تبليغاتX
وادی های سرگردان
 

خواستم بنویسم بهار که آمد می رویم یک ...

                                               یادم آمد بهاری نیست ....

 

 

 

 

اسفند ... اسفند با همه ی ماه ها فرق داره .. حتی با خود فروردین!

ماه شمارش معکوس ، ماه طعم عید، بوی بهار ،ماه بلاتکلیف!  

ماه حال و هوای خوشایند مردم ،خیابانها ،شهر ،حتی دانشگاه و کلاس رفتن 

واسه دو هفته نرفتن ...

خونه تکونی آدمها که دوست دارن همه چیز رو تمیز کنن و تازه ... (دل ها رو چی؟؟؟!!!)

خلاصه همه چیز حکایت از تحول داره و تازگی (انگار الا دل من و ما!!!) !

 بوی عيدی ، بوی توت (که نیست!!!)

 بوي كاغذ رنگي ،(که نیست!!!)

بوی تند ماهی دودی وسط سفره (که نیست!!!)

بوی ياس جا نماز ترمه مادر (که نیست این روزها!!!) 

 با اينا زمستون و سر ميكنم

با اينا خستگيم و درمیکنم ...

و اسفندها ، مثل  فرهاد شاید کمی مدرنیزه تر اینطور بود که سپری میشد تا

برسه به عید اومد بهار اومد ...

همه ی اینا یادم اومد وقتی تقویم ۸۵ رو دیشب ورق میزدم !

میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست ! (ب ه ا ر . . . )

واقعا عجب بهاری امسال! (ببین سالش چی میشه...!)!

 آره !  باورش میکردم اگر باقی سال رو هم مثل بهار اونطور سرخوش و بی دغدغه

میگذروندیم(اما امسال بهارشم با بقیه سالها فرق داره...کاملا....!) و به این فکر نمیکردم که شاید

دست روزگار...دست همیشه نوازش کننده مادر و دست همیشه حمایت کننده  پدر رو  تو بهار دیگه

شاید ازم بگیره...و شاید برعکسش بشه و من رو از اونا بگیره...!!!

خواستم بگم ۸۵ درد و دلتنگی و خیلی چیزای دیگه بود...!

خواستم بگم ۸۵ این بار چه دیر تمام !

یا شاید چه دیر زود شد...یا برعکسش...نمیدونم...!

اما یادآوری خاطرات تلخ و شیرین(فکر نمیکنم شیرینی داشت) یادم آورد که بعضی روزا هر لحظه رو

سالی طی کردم ..

و همچنان میکنم !

یادم افتاد به مرداد ۸۳ که آخرین دیدار تو مهرآباد بود...شاید دیدار آخر  !!!

یاد فروردین سال هشتاد و دو پشت در اتاق عمل یاسین میخوندیم ... چه عیدی

بود اون سال ... شاید بدتر از امسال یا برعکسش...چی که نگذشت...

یاد اینکه امسال تنها بودم و همش گذشت و داره میگذره...یاد تنها بودنم ...

یاد نهم بهمن و بیست و سوم مرداد و اول اردیبهشت و بیست و چهارم فروردین و ......

یاد این ۱۳۸ روزی که خونه تاریک و ساکت بوده و همچنان هست...

یاد ملافه های سفید که هنوزم به دیدارشون میرم...

یاد زخم ها .. دردها .. دلتنگی ها .. تنها گذاشتن ها .. و و و ...

یاد کارهایی که میخواستم انجام بدم و نشد ... یاد کارایی که انجام شد و نمیخواستم ...

یاد اینکه هفته های دیگه قراره کجا باشم...

یاد اینکه برای درمان باید رفت...

یاد حرفهای روز شنبه ی دکتر که گفت شما عید رو هم اونجا مهمونی و روزهای بعدش رو ...

یاد بلاتکلیف بودن اوضاع ...

یاد اشکهای مادر که بدون وقفه روزها و روزها سرآزیر میشد و هنوزم میشه....

