تبليغاتX
وادی های سرگردان
 

"در آغاز فصل سرد"
تنهای تنها ايستاده ام
ميترسم سرما وجودم را فرا گيرد
وقتی سرد است همه ستاره ها خاموش می شوند
شكوفه ها بر شاخه ترد درختها يخ ميزنند
ومن از همه اين سردی ها
يخ می زنم
 
--------------------------------------------------------------------------------
 

خدارا

 

با من این رسم مدارا نیست

 

که من تفریق در جمعم

 

به یاد هرکه یارم بود ، بر بادم!

 

چه بی کس رفتم از هر خاطری که

 

خاطرم را روزگاری خواست

 

و تنها یار پابرجای من «غم» شد

 

غم این، دلدار هرجایی

 

به صد داماد، هم آغوش

 

به درد بی شکیب من سراپاگوش

 

سرشک، انزال این آمیزش تلخ است

 

و غم از اشک من هر لحظه آبستن

 

سحرگاهان مصیبت بر مصیبت

 

غصه می زاید!

 

-----------------------------------------------------------------------------
 
 
دلم ‌‌- که تنها تصویر از دنیای کوچکم است

را به تنهایی بخشیده ام که بعد از اولین برف زمستانی

غم شد

لبریزم

لبریز از تمام قطرات و گوله های  آن باران و برف

و تمام ترانه های تنهای دنیا را برای او خواهم سرود

و در لابلای تمام تو در تو های وجودم تا ابد

دوستش خواهم داشت ... !!!

-----------------------------------------------------------------

بايد امشب بروم
بايد امشب چمدانی را كه به اندازه تنهايی من جا دارد بردارم
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفی از جنس زمان نشنيدم
هيچ چشمی عاشقانه به زمين خيره نبود
كسی از ديدن يك باغچه مجذوب نشد
هيچ كس زاغچه اي را سر يك مزرعه جدی نگرفت
بوي هجرت می آيد ، بالش من پر آواز پر چلچله هاست
بايد امشب برم...

آره ، هر انسانی حق داره كم بياره ، هر آدمی حق داره در برابر بعضی ناملايمت ها ، نامردمی ها ، نامهربونی ها شونه خالي كنه . هر كسی حق داره در برابر هجوم انبوه غم از پا بيفته ...
هر كسی حق داره خسته بشه ، حق داره ديگه نتونه ادامه بده ، تحملش تموم بشه ، حتی حق داره از تمام دلبستگی هاش خسته بشه و بدش بياد ...
اما انگار فقط تنها وجودم خسته نیست ، حتی انگار تمام بدنم رو هم زخمی كرده!!!
آره من اين حق رو دارم...کم آوردم اما به زودی بر می گردم ... شاید بعد چند روز...منتظرم باشید.

خداحافظ
همين حالا
خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام
خداحافظ كمي غمگين...

-------------------------------------------------------------------------------

        

پ . ن : فعلا هیچی!

 

+    سرگردان 

 

شاید بهم بخندید

اما هرشب با فکرم تا حلبی آباد می روم!

ازدواج میکنم!

بچه دار میشوم!

و چند سال بعد بچه ام سر همین خیابان به تو گل می فروشد!

 

به دلم افتاده بر میگردی

با هم عکس می شویم

فوری

۳در ۴

فوری فوری

 

و آنوقت

 یکی از ۴ خانه های پیرهنت مال من است

 

و چه خاطره ای بود!

برف آن سال ها را میگویم

به گمانم سال بعد بود!

من

و

تو

کلی برف!

کلی بوی سرد  سرو!

 

و می دانم

که می دانی که چه قدر سخت است

 این همه فکر نکردن

این همه تنهایی  فکر کردن

 ولی چه فایده؟!

 

تو راست میگویی

 ما که از هفت دولت آزادیم...

( این خیال ها هم  روش )

 

-----------------------------------------------------

و این منم!

