تبليغاتX
وادی های سرگردان

 

نمی دانم چه بنویسم ... وقتی می آیم بنویسم همیشه حسی هست .. اما انگار حالا نمی توانم حس خودم را تشخیص دهم .. حتی نمی دانم چه سبکی می خواهم شروع کنم ... شعر و ترانه ... عامیانه .. عاشقانه ... درد دل .. گلایه ... از زبان دوم شخص مفرد ... دانای کل ...دانای کل! .. عجب کلمه ای ست ...

 نوشتن برای زمانی .. نوشتن برای زمانی که چهره ات ، و تو را اینجا کنارم ندارم ... آن وقت ها دل آدم می رود که بنویسد ...

--

می خواستم گلایه کنم .. می خواستم داد بزنم ... می خواستم هر چه روش ناجوانمردانه هست به کار ببرم .. که مرا ببینی ... که مرا همان که هستم ببینی ... ببینی چگونه ... اما من هیچوقت اینکاره نبوده ام ... حرف بدهکاری و طلبکاری نیست... حرف لحظه های مانده  است ... لحظه هایی که می آید و می گذرد ... باورت    می شود داشت گریه ام می گرفت ؟؟! تو نفهمیدی .. مطمئنم ... یاد کلمات افتادم ... بعضی ها را

که می گویی انگار آتیشم میزنند... ن م ی د ا ن م . . .

انگار که هنوز افکارت همانیست که اول ها برایم گفتی ... میدانم تغییرشان هم کار آسانی نیست.. هنوز میان افکارت هست ... که من  باید بروم .. نباید بمانم ... نباید ... باید .. نباید ... باید ... نباید ... باید .. نباید ... باید ... نباید ... باید .. نباید ... باید ... نباید ... باید .. نباید ... باید ...

از این فکر باید نباید ....

بمان! ... بگذار آنچه را که می خواهیم تجربه کنیم ... بگذار تا نهایت برویم ... بگذار تا آنجا که میشود رفت بریم و  تجربه کنیم ..

نترس ! نه به ما که به هیچ کس بر نمی خورد ... به جان آن پرنده ای که میدانی نباید در قفس بماند این دنیا مضحک تر از این حرفهاست .... میدانم که این را خوب می دانی ..

حالا .. اگر چه خسته ام .. اگر چه آوار و آتش رمقی برایم نذاشته .. اما .. به جان تمام رویاها ، من همانیم که بودم ... این را می توان از برق چشمانی که می گوید جهان را واروونه نشانش می دهند فهمید ... هر کسی نمی فهمد ... اما من می دانم که تو میفهمی .. باور که می کنی؟ ... نمیدوانم...

اینحرف ها برای ما نیست .. ما خیلی بالاتریم .. همین حالا هم در اوجیم .. این جا .. در این کورسوی دنیا .. که هر جایش زشت است و متعفن در این مرزی که میهنمان نامیده اند ما – من وتو -بالاتر از ابرهای این کاخ ویران شده ایم ... میدانی ... من تو را و این باطن بزرگت را و تمام افکار پاک ات را و قلب ظریف و ساده ات را می خواهم .. نه چیز دیگری .. جایی حوالی سیاره ای که آمده ای .. این کهکشان هم تحمل ظرافت تو را ندارد .. برو بالاتر ... دست مرا هم بگیر ... این همسفر هر چقدر هم تنبل باشد  و بهانه گیر ، تا انتهای راه با تو می آید ... برو تا عرش ... دستم را محکم بگیر ...

... حرفهای من زیاد و آسمان هم که بارانی ست ... نمی دانم از چه بگویم ...  به نظر خودم که حرف های مرا هر کسی نمیفهمد ولی عجیب است که تو نگفته می دانیشان؟ ... داستان ما .. داستان عجیب ما ... می دانی! به ذهنم چیزی رسیده ... فقط یک چیز می تواند دلیل باشد! : ما هنوز کودکیم!  

