تبليغاتX
وادی های سرگردان
 

از توی اتاقشون صدای جر و بحث مياد...پيداست كه مامان و بابا دوباره سر مساله ای درگیری پیدا کردن...مثل همیشه و برای همیشه از حرفهاشون میشد حدس زد كه مشكل سر خريد چیزی هست...انگار مامان اصرار می كرد که چیزی برای کسی خریده بشه و بابا هم زیر بار نمی رفت..دقت کردن به بحث و شنيدن مبهم حرفهای آزار دهنده بابا،کمی برام سخت بود...پس صدای آهنگی که دارم گوش میدم باید بلند تر بشه!!!

بالاخره بابا از اتاق بيرون اومد و در رو محكم بست،لباساشو پوشيد و رفت بيرون...بعد از مدتی مامان هم از اتاق بيرون اومد..با همون صورت سرد، افسرده و مریض... یک لیوان آب خورد، اومد نشست و طبق معمول به ديوار خيره شد...خاموش و خالی...!!!

دراز کشیدم و سعی کردم بخوابم...مامان هنوز به ديوار خيره بود و اين بار سرش رو روی دست تكيه داده بود.صدای باز شدن در اومد...می دونستم باباست...چون غیر اون نمیشد منتظر کسی بود!!!! تو خواب و بيداری با چشمای نيمه باز مسيرش رو دنبال كردم...بی هيچ حرفی وارد اتاق شد و بسته كوچكی كه با كاغذ مشكی كادو شده بود رو از جيبش درآورد و جلوی مامان گذاشت...اون هم كادو رو به طرفی پرت كرد...

انگار خوابم برده بود و بعد مدتی با قارقار كلاغها..بيدار شدم.انگار كسی خونه نبود...همه چيز معمولی (شاید) و همه جا ساكت.رفتم توی اتاق خودم..چراغ كه روشن شد چيز غريبی به چشمم خورد،روی ميزم یک كادوی مشكی خودنمايی ميكرد...

.

.

تولدم مبارک! 

 

پ.ن : کسی نیست! هیچکس...انگار...!!!

پ.ن : دلم میخواد امشب روی تختم بشینم، زانو هامو بغل بگیرم و دنبال ستاره ام بگردم!

پ.ن : هــــــــــــه... چه خیال محالی!!!!

پ.ن : انقدر زل میزنم که اشک از چشمام سرازیر میشه!!!

پ.ن : یاد روزایی که با یه خنده کوچیک مست میشدیم بخیر...!!!

پ.ن : خیره شدم به ناکجا اما انگار اونم نگاهشو ازم دزدید..!!

پ.ن: مسافرمون هم اومد...به وطنت خوش اومدی...(کاش این روزا اینجوری نبودم که....)

پ.ن : جای تو خالی ... کاش توام تو این روزا حداقل اینجا بودی... پیشم بودی تا............

پ.ن : هزینه بیمارستان یه عدد نجومی شد که احتمالا ما هم با تلسکوپ میپردازیم!!!!!!!

پ.ن : مامان دوباره زیاد حالش خوب نیست...هم جسمی هم روحی...کاش توام میامدی!

پ.ن : اومدن خون از زخم و بخیه ها....!!!!!....نمیدونمممم.....!

پ.ن : امسال هم گذشت و میگذره.......................!

 

+    سرگردان 

 

خسته ام، کمرم مثل چوب خشک شده و  از شدت درد گردن و کتف می خواهم فریاد بزنم…

ساعت از 1:30 گذشته است… و  همه ی چراغ ها روشن است ( چرا؟ )

به آرامی نگاهش می کنم که بعد از مسکنی که تزریق شد، چگونه به خواب رفته است.