کسی تنها

در آستانه ی گریه

در ابتدای تلخ نبودن کسی!

شبهایــی پشت شب

و سکوت ٬دستهایم را سیمانی میکند!

و من کم کم شبیه خودم میشوم!

و این انقدر خوب است .. انقدر کافی! که من از چشمم بیافتم!

 

سرم برای کسی درد میکند

سرم برای کسی درد

سرم برای کسی

چشمانم برای کسی گریان است

چشمانم برای کسی گریان

چشمانم برای کسی

 

خبر خوبی نیامده است

از انتظار!

از سرگذشت من

از سرگذشت آدم ها

خبر خوبی نیامده است

 

دلم برای تو

برای بوی نان تنگ خواهد شد

برای بستنی هایی که لیس نزدیم

دست این کودک را بگیرید ببرید جایی که کتکش دیر نشود!

سرت هوو آورده ام!

تنهایی    می    میخواننداش!

 

با یک شیر قهوه چطوری؟

با یک قهوه بهتری

با یک قهوه تلخ احیانا

 

گریه دارد دست تنهایی ات را کسی نگیرد؟!

گریه دارم!

 

انتظار آنجا که فقط کلاغ دارد و برف!

و هوا اینجا نامردانه سکوت میکند!

سکوتی سیمانی!

سکوتی یخی!

 

میبینید

من همیشه در این حال بوده ام

حتی وقتی می آمدی/می آمدم!

با خس خس و بی چتر!

و دماغی قرمز

و تو با  کودکان چشمانت لبخند میزدی!

 

برای ...

 الفبای سکوت و انتظار!

-----------------------------------------------------

 

نمی خوام بگم سلام!!

چون حسش نیست!

خستم! اونم از نوع بدش!!

انتظار کشیدن خیلی سخته...مخصوصا که خواسته خودتم نباشه!

خستــــــــــــــــــــــــــــــــــــم...

اینو کی می دونه یا میفهمه؟ ... شاید هیچکس!

نمیدونم...

اما این روزا اصلا با همه وقتم فرق کردم.... نمیدونم چم شده!!!

این روزا انزوا دیگه داره به  صفر کلوین میرسه!

دیگه این دفعه بد جوری کم آوردم!

نمی دونم شاید بعدنا بازم مثل قبلانا بنویسم و بشم!!

چه چیز چرتی گفتم ... مگه هیچوقت نوشتن من فرق میکرده؟! 

اما الان دیگه هر چی هست انگار سرگردان قدیم قدیما نیستم!

خیلی خیلی با چند ماه پیشا فرق کردم...!!!

نمیدونمممم...

هیچ وقت دوست نداشتم اینجوری بشم...

منو این شکلی نیگا نکنید!

ایندفعه انگار با همه ی دفعه ها فرق داره...

کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم آوردمممممم....!

دیگه خودم نمیتونم کمک خودم بکنم ...

نمیدونممم......شایدم من اشتباه میکنم....که امیدوارم...

اما ایندفعه دیگه واقعا نمیدونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم...

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

پ . ن : نمیتونم ... نمیتونم ... نمیتونممممممم .....

پ . ن : سخته ... سخته ... سخته ......................

 

+    سرگردان 

 

تو نیستی و من عجیب می ترسم ....

 

 

نیستی .. نمی دانم کجایی ... این روزها جانم عجیب به بند بند تن ات وصل شده ... آنقدر که حتی به روی خودم هم نمی آورم ...

نیستی ... و باران می آید ... همین حالا که این متن را روی کاغذ پاره هایم مینویسم ، میان رگبار شدید باران ، یک بغل نور طلایی خورشید به ساختمان مهدکودک روبرو تابیده ... اما من هنوز می ترسم از این رعد و برق ... تو نیستی و من عجیب می ترسم ... هیچکس نیست .... نه تو و نه .................