و این فوق العاده ست ! ....

--

.. هی .. دیوانه .. دیوانه .. صبور من ... بیا دیگر .. این پا آن پا نکن! ..

 

برایم نگفته بودی که وقتی نگاهت اینطور به زخم می نشیند ، خاطره کدام نگاهت را مرهم کنم  . یادم نداده بودی چگونه بغض نکنم از دیدن اشکهایی که میریزند... به من نگفتی دردهایم را کجا بگویم . . .

حالا من مانده ام و حجم متزاید درد که روز به روز کاری تر می شود و تبر میزند به روز هایم...

راستی! تو اصلا" می دانی چرا من ، هر روز غروب ، حوالی ساعت هفت ، هوای مردن می کنم ؟

هیچ چیز را باور نکن! لحظــــه های من چند روزی هست که دســــت نخــورده مانـــده اند! ساعت مچی ام هم خوابیده! یادم هست به خودم قول دادم که آرام باشم تا بتوانم تو را هم آرام کنم... اما کدامین... آرامشی که این روزها با تلنگری میشکند ... نمیدانم ... کاش میتوانستم لااقل تو را آرام کنم..... نمیدانم....

بیا زمان را بکشیم تا ساعت ها فقط لحظه های با هم بودن را نمایش بدهند؟

ساعت مچی ام خوابیده! باور کن!

این دیازپام هم قرص نامردی است ! به بهانه آرامش ، خودش را تحمیل می کند و زمانی که تاب بیداری را از چشمها می گیرد ، کابوسها را می فرستد .  .  .

ببین! امروز چه روزیست است؟! جمعه که نیست اما درست مثل جمعه ها که کش می آیند و زجرکش می کنند شده ... امروز چه روزیست...!؟

یک سوال ساده! کجای قصه من معیوب است که من اینگونه به ویرانی نشستم ؟

 

پ . ن : همیشه تلخ بودم ... هستم ... هر کسیم تحملم نمیکنه ... حتی تو ....

پ . ن : ...

 

 

+    سرگردان 

 

فقط براش دعا کنید ... که دیگه این روزا چیزه دیگه ای درمان نیست.....!!!

 

هوای دلتنگی تو به مشام می رسد ... دلهره ای با من است که دلتنگی تو را درونم می جوید..
کلمه ای جز سکوت نمی یابم برای تسکین آنچه آزرده خاطرت کرده...
تمام دردهایت را به من بده...
امشب می خواهم با یاد تو در کنار همه ی این دلتنگی ها و دردها این لحظه ها را سر کنم..
که آنچه من را از سکوت لبریز می کند همین بهانه های ساده دلتنگی و درد است که بار آن را تنهایی 
به دوش می کشی...

 

 

پ.ن: حوصله نوشتن ندارم...    ... شاید خیلی کم دیگه ...

پ.ن: تا موقع به نتیجه رسیدن و دیدن دوباره اش در .... میخوام سعی کنم که کمتر بنویسم...!

پ.ن: میخوام زار بزنم و خودمو خالی کنم از این نا عدالتی ها.....!!!!

پ.ن: زیر نم نم بارون پیاده از میدون ونک تا میدون ولی عصر....چه حال عجیبی بود...چه اشکی و...

پ.ن: در جعبه مداد رنگی هایم تنها رنگ خاکستری مانده است!

پ.ن: فقط دلخوشم و به این امید هستم که یکبار دیگر مثل سالها پیش ببینمت!!!

پ.ن: دوست دارم تمام دنیا سکوت محض شود تا صدای قلبت بلندترین ترانه باشد...

پ.ن: تا اطلاع ثانوی ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمی باشد....!!!

پ.ن: خیلی خطرناک شده....هر چیزی ممکنه اتفاق بیفته...معمولیش ۱۰ اما برا اون ۱۱۵   !!!!!!

