تبليغاتX
وادی های سرگردان
 

چگونه بگویم تا باور کنی که شاید من ...
تا باور کنی که من هنوز هم می خندم...
که من هنوز هم وقتی می خندم چشم هایم ریز می شود..
که هنوز هم صدای تق تق کفش هایم پر است از جدیّت و استواری..
که هنوز هم آسمان آبی و گل ها
ی زرد و سرخ و صورتی و بنفش و درختان سبز را آیه ها ی خدایم می دانم..
که من هنوز هم وقتی پایم به جنگل و طبیعت می رسد از شادی و هیجان پرواز می کنم...
که من همیشه راننده های مهربانی را که برای عابران پیاده ترمز می کنند، دوست دارم..
که من هنوز هم قاطعانه باور دارم که : مگر می شود از خدا کمک خواست و او بی پاسخ بگذارد؟
که من هنوز هم از چراغ های خاموش بدم می آید...
که من همچنان عاشق چیپس پیاز و جعفری چی توز هستم...
که من هنوز هم باور دارم که قلب ها به اجبار نمی طپند...
که تو هنوز هم روی کاغذ دفتر هایم، همان " زیبای کوچک" هستی...
که ساده باور دارم که برای زندگی، بهانه ی کوچک دیدن خورشید هر روز صبح، کافی ست...
که من هنوز هم شب ها موبایلم را بغل می کنم و می خوابم...
که من هنوز هم دست هایم از سرما، سرخ می شود... با این تفاوت که

دیگر ریتم گام هایم موزون نیست..
که صدای ناموزون تق تق کفش هایم آزارم می دهد...
که از آسمان، هیچ الهامی جز باریدن نمی گیرم...
که من خدا را جز از برای تکیه کردن ، نمی خواستم، اما آن هم این روزها نشان داد که نیست...
که باور دارم قلب ها برای طپیدن بهانه می خواهند و گویی قلب من روزهائی ست از طپیدن ایستاده است...
که من دیگر نمی دانم زیبای کوچکم را به که سپرده ام...
که نمی دانم سوگواری این احساس ناب، تا کی به طول خواهد کشید...
که شرم سارم از روزی که تمام ردپاها پاک می شوند..
که من هنگام پاک کردن قسمت هایی از تو، خودم را هم ناقص کرده ام...
که من دیگر به فکر پنهان کردن اینجا، از هزار و یک نفر نیستم...
که من به جای دستهایت به دستکش ها پناه خواهم برد...
که بین بودن و نبودن، برایم از زمین تا کهکشان، تفاوت است.... 
و هزاران هزار که و که و که دیگر....

 

برای بار اول است...

 انگار روان تر و ساده تر میخواهم بنویسم ....

 نمیدانممم.....

کمی فرق دارد با همیشه ...

کمی ساده تر و بی آلایش تر و...

ادامه مطلب...

 

 


ادامه مطلب
+    سرگردان 

 

حالا که رفته اید ... و من تنها شده ام ... نمی گویید و نمی شنوم ... هیچوقت هم نمی نوشتید .. من ولی

می نویسم ..  هنوز .. همیشه ..... می دانید ، گاهی آدم میخواهد چيزی بگوید ... و ندارد ... نه تصويری كه جرقه‌ای بزند ... نه آهنگی كه آرام كند ...، و نه هیچ چیز دیگری ، كه زيبا باشد ... که بدرخشد ... بخواند ... تكه استخوان  ته زخمیست  ...  با ريشه‌های پوست و خونی كه گاهی تازه است ... گاهی دارد خشک می‌شود ... گاه خشک است ... خشک و سياه و ديگر نه انگار كه چيزی‌‌ست یا بوده است ... این‌طوریست گاهی كه آدم فقط می‌خواهد چيزی بگويد و نمی‌داند ، كه چه را می‌خواهد بگويد و چرا می خواهد بگوید ...... خسته ام .... گاهی هم حرف دارم .... آنقدددددر که نمی دانم چه بگویم ... از کجا بگویم .... به که بگویم ...

من ... حرف می زنم ...

می خواهم حرف بزنم ...

حرف می زنم ...

حرف می زنم ...