هی ... دل بی قرار ... کجایی زیباترین من ... آنقدر حضورت زندگی بخش ست که وقتی لحظه ای و وجبی از آغوش ات دور شوم به همه بنیان خلقت و شاد بودن ام شک می کنم ... نه .. صحبت شعر و غزل عاشقانه نیست ... به جان دقایق این روزها عجیب دلتنگم ...

نگاهم می افتد به این انگشتر ... فکر می کنم از کجا ها... از دست کدام آدم ها ... از کدام کوچه و برزن .. کدام روزهای گرم و سخت و زمستان های زمهریر گذشته تا اینجا ، در یک شب قدر به من رسیده ؟ ...  رویش را من هم بار اول نتوانستم بخوانم .. نوشته  ... یا کافی المهمات .... دلم لرزید وقتی دست اش کردم ... حالا انگار یکی همیشه واضح و مقتدر مواظبم هست .... نمیدانممم....!

حالا تو نیستی و من فکر می کنم به این جمله ی روی انگشترم بیندیشم یا نبودن بوی تن تو  ...

 

این یک ماه و چند روز دوباره عجیب گذشته ... کلا همه چیز عجیب است ...

برایم از شروع تازه می گویند ... تمام حواسم را داده ام به کلماتی که ازشان بیرون می آید ... چقدر تنبیه بدی ست دزدیدن نگاه  ... رو برگرداندن و بوسه ای که بر زمین می افتد ... و بدتر از همه بویی که محروم شده ام .. حالا دیگر کلمات را هم انگار نمی شنوم ...

مشق تنهایی می کنم ... این فضا وقتی خالی ست عجیب آدم را می گیرد و قفل می کند به گوشه های سقف که دل دل کنم و آخر یک متن بلند بنویسم که دلم را رام کند ...!

اینطور نگاهم نکنید .. من همیشه همین طور بوده ام.. مگر نه؟! ... تلخ تلخ تلخ ... ..

شماها حتما از همان ابتدای علاقه هم فهمیده اید که با یک آدم عاقل طرف نیستید ....  !!!

حالا هــــــــــــــــــــــــــــــی چپ چپ نگاهم می کنید که چه؟!...

باور کنید ادامه دهید می روم می نشینم یک گوشه سراغی از کلمه و ترانه هم  نمی گیرم ها ! ... گیریم اصلا من همیشه بی ربط و خزعبل نوشته ام ... گیریم همیشه خلاف آنچه انتظار داشته اید ... چه دخلی دارد به اینکه مدام گله کنید که چرا از باران می گویم و دل بی قرار ؟ ... اصلا  که می دانید .. من را بکشید هم باز خراب یک خیابان یک طرفه ی بی انتهای بارانی ام ... که دست ام را بگیرند و ببـــــــــــــــــــرندممممممم ... این "یک طرفه"  همین دیروزها به ذهنم آمد ... می خواهم  بهانه دست شان ندهم ...

نمیدانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــممممم........!

 

پ.ن : می دانی در نماز های یک خط در میان ام چه می خوانم ؟ ... اینقدر دوست داشتم یک بار همین طور بی ربط بایستی فالگوش و بشنوی !  ... اما افسوس که این روزهااااا......

 

پ . ن : کاش بندر بودم،

           تا کنارم، پهلو می گرفتی...

 

 

پ . ن : پرستار ؟ ... درد بده؟؟ ... من از مرخص شدن می ترسم.....!!!

 

پ . ن : دست پیش کش ... افتاده ام .... پا نزنید....!!!

 

 

پ . ن : میگن بهشت هر کس به وسعت عقل اوست ........ پس راسته که از همون بچگی بهم میگفتن میبرنت جهنم ......!!!!!

 

پ . ن : هوا گرم نیست ... میلرزم ... پس چرا عرق میکنم ... ؟!!!!

 

پ . ن : دنبال یه صاحب مهربون برای خرگوشم میگردم.......کسی خواست بگه....عکسشم گذاشتم توی ادامه ی مطلب همین پست.......

 

 

 


ادامه مطلب
+    سرگردان