پ.ن: برای خورشید شعری خواندم...رفت  پشت ابر و گریست!!!

پ.ن: حرف برای گفتن زیاد است اما این روزها دگر نایی نیست...دگر توانی نیست...حتی شنیدن تنها یک خبر...!

پ.ن: اگر هستی و میشنوی ... اگر درد را میشناسی ... پس چرا جوابی نمیدهی...حتی بعد از یک سال و...!!!

پ.ن: دوست ندارم که دیگه ازت اینجور حرفها رو بشنوم که میگی منو بابا خسته شدیم...نه ما هیچوقت از این وضعیت خسته نمیشیم.....دیگه نمیخوام اینجوری بگی......

پ.ن: میگفتم میگذرد...هر چه که باشد...اما این روزها می گویم به چه قیمتی ... برای چه؟!

پ.ن: این روزها همه چیز و همه کس ساز مخالفشان را کوک کرده اند!!!!

 

براش دعا کنید...

 ...

 

+    سرگردان 

 

شده چنان روز و شبت بپیچد در هم و با هم یکی شود ، که ندانی خورشید کدام است و ماه کدام ؟ که ندانی صبح علی الطلوع است یا بوق سگ ؟ که ندانی می روی یا می آیی ؟ که ندانی رفته ای یا باز گشته ای ؟ چنان گیج و گم ، که ندانی تازه به خواب رفته ای یا همین حالا سر از کابوس وحشتناکی برداشته ای ؟

شده که هم راه پس داشته باشی و هم راه پیش ... اما نه اراده ای برای برداشتن قدم از قدم ؟ نه توانی ؟...  که نجاتت بدهد؟ خبری از خواب نیست ...  می ترسم ..... می ترسم ........

 

حالش اصلا خوب نیست .. فریاد میزنه .. گریه میکنه ...

میگه خدایاااااااااا پس کجایی؟؟ میگه من چیکار کردم که باید اینقدر عذاب بکشم...

میگه خدااااااا بس نیست...آخه چراااااااا؟؟؟؟

میگه خسته شدم ... میگه اینام دیگه بریدن و خسته شدن ...

میگه یا منو ببر و همه رو راحت کن ... یا خوبم کن و ....

دیگه نتونستم ... هرچقدر خواستم خودمو کنترل کنم و نرم پیشش ...

خواستم بذارم که خودشو خالی کنه ... آره داد بزنه ... یک سالی میشد که

اینجوری خودشو خالی نکرده بود ... همش گریه های یواشکی و اشک های

شبانه ... اما دیگه نتونستم...

مثلا خواستم برم که آرومش کنم ... تا چهرم رو دید اشک هاش بیشتر شد ...

میگه من نمیخوام برم ... میگه مسعود منو نبر ... میگه اگه ببری دیگه بر نمیگردم ...

اشکهاش داغونم میکنه ... لال شدم ... هرچی میگه و هر چی فریاد میزنه راسته...

هر چی خدا خدا میکنه کسی نیست که جواب بده ... من نا امید شدم از خدا اما

بقیه چی؟؟؟ خودش چی؟؟؟ میبینم هر چی میگه راسته ... لال شدم ...

به جای اینکه دلداریش بدم میرم تو بغلش و زار زار گریه میکنم ...

اشکهایی که شاید یه چند وقتی بود گیر کرده بود پشت چشمام و بغضی که مونده

بود توی گلوم...

میگم قربونت بشم کی گفته ما خسته شدیم ... کی گفته ما بریدیم ...

میگم من نمیذارم ... فقط پاشو بریم ببینه ... من خودم برت میگردونم ...

میگم میدونی من هر حرفی بزنم بهش عمل میکنم ... پس هیچکس نمیتونه جلومو

بگیره... پس برت میگردونم ... چشماش و نگاه میکنم ... نمیتونم خودمو کنترل کنم...