یاد حرفهای آدمها که میگن آقای ...... چقدر پیر و شکسته شده ...

یاد اشکهای بابا که هیچوقت طاقت دیدنشونو نداشتم و ندارم...

یاد حرفها و کلمات و اشکها و اشکها و نبودن ها و نبودن ها و رفتن ها و بازگشت ها و دوستی ها و دشمنی ها و تنفر ها و تنفر ها و نخواستن ها و نخواستن ها و دروغ ها و دروغ ها و ندیدن ها و ندیدن ها خیانت ها و خیانت ها و و و و ....

و خیلی چیزای دیگه که اگه بخوام بگم میشه یه..........................................................!!!

اومدم بگم ایام خوشی نبود .. و با مرور روزای بیروح تقدیر بیرحم زمستون این جمله رو لبم بدتر

ترک خورد ...انقدر که فرصت نشد شیرینی بعضی خاطراتمو مزه مزه کنم !

انگار این روزگاری که زمانی شاملو غریب خونده بودش از هر زمان دیگه غریبتر شده  !

اونقدر که مناسبتر از این روح  جدال کرده ام   وصفش نمیکنه :

روزگار بخیلیست نازنین!

چو  دیوی فرشته روی

که بظاهر دهانی شیرین دارد

ولی بوسه اش  پرخار

روزگار کوریست ، روزگار کریست ...

 

کابوس  ۸۵  هم رو به اتمامه ! نمیدونم سال نو  چه  جور واسم رقم خورده؟

یه چیزایش رو میدونم ...!...مثلا میدونم که سال تحویل رو باید توی بیمارستان باشم و باشیم...

و..................................................................!

اما دوست دارم زودتر و زوددددتر این سال به  پایان برسه

و

از کوچه  یادهای تلخ ۸۵ نکنم دیگر گذر هم ...

 

از حالا ، مدبر الیل و النهار ، حول حالنا الی احسن الحال .. خوبی و موفقیت رو آرزومندم واسه همتون!!!

 

 

پ . ن : بالاخره دست تقدیر خواست که سرگردان امسال رو این جوری تموم کنه

اما سرگردانیش همیشه باهاش موندگار شده و هست و سالهای دیگه ام ادامه داره!!!

 

پ . ن : کوچه مست میشود ، تو مست میشوی ، مردم مست میشوند و من به دنبال فلسفه

نبودنم خودم را به نسیم میسپارم و انتظار روز نمیدانم را میکشم!!!

 

 

پ . ن :  آخرشم یه دعای کوچیک با خدا دارم(شاید قبلا هم شنیده باشید) اونم اینه که :

 

خدایا سلام...

میدونم سرت خیلی شلوغه...میدونم اونقدر بنده های خالص داری، تا به من برسه.......................

نه ...اینبار نامه ی من شکایت از زمونه نیست...دیگه نمیخوام شکایت کنم...شاید نه!!

فقط خواستم کمی دردودل کرده باشم...

مدتیه که زمان برام عوض شده... مدتشم داره خیلی طولانی میشه هااااا......!

مدتیه این دنیا حال و هوای دیگه ای داره ... حتی دیگه با خودمم غریبه شدم

شاید هم دنیا از دست من خسته شده و میخواد اینجوری تلافی کنه...

بهار نزدیکه،اما دلم اصلا بهاری نیست...

هر آدمی هم اونقدر برای خودش مشغله درست کرده که حتی فرصتی برای دردودل کردن نداره...

خلاصه یه جورایی دنیا خیلی شلوغ پلوغه و دنیای منم جزوشه با این تفاوت که از نوع درب و داغونشه!!

همه ی ما یه روز به دنیا میایم و یه روز هم بدون اینکه طعم واقعیه زندگی رو بچشیم کوله بارمون رو

با حسرت میبندیم ...

البته آدمایی هم بودن که بدون حسرت بارشون رو بستند...

اما دیگه تو این روزگار از اون آدما هم خیلی کم پیدا میشه!