اما .... فقط سکوتی طولانی ... نه هیچ جوابی  .. تنها صدایی که می آید طنین زمزمه های من است ... که

می خورد به در و دیوار  این اتاق لعنتی .... می خورد به دیوار ... و بر می گردد می خورد به صورتم ...

می سوزد جایش .. خیلی ... حتی بیشتر از آن سیلی مادر در کودکی ام ... چه ناشیانه تلاش می کند این دل وامانده ، به شکستن تنهایی چند وقته ای که عجییییب  حال و هوای آن آرامش آسمانی را دارد ... می دانید ، باید اعترافی بکنم ... بزرگترین حسن تنها بودن ، توی شبی مثل امشب ، این است که می توانی راحت و بی دغدغه ، بی توجه به صداهای بیرون ، لم بدهی روی مبل ... پاهایت را دراز کنی ... عینک مطالعه را بزنی به چشمهایت ... کتاب "جنس دوم " سیمین دوبوار  را ورق بزنی و با خودت حس کنی چقدددددددر آدم شده ای که داری این کتاب را می خوانی .. !!!!  ..... شاید هم حسن بزرگترش این باشد که مثلا توی ترافیک این شهر لعنتی نیستی که نفست بگیرد ... و مانده باشی بی اکسیژن و .... صدای خس خسی که انگار ساااااااالهاست با تو زندگی می کند ... و سوزشی که گاهی توی چشمهایت است ... گاهی توی سینه ات ... گاهی توی تماااام وجودت .... فرقی هم نمی کند انگار ... همه جای خودشان نفس می کشند .... شاید هم حسن بزرگتر از تمام  اینها که گفتم این باشد که تلخی این روزهایم را با کسی قسمت نمی کنم ...

چیزی نیست .. راحت بخوابید ...  فکر کنید با خودم حرف می زنم ...

...

خسته اید ..  همه خسته اند ... در اینجا فقط منم که تا سپیده چشم بر هم نمی گذارم شاید چون کس دیگری نیست..... من ولی هزاااااار هزاار حرف دارم .. که توی سرم چرخ می خورد ... اما ...نه گوشی برای شنیدن ... نه ... همان است که همیشه بوده ... حتی در این روزها هر گوشه ء دنیا که باشم ...  شب که می شود ، دنیا که آرام می گیرد ، آهنگی آرام را می گذاری ... مهتاب را می شنوی ...  چرخ می زنی توی همه کلمات سیاه و سپیدی که این روزها ، وامدار تشنگیهایت شده اند ... وامدار تنهایی هات ... غصه هات ... اشک هات ... دردهات ... چرخ می خوری ... چرخ می خوری ... آنقددددر که سرت گیج می رود و رها می شوی روی زمین و اشک هایت هوار می شود سرت ...... گناه کسی هم نیست  ... این روزگار ، سر سازگاری ندارد ....

چیزی نیست... فکر کنید با خودم حرف می زنم ...

می دانید ، انگار دلم می گیرد وقتی نیستید توی تنهایی هام ... وقتی نیستید توی تنهایی هام ... شاید هم انتظار زیادیست .... نمی دانم ... من اصلا دیگر نمی دانم چی زیاد است و چی کم ... چی خوب است و چی بد .... فرقی هم نمی کند دیگر .... هزاااار بار خواستم که باشید .. که بمانید ... هزااااار بار راه دور و باران نیامده را بهانه کردید .... و من هزااااار بار دیگر هم می گویم و ... هزااااار بار دیگر ....... بی خیال ...... نباید سخت گرفت ... تلخی .. تلخیست!!!

می دانید ، آن خدای در این نزدیکی ِ آن روزها ، حالا دیگر اصلا نزدیک نیست ... اصلا می دانید ، شاید همان روزها هم نزدیک نبود و توهم ِ این قرص های لعنتی ، چشم های سیاهش را اینقدر نزدیک به من نشان می داد ... کسی چه می داند ؟ ...

چیزی گفتید ؟ ... هان ؟ .... نه ... طنین صدای من است ... فکر کنید با خودم حرف می زنم ...