اون چشمای قرمز شده و پر از اشک منو داغون میکنه...رومو بر میگردونم که لااقل

اون دیگه چشمای منو نبینه ... چشمایی که هیچ کاری نمیتونن بکنن...چشمایی

که به هیچ دردی نمیخورن...چشمای یه آدمی که هیچ کاری از دستش بر نمیاد...

چشمای آدمی که حتی بلد نیست دلداری بده...آدمی که به هیچ دردی نمیخوره...

تلفن زنگ میزنه ... آره از همونجاست ... گوشی رو بر نمیدارم چون نمیخوام اون دیگه

از حال و هوایی که توشیم خبر دار بشه و اونم بخواد اونجا...........................

فکر میکنه که راه افتادیم ... پیغام میذاره که راه افتادین ... منتظره ها ... حتما بیاید ...

میگه اگه راه نیفتادید گوشی رو بردارید ... اشکهام بیشتر میشه وقتی صدای لرزونش

رو از پیغام گیر برای بار سوم میشنوم...

دوباره بهش میگم پاشو بریم من بهت قول میدم که بر میگردونمت ... میگم خطرناکه...بذار فقط ببینه ...

من خودم میارمت ...

با اون اشکهاش بلند میشه و آروم آروم لباسهاشو میپوشه ...

توی ماشین سکوت ... و بغضهای نگه داشته شده توی گلو ...

میرسیم ...

میریم تو ...

چشماش می افته به هر دوشون ... اشک توی چشماش جمع میشه ... میبرتش ...

انگار هماهنگ شده بود ... فعلا برو ...!!!!

آره درست بود ... هماهنگ شده بود ... شاید برای دلخوشی ... نمیدونممم...

برشمیگردونم ... اما همینطور بغض و گریه و اشک ...

روزهای گه به توان ابدیت سختی در راه اند ... شاید آمادگی هیچیو نداشته باشم ...

حتی شنیدن یه کلمه رو ...!!

شب...

داره با خودش گریه میکنه و میگه مادر کجایی که ببینی ... داره میگه کاش بودی...

داره میگه یادته منو از چند سالگی تنها گذاشتی و رفتی ... میگه چرااااا؟؟؟

ایندفعه دیگه جلو خودمو میگیرم...نمیرم ... اما خودم بدتر از اون کله ام رو کردم زیر

بالشتم و زار میزنم ... کاش .......................................................................

کاش لااقل تو توی این روزا بودی ... کاش دلگرمی های تو بود ... کاش تو بودی و میتونستی ... کاش من نبودم ... کاش نمیدیدم ... کاش...................................

 

 

پ.ن: دلم هوای همون خیابون یه طرفه رو کرده ...

پ.ن: میخوام با آدما ارتباط برقرار کنم...!

        میخوام حرف بزنم...!

        ولی فراریشان می دهم، پیش از آنی که ترکم کنند...!

پ.ن: دیگه حوصله متفاوت بودن و شدن و نوشتن رو هم ندارم!!!

پ.ن. فدای خستگی و چشم های سرخ و دل صافت... تمام هر چه که دارم...

پ.ن: بچه ها میگن بیا بریم بیرون روحیت عوض شه ... میرم ... اما عوض که نمیشم هیچ ... اتفاقایی می افته که داغون ترم میشم ...

پ.ن: اتوبان همت و ..............................................................................

پ.ن: همه نشستن و از یه چیزی حرف میزنن ... من ساکت و حواسم پیش بغضم ...

پ.ن: هر کی یه حرفی برای گفتن داره ... اما من هیچ حرفی ندارم ...من هیچی جز درد نیستم!!!

پ.ن: پایان امتحاناتی که هیچی ازشون نفهمیدم ... انتخاب واحد به زودی ...

پ.ن: همه میگن این ترم تموم کن ... اما من ..................................................

پ.ن. و چه تنگ است... فضایی که در آن یک ماهی... نگران غم فردا باشد...

