمیذاره بنویسم...این اشکها نمیذارن فکر کنم و...
دوست نداشتم امروز اینجوری باشم...دلم میخواست متن تازه ای بنویسم اما نمیتونم...
نمیتونم بنویسم چون امسالم درست مثل سال گذشته ست...بازم ملافه های سفید و...
پس همون متنی رو که سال پیش نوشتم رو میذارم...چون هیچ چیز تغییری نکرده...
جز اینکه همه چیز روز به روز بدتر میشه...از همه لحاظ...
چه حال و روز مملکت گل و بلبلمون...
و چه حال و روز خودم و ......
نمیدونممم.....(شاید مثل همیشه!)...
این بار نیز مثل بارها مینویسم... برای تو مینویسم ... مینویسم...
این همه بی قراری می کنم که کلمه ای از تو بخوانم که چه ...؟...!... بیا اینجا ... کنارم بنشین ... تا امشب را بدون تکرار "ای کاش ها و اگر ها" ، برایت بی توقف بخوانم ... تا خود صبح ... برایت مینویسم...امشب شب عجیبی ست .. آسمان هم ستاره دارد هم ماه ... صدای تو میپیچد در گوشم...آخر می دانی ... این شب ... روی تختی کنج اتاق ... پسرکی که برایت تا صبح آواز میخواند ... امشب تا صبح تو را صدا می زنم .... برایت مینویسم ... چه فرق می کند ... شب ها ی زیاد جامم را برداشتم تنها آمدم اینجا ... با لبخندی ، نم اشکی ، سکوتی ، فریادی دستم را بردم بالا .. به طرف تو ... و مثل همیشه جرعه ی آخر روی خاک ... حالا امشب نه جامی ست ، نه ساقی ، نه شراب تلخی ... امشب دیگر خبر از هیاهوی توی ایوان نیست ... پس حسابی وقت دارم تا با تو خلوت کنم ... چقدر دوست دارم با همین بغض ، با همین اشک ها بلند برایت بخوانم .. اما هی گفتم نه .. هی گفتم نه ... تو نمی دانی من چه ترانه هایی را برایت می خوانم ... خب . امشب همه شان را برایت می خوانم ... امشب آنقدر وقت هست که تا لب دریا هم برویم و برگردیم ... و من تمام راه بخوانم :
..................................
......................................
............................................
ای بابا .... پس چرا نیستی تو الان اینجااااااااا .... نگاه کن .. ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است ... چقدر بوسه و نوازش بدهکارمی ... چقدر حرف داشتم وقتی اومدم بنویسم اما حالا دلم میخواد پرده دوم شهر قصه رو که صحبت بين موش و خاله سوسکه است رو بنویسم...نمیدونم چرا....نمیدونممممم....اما مینویسمش.....مینویسممممم......:
خاله: سرکار عالی کی باشن؟
موش: عاشقم، عاشق بیدلم من
خاله: دلت کجاست؟
موش: فنا شد، فنای اون چشا شد
خاله: کدوم چشم؟
موش: همون چشم که خوابو برده
خاله: کدوم خواب؟
موش: خوابی که ازم فرار کرد
خاله: کجا رفت؟
موش: تو باغچه
خاله: باغچه کجاست؟
موش: تو باغه
خاله: کدوم باغ؟
موش: باغی که تو شهر روياست
خاله: رویا کجاست؟
موش: تو خوابه
خاله: کدوم خواب؟
موش: همون خواب که از چشم رفت
خاله: کدوم چشم؟
موش: همون چشم که غرق آب شد
خاله: کدوم آب؟
موش: همون آب که سيل آورده
خاله: کدوم سیل؟
موش: همون سیل که اشک اورده
خاله: کدوم اشک؟
موش: همون اشک که از چشم ریخت
خاله: کدوم چشم؟
موش: همون چشم که غرق خونه
خاله: کدوم خون؟
موش: همون خون که از دل اومد
خاله: کدوم دل؟
موش: دلی که اسير زلفه
خاله: کدوم زلف؟
موش: زلفی که تو شب سياهه
خاله: کدوم شب؟
موش: همون شب که تو چشاته
خاله: کدوم چشم؟
موش: همون چشم که مسته مسته، همون چشم که پرشرابه، چشمی که هميشه اميده
خاله: اميد کجاست؟
موش: بر آبه
....................................................................................
بهشت ها برای تو آفریده شده اند و درختان برای اینکه سایبان تو باشند سر از خاک بر می آورند....
خاکها از اینکه پای بوس تواند به سر افراز ترین قله ها فخر می فروشند و قله ها در برابر مهربانی تو
یک دره ی حقیر و دور افتاده اند.................
آیینه ها برای دیدن تو چون آب جاری می شوند و گلها به شوق دیدن و همسایه بودن با تو خوشبوترین
جامه هایشان را بر تن می کنند...............