شب که می شود ... قطره قطره های درد و تنهایی ، دیوانه ام می کند ... می شمرم .. یک ... دو .. سه ... چهار ... تا به نمیدانم هایم برسد ، جانم به لب می رسد و اشک هایم می ریزد .... باورتان می شود می شمرم شان ؟ باورت می شود ؟ ....  نمی دانید ، چه دردی دارد ... اما درد بیشتر وقتی است که نمی بینید مرا ... دلم را ... بغضم را ... و هوار می کنم روی سرم تمام  لحظه هایی که نمی توانم کاری کنم  .... نه ... نه اینکه گله ای نباشد ... هست ... اما این روزها، دیگر حتی وقت گله ام نیست ... فکر کنید با خودم حرف می زنم ....

باز وقت رفتن است ...... باز ....... وقت ..... رفتن ........ است ............

 

 

پ.ن :

تا نگاه می کنید ، وقت رفتن است ...

ای دریغ و درد ...

همیشه چقدر زود ، دیر می شود ...

 

پ.ن : انگار کل دنیا تو این روزا رو دوشمه...خودمم انگار شکستم و خبر ندارم...

 

+    سرگردان 

 

هنوز سرمای بیرون تو تنم است...

سر  میز نشسته ایم ... خورشت قیمه.. ( صبح که داشتم می رفتم بیرون، گفت: خورشت قیمه درست

می کنم!!! )

بدون هیچ حرفی شروع می کنیم به خوردن... حواسم به هر چیزی است غیر از غذائی که می خورم و اون درست کرده...(حتما زحمت زیادی کشیده بود)!

لحظه ای یادم می آید، صبح، بابا گفته بود: دیشب در خواب حرف می زدی.. دست هایت را تکان می دادی و

می گفتی : خوب به صفحه نگاه کن.. در نقشه ی منطقی بازی ...

یادم می آید خواب دیده بودم که: دارم Map Construction  یک بازی را برای شخصی توضیح می دهم..

ناگهان دوباره در ذهنم با کسی شروع به جنگ می کنم: بدم می آید از آدم هایی که می خواهند برای هر قطعه Puzzle زندگی، با توجه به قطعه قبل، قاعده ای کلی وضع کنند و فراموش می کنند که قاعده ی بازی چیزی جز شکل ظاهری قطعات پازل است و بد نیست گهگاهی به تصویر روی هر قطعه هم نگاهی بیندازند...!!!

با صدایش به خودم  می آیم که با ناراحتی و دلسوزانه می گوید: خیلی گرسنه بودی ؟؟ معذرت می خوام..

ناگهان بغض می کنم.. حس می کنم لپ هایم سرخ شده، سرم را آرام به علامت تصدیق تکان می دهم..

دوباره به فکر فرو می روم... صدای آهنگ  قمیشی می آید... این آهنگ دلتنگ تر می کندم، به دنبال صدا، سرم را به سمت کامپیوتر بر می گردانم.. آهنگ را عوض می کنم : زان یار دلنوازم شکری ست با شکایت... گر نکته دان ...

این آهنگ عصار همیشه مرا به یاد روز های ابری می انداخت... و امروز ابریست...

دوباره می گوید: سیب زمینی ها رو خالی بخور...

اشک روی لبه ی چشمانم حلقه می زند.. از ترس دیده شدن چشمانم – که می رفت خیسی اش جایی بچکد- سرم را پایین می گیرم ... دوست دارم از جایم بلند شوم و بغلش کنم...

با ناراحتی تکرار می کند : خیلی گرسنه ات بود؟؟

تا جایی که می توانم سرم را پایین می گیرم و این بار محکم چشم هایم را می بندم تا راه عبور هر قطره اشکی به بیرون را ببندم...

سنگینی نگاهش را حس می کنم...

صدای پچ پچ گونه اش به گوشم می رسد که آرام و پدرانه می خواند : گریه نکن عزیز من.. گریه کنی چشمای تو پف می کنه...

 

 

پ.ن: دوستت دارم...بیشتر از اونی که فکر کنی... خیلی اذیتت کردم و میکنم اما دوست دارم...

 

پ.ن: میدونم و حس میکنم سنگینی این روزها رو روی دوشت... چیزی برای گفتن ندارم...

 

پ.ن: این سیزده روز هم اومد و تموم شد و زندگی همون گهی هست که بود و ادامه داره...