همه برای رسیدن به منافع شخصی ، اگه پاش بیافته ایمانشون رو هم میفروشن...

هر کسی به راحتی حق دیگری رو پایمال میکنه،اما واقعا به چه قیمتی؟؟؟؟

من خودم تا اونجایی که میدونم تا حالا این کار رو نکردم... پس تو چرا با من داری اینجوری میکنی؟.....!!!

تو چرا داری با ما اینجوری میکنی؟؟؟

میبینی....نه نمیبینی!...اگه میدیدی تمومش می کردی...اگه میدیدی میفهمیدی که دیگه صبرامون تموم شده...اگه میدیدی دل شکسته ی یه مادر رو نمی شکستی ... اگه میدیدی درد رو درد اضافه نمی کردی...اگه میدیدی نمیذاشتی اینجوری بمونه ... اگه میدیدی یه چیزی نشون میدادی ...

اگه میدیدی هیچوقت دوست نداشتی ببینی......!!!

پس نمیبینی....شایدم نیستی...... نمیدونم....!

خدایا میدونم اونقدر بخشنده ای که قادر به گفتنش نیستم ولی بی معرفت رحمی کن...  

حداقل یه دلی به من ببخش که بتونم ... یه صبری بهم بده که بشه و و و .....

 

پ . ن : خدایا خودت میفهمی که چی میگم و چی میخوام...فقط همین دیگه بیشتر وقتتو نمیگیرم!

 

 

پ . ن: این شعبده های موهوم روزی من را با خود خواهند برد ،

شاید دیگر من نباشم که همیشه انتظار را بنویسم و شاید بکشم. .

شاید دیگر قصه ای نباشد.

شاید دیگر توانی نباشد ،

........ نباشد ،

تمام خواهد شد... !

 

 

 

پ . ن : ...نمیدونم...اما اگر تو سال هشتاد و پنج من به کسی توهینی کرده بودم و از من

ناراحت شده و خیلی چیزای دیگه ازتون خواهش میکنم که همین الان که داری این متنو میخونی

حلالم کن و ببخش و برام بگو که بخشیدی...

 

 

 

                                                                                        ((پایان سال هشتاد و پنج))

 

 

+    سرگردان 

 

من دچار تناقضم ..!!

یک حجم اصلی در من شکسته است ...

انگار یک قطعه ام ترک دارد  ...

دست بکش روی گونه ام ... همینجا ...

درست همینجا....

از همینجا شب و روز، روغن این دستگاه کهنه نشت میکند !!!!

 

------------------***-------------------

 

دلم هیچ چیز نمیخواهد ... اصلا از خواستن میترسد !

من ... همه ء زندگی را دویدم ... اگر دروغ است سیلی بزن !

و تو همه ء عمر فکر کردی من دارم گرگم به هوا بازی میکنم !

نه ... نه ...   من کودک ترسیده ء خود تو بودم ...

و پی ات می آمدم بلکه چشمهایم را در دامان خود تو که خدای من بودی پنهان کنم ....

باشد ... باز هم   تو برنده !!

 

------------------***-------------------

 

افسردگی نگرفته ام اشتباه نکن

فقط ..

حالم از نفس کشیدن بیهوده یک عمر است به هم میخورد ..

و به قول خودم ، در خاک ریشه ندواندم !!

همیشه حال رفتن داشتم ...همیشه عشق نماندن !

تو ...خود تو ...به همان کوچکی که بودی - باشد کوچکی ات قبول -

میتوانستی مرا روی یک بازویت پیوند بزنی ...

روی تن شمعدانی شکسته ء گلدان لااقل ..

و نزدی ..!

آن دنیا هم

گله نکن اگر من خشک شدم !!!

 

------------------***-------------------

 

تب دارم ....

تب . .

و هذیان ، دوای درد من نیست انگار . .

،

تو آن بالا روی تخت خدایی پادشاهی ات

مثل دست روشنایی آرام و خنک........