به حدی سردم است که استخوان هایم انگار یخ زده، یک کاناپه آن طرف تر ( کنار پنجره ) ، روی آن

می نشینم ( میز کناری پر است از وسایل ما ، لیوان و کمپوت و دستمال و چاقو و دارو و  … ) پتو را محکم دور خودم می پیچیم… و به آرامی وا می روم…سعی می کنم طوری دراز بکشم  که ببینمش.  لحظه ای از پنجره محوطه ی پایین را نگاه می کنم.. پسری روی نیمکت نشسته و سرش را در میان دستانش گرفته.

موبایل را کوک کرده ام که هر یک ساعت زنگ بخورد و اگر خواب بودم، بیدارم کند...

.

.

.

صدای ویبره ی موبایل بیدارم می کند… چشمانم هنوز بسته است اما بیدارم ، سفتی کاناپه، مرا به خودم

می آورد که کجا هستم ، چشمانم را که باز می کنم اتاق تاریک است. نور چراغ های محوطه

( که نورش از در وارد اتاق می شود ) باعث می شود چشم هایم را دوباره ببندم، و این دفعه به آرامی باز

کنم، دوباره به آن پایین خیره می شوم.. پسری روی نیمکت نشسته است و  دستانش در میان سرش…

سریع غلتی می زنم و بلند می شوم.. در میان تاریکی بدنش را روی تخت آنطرف ( کنار کاناپه ) پیدا

می کنم...

طبق عادت بچگی ام به قفسه ی سینه اش زل می زنم...
که آرام بالا و پایین می رود…
( از بچگی.. هر شبی که مادر حالش بد می شد، نصف شب ناگهان بیدار می شدم و  در تاریکی پیدایش

می کردم و به قفسه ی سینه اش خیره می شدم تا بالا و پایین رفتنش را ببینم... )
و حالا این دفعه مادر...

ساعت را نگاه می کنم 2:42 است.. کفش هایم را می پوشم… از اتاق بیرون می روم و به پرستار شب، خسته نباشید می گویم، لبخندی می زند و به چای دعوتم می کند. از او تشکر میکنم و لبخندی می زنم و از پله ها

پایین می روم… چقدر اینجا خوب است، گرم است..

به محوطه که می رسم دلم می خواهد در این گرما کمی قدم بزنم ( قدم زدن در چنین جایی و چنین ساعتی

و با چنین حالی ، اولین بارم نیست )!!!

پسرک روی نیمکت را می بینم، که دختری به آن طرف نیمکت اضافه شده و در حال صحبتند….

نمیفهمم چه می گویند ... اما انگار آن ها هم مانند من مضطرب اند و نگران، که چه خواهد شد...

تشنه ام می شود، تصمیم می گیرم تا دیر نشده دعوت پرستار را پاسخ  مثبت دهم…بر می گردم...

اما پرستار نیست ... به سمت اتاق می روم ... پرستار داخل اتاق مشغول وصل کردن سرم است ...

این بار به چشمهایش نگاه می کنم ... کمی تکان می خورد اما باز نمیشود...

پرستار می رود و دوباره من روی کاناپه دراز می کشم و به نمیدانم های این روزها فکر می کنم...!

.................

...........................

..................................

پ.ن : این روزها مادر دیگه خسته شده ... انگار دیگه طاقتی براش نمونده...۷ مااااه...کمه؟!

پ.ن : عمل گرفت(پیوند پوست خودش روی زخمها) هم انجام شد....!!!

پ.ن : نمیدونم چی قراره بشه........

پ.ن : دیگه چاره ای نیست ... مرخصش میکنیم تا روحیش بدتر از این نشده....

پ.ن : همه چیز با هم قاطی شده .... همه کارها .... همه چی ....

پ.ن : دلم انگار یه آغوش بی دغدغه می خواد .......!!

پ.ن : و باز خودتی و خودت و خودت و یه مش کاغذ و فکر باطله که هی مچاله کردی و ریختی دور...

         هی دوباره وا کردی و... و هزار تا در گیری دیگه ...!

پ.ن : آخه چراااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن : اینجا هم انگار یک ساله شد...تولدت مبارک...!

 

+    سرگردان