 

پ.ن: خوردن نیم کیلو  م اند م !!!!!!

 

پ.ن: کاش جاده زندگی هم دور برگردان داشت...!

 

پ.ن: خواهری که...........................................................

 

پ.ن: به نظر تو زندگی چه رنگیه؟ .........ممممممم.......... یه قهوه ای بد رنگ... شاید با مزه تلخ قهوه....!!!

 

پ.ن: خسته است ... هنوز روی ملافه های سفید ... هفت ماه که ... خیلی سخته ... خسته است ....

 

پ.ن:

 

قهوه؟

+ ممنون.

-  شکر؟

+ تلخ میخورم.

"تلخ یه چیز دیگست مثل طعم زندگی میمونه"!!!

پ.ن: چیزای(عکس) خوب...بد...زشت... در ادامه مطلب !!!

پ.ن: چشمهایی که بعد از یه بارونی شدن(اشک...) کلی باد کرده و ......!!!

 


ادامه مطلب
+    سرگردان 


هی می نویسم و خط می زنم, می نویسم که بماند و خط می زنم که نخوانند و ندانند…
از خودم چه بگویم که این روز ها هر لحظه اش مهر تائیدی ست بر درد و دلتنگی!
همیشه قله هائی هستند که ابر ها را از بالا نگاه می کنند و نظاره گر عریانی خورشیدند…
که چگونه پشت ابر ها می خندد، می گرید…
نمی دانم امروز خورشید بود که می گریست، یا ابر ها بودند که از شرم عرق می کردند…
 هر چه بود ؛ اینجا " باران" می نامندش..
یادم است، شبی زمستانی قرار بود مسیری کوتاه را با خودم، پیاده قدم بزنیم… غافل از اینکه آسمان سرخ است و  زمین هم آرام آرام می رود که خیس شود… همان ابتدای راه، خودم گام هایش را کمی تند کرد و گفت : باران است…پشت سرش آرام قدم بر می داشتم، گفتم : باران ؟ ( تنها متوجه این بودم که صورتم آرام خیس می شود) گفتی باران ؟ این خداست که دارد ما را می بوسد… و تنها چیزی که بعد از آن توجه ام را جلب کرد قدم های خودم بود که آهسته می شد…
گاهی خسته می شوم … از اینکه هر روز صبح لبخندم را از زیر بالشتم بر دارم و بر روی لبانم بگذارم و باز هر شب به زیر بالشتم پنهانش کنم…
هیچ اغراق نیست اگر بگویم هر لبخندی که گوشه لبانم را حر کت می دهد، از رشته افکاری طولانی عبور کرده است…. اینکه : حال که می خندم، او کجاست؟ چه می کند؟ آیا لبخند روی لبش است ؟ نکند یادش رفته باشد از جیبش در بیاورد؟ نکند گمش کرده باشد؟ لبخندش چند ساله است… لبخندش قیمتی است… به دنیا می ارزد…
و … و …
و پس از همه ی این هاست که فراموش می کنم لبخند را برای چه می خواستم؟!! لبخندم را قرار بود به کدام دیوار بچسبانم و یا تقدیم کدام دوست قدیمی کنم و یا ...
لا ... ر ... می ... فا ...
می ... فا ...
گوش کن... زندگی آهنگمان را چگونه می نوازد...
خسته ام ... و کسی نیست ...

پ.ن: ویزا ندادن ... تروریستیم...نمیدونممم...هر چی بود انگار قراره که نشه و............
پ.ن: این روزا دیگه چیزی برام اهمیتی نداره...هیچی...دیگه نه چیزی میتونه بترسوندم نه هیچ چیز دیگه...
پ.ن: عید شد و سال نو اومد ... اما برای من این روزا هیچ فرقی با قبل نداره ... بدتر شده که بهتر نشده...
پ.ن: خستم ... این روزا کارم شد کوه و بام و خیلی جاها که بشه داد زد و نگاه کرد به دور .....................
پ.ن: و همچنان دیدار ملافه های سفید... شاید چند وقته دیگه برای خودم .....
پ.ن: خسته ام.....خیلی.....نمیدونمممم.....

 

+    سرگردان