نگاه نکن  ... فرصت نیست..

.....  

یکی را بفرست

درون ملتهبم را پاشوره کند . . .  !

 

------------------***-------------------

..............

..........

................

..........

!

------------------***-------------------

که سهم من

دریغ ، قصه ء کوتاهی ست

نه آنکه طلب کرده باشم داشتن را ...

هرگز .. هرگز ..

فقط خیلی آرام داشتم به آنچه که دارم فکر میکردم ...

کاش چیزی برای داشتن ، داشتم..!!!!!

 

 

+    سرگردان 

 

من از تو گله نمیکنم

و نه از دنیایت

و نه از هیچ چیز و هیچکس ...

آخر خودت میدانی من بی آزار تر از اینهایم ..

...باید بعد از اینهمه سال من را بشناسی دیگر

که اگر خیلی داغون باشم شاید بیایم اینجا بنشینم مزخرف بنویسم

.....!

یادت هست ؟

میگفتی گریه کن ... آرام میشوی ..

آرام نشدم ...بی تو خدایا ...هیچوقت آرام نشدم ...بی تو به قدر هفت دریا که پی ات آمدم خون باریدم ...

اما دریا نشدم ...و مرحم دل تنگم نه این اشکهای سرخ و شور شد ....نه آن سکوت دائم تو ...نه هیچ چیز ...نه هیچ کس ....

میگفتی با من میمانی ...یادت هست ؟

نکند میخواهی بگویی تو هم مثل آدمها عشقت زیاد اعتبار ندارد ؟

من ...بدان ....من ...ببین ...بی تو ....صدایت حتی نتوانستم بزنم ...ترسیدم خواب نازت و روئیای زیبایی که مثل بچه های خواب ،روی لبت ، لبخند های کج کوتاه می اندازد، به هم بخورد ...وقتی آنقدر درد داشتم که فکر میکنم ...بدان ...شاید بعدها که از من فقط یک اسم ماند بخواهی بدانی ....که فکر میکنم به آخر من چیز زیادی نمانده شاید ...مگر خودت بیدار بشوی ...من نمیتوانم حتی ناله کنم ....من همیشه همینگونه بودم ...هیچوقت نتوانستم خودم را قبل از تو ببینم ....

اگر خدایا ...یک روزی این صفحه را دیدی ...شاید بعدها ...بدان که خیلی از شبهایی که خواب بودی ،             من می آمدم اینجا و دردهایم را ریز ریز طوری که بیدارت نکند به خودم میپیچیدم . . .

و بدان که خیلی شبها ...خیلی از وقتهایی که تو باید می بودی ...که آرزو میکردم می بودی ...دلم هیچ صبحی نمیخواست .

نه از آنرو که صفحهء خراشخوردهء قلبم را باز صبح می گذاری که بشنوی ...و سوزنی که مرا میخواند بیشتر خراشم میدهد ....

شاید برای اینکه میدانم وقتی خوابی، ...خواب خنده های مرا میبینی ..

 و نمیخواهم صبح مرا که حتی نمیفهمم کی بیهوش میشوم بی هیچ لبخندی و نفسی ...پیدا بکنی .

......

 

 

میدانی خدا ...

گاهی که خیلی دلم میگیرد

یک سوالی هی توی سرم مرور میشود ... وول میزند ..

میپرسد .. میپرسد ...دیوانه ترم میکند .

:

یعنی حق عشق من به توی خدا ،ایــــــــــــــــــــــــــــــــــنهمه ســـــــــــال ، اینقدر نبود و اینقدر نیست که وقتی دارم مثل دیوانه ها جلوی این همه مخلوقاتت داد میزنم ، گریه میکنم ...درد میکشم.. بیایی جلو فقط بپرسی ...فـــــــــــــقــــــــــــــــــــط بـــــــــــــــــــــــــــــــــــپرسی :  چته؟      ؟؟؟      ؟؟

 

 

+    سرگردان