پ.ن: خسته نیستمممم....نبریدم..............کلافه نیستممم.....نا امید نیستم......

پ.ن: اصلا هیچی نیستممممممممممممممممممممم.......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن: نمیدانم ته خط همینجاست یا هنوز مانده ؟؟!!!

پ . ن : بیا و بگو که تمااام اینها یک کابوس وحشتناک است .... بیااااااااااااااااا ... بگوووووووووووو ......

 

+    سرگردان 

 

نزديك ساعت هفت عصر بود...كنار كيوسک روزنامه فروشی محو خواندن تيترهای روزنامه ها بودم... صدايی رعشه وار تقاضای پانصد تومن پول كرايه تاكسی می كند!!! سرم رو بلند می كنم... دختری با چشمانی خمار كه نای ايستادن هم نداشت... سر و وضعش بد نبود و فکر نمی کنم كه گدا باشد... معمولا به اين جور آدم ها كمکی نمی كنم... می خواهم بی اعتنا راه ام را بگيرم و بروم!!! با نگاه به صورتش انگار برای يه لحظه تمام درد و رنجی كه در زندگيش تحمل کرده از جلوی چشمام رژه می ره... یاد این روزایی که به خودم گذشته و داره می گذره می افتم و کلی چیزهای دیگه که شاید دیگه هیچوقت تمومی هم نداشته باشن... !!!  كيفم رو در میارم و يک اسكناس ...(هر چند که پانصد تومان میخواست) بهش می دم... به اين خيال كه امشب را شايد از گزند هزاران طعمه در امان باشد و به جایی که میخواهد برود... هنوز پول رو نگرفته دستشو داخل كيوسک روزنامه فروشی کرد: " آقا لطفا يک پاكت سيگار ... بدهيد "!!! مثل يخ وا رفتم . ديگه نگاهش نکردم...حس آدم احمقی رو داشتم كه سرش كلاه گذاشتن...نمیدونممم... خودم رو بابت اسير شدن در برابر احساساتم لعنت می كنم .دوباره به خودم قول میدم كه ديگه اینجوری كمک نكنم... ولی مگه میشه... هر روز آدم های محتاجی رو می بينم كه به بهانه های جور واجور از آدمها درخواستی دارند كه نمی شه به سادگی از کنارشان گذشت و فراموششان كرد . از خودم مي پرسم در برابر اين آدم ها چه بايد كرد ؟

جوابش را نمي دانم ؟ درمانده ام!!!

 

 

پ.ن: دلم خیلی گرفته بود...دیدم دیگه نمیتونم ننویسم...خیلی با خودم کلنجار رفتم اما آخرشم نتونستم به ننوشتنم توی اینجا ادامه بدم...!!!

 

پ.ن: روزای خیلی خیلی گند و بدی رو گذروندم و هنوزم ادامه داره....(شاید که هیچکسیم ازشون خبری نداشته باشه...)..نمیدونممم....!!!!

 

پ.ن: براش دعا کنید....دیگه کسی چیزی بهش نمیگه...قرار شده هر چی که میگه و میخواد انجام بشه!!!

 

پ.ن: زبون انگلیسیم خوب نیست اما زبون باد و بارون رو خوب میفهمم!!!

 

 

پ.ن: اين قبرستون و كوچه پس كوچه هاش عجب آرامشي به من ميدن!!!

 

پ.ن: این روزا و این بار بیشتر از همیشه خستم و...............(اما دوست ندارم که نشونش بدم)!!!

 

پ.ن: همه درها بسته شدن برای من دیگه!!!!

 

 

 

 

دلم گرفته ...

هزار بار آمدم بگویم ...

هستم!!!

 اما......

کمی نیستم ...

کمی به اندازهء چهل روز ...

چیزی نیست ...

یک چله نشینی ساده ...

صدا میزنند .. نیستم ...نیستم...نیستمممممم......!

 

 

+    سرگردان