می گویم کاش چشم هایت را ببندی .. مرا و تمام مرا ، در عمق سیاهی های آن تاریکی ، جا بگذاری ...
اشک هایم سرازیر می شود ... دلم برای گرمای دستانت تنگ شده است ... دیوانه شدم انگار ...
می خواهمت ... نمی خواهمت ...
من همیشه در عمق آن تاریکی سرد ، بعد از کلی فریاد و گریه ، وسعت سپیدی را میبینم که دستهای گرمش ، مرا در آغوش می فشارد ... و صدایم می زد .. با بغض .. که بیدار شوم ... بیدار ... اما حالا... این روزها ...
همه اش سردم است ... مدااام آن سیاهی ، سیاه تر و سیاه تر می شود ... مدااام صدای ممتد گریه ای طوووولانی ، دلم را به ویرانی می طلبد ... مدام ماندن ، سخت تر و سخت تر می شود ...
مدام دردها بیشتر و بیشتر و بیشتر و بیشتر و بیشتر و بیشتر می شود...
من خسته ام ...
من در هم شکسته ام ...
نه .. من ... من هراسانم ..
از اینکه دیگر نتوانم دستان گرمش را حس کنم از این که نتوانم با او و پاهایش راه بیفتم و برویم آخر دنیا ..
نتوانم دراز بکشم و زل بزنم به چشمانی که از آسمان پر ستاره آن دورها هم زیبا تر است...
می ترسم حتی دیگر نتوانم نگاه عمیق و گرمش را ببینم ... می فهمید ؟؟؟
می ترسم ... زیاااااد ...
من لحظه های زیادی را زندگی نکرده ام ... اما این لحظه ها که دارد سپری می شود را زندگی که نمی کنم هیچ ، هر لحظه می میرم ... و این سخت است .. خیلی ... برای شانه های لرزان من زیاد است ... باور کن ...
خسته ام ... و در نهایت ویرانی ...
دروغ نمی گویم .. انگار همین دیشب بود که آمده بودی به خوابم و چشمهای سیاهت را در آینه موّاج
چشمانم می نگریستی و می خواستی مرا با خودت ببری .... تو که باور نمی کنی... اما من راست
می گویم ... کاش برده بودی ... کاش برده بودی ...
همه چیز ِ این دنیا جوری عجیب ، مرا به بازی گرفته ... می گوید همه چیز دلیلی برای بودن دارد ... هاااه ! دلیل !! آنهم برای بودن !! .. اما من فکر می کنم برای نبودن ، دلیل خیلی بیشتر است ... نمونه اش همین دردهای کشنده است ... نداشتنش ، دلیل خوبی برای نبودن است .. نه ؟ ... یا تلخ ترین مزه ای که تا به حال حس کرده ای ... درد ... چه می دانم ... پنجره هم لابد ، دلیلی برای بودن دارد. مثلا همین که واسطه نگریستن باشد برای چشمان بی قراری که مدتهاااااست جز درد ، چیزی را از چارچوب هیچ پنجره ای ندیده است ، به گمانم کافی باشد ... نه ؟ ... هست ...
می دانید ! وقتی با خودت می اندیشی که انگار همهء ترانه های تلخ دنیا را برای دل تو گفته اند ، مطمئن باش جایی از کار ، ایراد دارد ... یا تو دیوانه شده ای و یا ... نه ... "یا " ندارد ! من دیوانه شده ام ! باور کن! ... ...
اصلا چه اهمیتی دارد .. !؟!
چراغ ها را خاموش کن لعنتی ... میهمانی از جنس بغض را به انتظار نشسته ... ام
پ . ن : این روزها خیلی زووود می رسم به انتهای هستی ...
پ . ن : اشک امانم نمی دهد ...
پ . ن : این حال و هواها را جدی نگیرید ... من فقط .. کمی ... بیشتر .. خسته ام ...
پ . ن : اینجا .. آخرِ خط ... است ...انگار!