من خودم دیدم که آسمان هر روز برای بوسیدن دستهای تو پایین می آید ...........
من هزار جزیره تنها را در گیسوان تو کشف کرده ام و هزار خورشید زیبا را در چشمان تو و بی شمار
نسیم شیدا را در نفسهای تو....................................
تو را از" دوستت دارم "آفریده اند و با مهتاب و عشق به هم آمیخته اند ...........
نامت از گیاه و شبنم و پاکی مریم مشهورتر است..............هر که صبح نام تو را بر لب آورد مثل
شبهای کوهستان پر رمز و راز می شود ..........
در نام تو رودخانه های فراوانی می خروشند و موج بر می دارند تا به دریاهای بنفش برسند....
ای لطیف تر از رویاهای نوجوانی من!!!! اگر جوانه های انار بر انگشتان ترد تو نرویند ............
چراغهای بهشت روشن نمی شوند...اگر تو نباشی هیچ کس شاعر نمی شود.............
و ستاره ها در کنج کهکشان می پوسند و فرو می افتند...........
ای تازه ترین پنجره برای تماشا!! در کنار تو می توان از رشته های باران شال سبزی بافت و بر دوش
فردا انداخت و چنان عاشق بود که همه ی سنگها به رود بدل شوند..........
مادرم تو مهرباترین موجودی بودی و خواهی بود که روی زمین تا کنون دیده ام....
...تو از ماه و ستاره ها درخشان تری
و آسمان وجودم را نورانی میکنی...........
مادر تو غزل زیبای محبت و ایثاری...
دوستت دارم و نام تو را با چشمه ها و رودها زمزمه میکنم......
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم... چون دنيا يه روز تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل گلی... چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...چون شب هم بالاخره ابری ميشه...
نميخوام بگم که مثل آب پاک و زلالی... چون آب که هميشه پاک نميمونه...
نميخوام بگم که دوستت دارم... چون ع ا ش ق ت م م ا د ر... ![]()
پ . ن : کاش بودی......کاش امسال مثل پارسال نبود...کاش مثل سالها پیش بود...!
پ . ن : اون اون طرف دنیا...من اینجا کنج این خونه لعنتی...اون سر کار... تو اونجا...!!!![]()
پ . ن : هیچی ندارم که بگم و نمیخوام که بگم..........!!!
پ . ن : هیچیییییییییییییییییی...!
پ . ن : این روزها وقتی میام پیشت...حرفهایی که میزنی همش حقن...چیزی ندارم که بگم واسشون!
پ . ن : شب عجیبی ست امشب.... !
پ.ن (جدید) :
ذهنم چینی بند زنی شده است. شکسته و ترک برداشته است از اتفاق های این روزها...
چه از آنها که می افتد و چه از آنها که ای کاش نمی افتاد...
اتفاق که نه، درد نام بهتری است برای این باید و نباید ها که نقش می گیرد در روزهایم بی ذره ای
اختیار از من...
ضعیف شده ام... ضعیف... به آسانی می شکنم با هر چیز مضحکی...
خیالت را راحت کنم. نگریستن آرزویم شده است.
می دانی!
اگر روز برای تو جاده ای بس طولانی است که گم می شود در تاریکی شب گاهی، برای من روز،
حد فاصلی است محدود میان دو تاریکی...
هوای گرم این روزها آشفته ام می کند...در واقع آشفته تر...روزهاست که آرامشی که در ذهنم است دست نیافتنی شده...قبل ترها گدایی می کردم یک لحظه بی دغدغه نفس کشیدن را...
چه آرزوی احمقانه ای... می شود مگر آرامش مطلق را حس کرد...دید و زندگی کرد؟
واضح است که نه. . .مطلق٬ مطلق است و دور از دسترس...!
نسبی بودن آرامش است که راضی ام می کند...راضی بودن نه به معنای پیدا کردن این مفهوم در روزمرگی هایم٬ که شاید بشود رسید به آن حسی که من آرامش تعریفش می کنم!!!
گفتم تعریف...راستش من هنوز به این تعریف نرسیده ام... چرا... اگر بخواهم می شود یک سری کلمه و جمله از بَر٬ ردیف کرد پشت سر هم... اما باید فکر کنم تا معنی آرامش را با کلمات زمینی بتوانم بیان کنم... با جملاتی که در زندگی هر روزه ام یافت نمی شود: با خندیدنم٬ راه رفتنم٬ با خرت و پرت های کیفم٬ با هر چه که این من را می سازد و شکل می دهد... هم ارز باشد... آن وقت تلاش کردن هدفمند است...!
می دانی! از ژست گرفتن...از ادا در آوردن آدم ها خسته ام و یک جورایی متنفرم از آدمهای این شکلی. شاید هم از خودم! شاید اگر که خود خودت باشی٬ اگر رو راست گاهی بر خودت بنگری٬ بتوانی برای همه لحظه هایت معنایی دست و پا کنی...!!!
اگر
به سرگردانی من آمدی
ای مهربان!
برایم چراغ بیار
و یک دریچه
که از آن به ازدحام
کوچه خوشبخت بنگرم..!
پ.ن (جدید) :
نه ترانه حریف دلتنگی ام می شود
نه گریه های تنهایی...
نمی آیی؟؟؟
![]()
پ.ن (جدید) : برای یه مادر که تقریبا یک سال رو توی بیمارستان گذرونده و هنوزم میگذرونه دعا کنید.
پ . ن : همین!
برای تو .. که ، سنگ صبور تمام درد ها و اشک های منی ...
برای تو ... که بوسه هات ... که دستهات ... که هرم نفسهات .. تنها دلیل و نشانهء زندگی است ....
غمگین که می شوی ، بار همهء دنیا روی شانه هایم سنگینی می کند ... بال بال می زنم ... عطش ،
رهایم نمی کند .. سیراب نمیشوم .. بغض می کنم ... یک کلام ، ویران می شوم ...
می دانی ! درون غمها و دردهایت که غوطه ور شوی ، فرقی نمی کند خورشید از کدام سمت می رود و ماه از کدام طرف توی رویاهایت سرک می کشد ... غصه دار که باشی ، فرقی نمی کند روی کدام تخت و رو به کدام پنجره خوابیده باشی ... دلتنگ اگر که باشی ، فرقی نمی کند کدام یاد را در آغوش گرفته ای ... تمام تنت
می سوزد از نبودن سلامتی که حسرتش ، بد ، دلت و دلم را می سوزاند ... مضطرب اگر که باشی ،
تنهایی هایت را هم می گذاری به حساب زمان های از دست رفته ، برای اشک هایی که نریخته ، توی وجودت شوره زده اند ... معانی ساده ای دارند بعضی کلمه ها ... مثل خاطرهء همان چشمان سیاه خیسی که هنوز میهمان بیدار ماندن دردهای شبانه اند ... و آینه دار بغض های فروخوردهء من ... مثل صدای آن نفس های
گرمی که از پشت سرم ، تمام تنم را داغ می کند ... بهت و شرم مرا در آغوش می گیرد ... و من می میرم ...
اشتباه نکن عزیز همیشه و هنوز من ! درد های من نوشتنی نیستند ... گفتنی هم ... دیدنی ؟ شاید که باشد ... شاید اگر یک روزِ تمام بنشینی و دویست و چهل و سه بار غروب خورشید را تماشا کنی ، بتوانی بفهمی این روزها که می گذرد ، چقددددر دلم گرفته ...
می دانی ، برایت نگفته بودم که بعضی ثانیه ها را نمی شود جا داد توی صفحه های ورق خورده و تا شدهء تقویم ... حتی توی برگ های کاهی آن دفتر خاطرات خاک خورده ... صفحه ها ، احساس اگر داشتند ، ماتشان می برد از بزرگی داغ های حک شده بر پیشانی شبهای بیقراری من ... باور کن ! .. شرمشان می شد از اینهمه شوری اشک .. از اینهمه فریاد خفه شده ... آنوقت تو نمی پرسیدی که چرا ترانه ای کهنه را بهانه
می کنمبرای اینهمه گریستن در روزهای تلخ تنهایی ... رسم عجیبی دارند این بغض های فرو خورده ..
به خدا که رسم عجیبی دارند ...
می دانی ! بغض یعنی نگاه کنی و ببینی توی گریه های بعد از بد مستی های پر از تنهایی های شبانه ات ، سرت را که به دیوار تکیه می دهی و چشمانت را که می بندی ، حسرت کدام نگاه می شود میهمان نگاه نمناکت ... هوار کدام آغوش ، می شود ضرباهنگ نفسهایت ... داغ کدام نبودن ، تو را بیتاب تر برای رفتن می کند ... بلندی ، همیشه معنای پرواز نمی دهد ، عزیزکم . گاهی پریدن ، یعنی سقوط ، یعنی مرگ ... بیتاب رفتن اما اگر باشی ، همین سقوط ، می شود ناب ترین شکل پرواز . پریدن ، همیشه بال و پر نمی خواهد . گاهی اوقات برای پریدن ، باید دل داشت ...... شاید هم پرواز بی دغدغه ، لذت اوج گرفتن را کم کند ...
کسی چه می داند .. شاید هم نه ...
.......
سکوت کرده ای عزیز آشفته و تنهای من ... دروغ چرا ... سکوت هم بعضی وقتها یعنی نبودن ! من از سکوت متنفرم... من از سکوت تو ، می ترسم ... احساس می کنم دوباره تنهای تنها شده ام ...
پ . ن : روز به روز به انتها نزدیکترم ...
پ . ن : دلم بارون میخواد...