بی شک تنها لحظه ی آرامش این روزها بود، آغوش ات .....
حالا دریافته ام تو باشی ... دیگر باران و خیابان بی انتها نمی خواهم .. مرا بس!
اما افسوس...
قدم که میزنم
از سر، نگون نوشته اند
حال چه غم ، گر آسمان هم
زیر پایم را خالی کند؟
واقعا نمیدونم که باید چی بگم...
از کی و از چی بگم...
انگار دلم فقط میخواد که بنویسم...
نمیدونممممممممممممممممم...
شاید یکی از بدترین تعطیلات بود...از همه لحاظ...!!!
چه چیزایی که ندیدم و چه اتفاقایی که نیفتاد و کلی چیز دیگه که فقط تعداد محدودیشو عکساشم
میذارم....!
روز عید فطر از صبح تا شب توی خونه...هیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ!
روز دوم :
از ساعت ۶ بیدارم...کلافه...بابا که نیست...مامانم که حالش خوب نیست و خواب...
تا ساعت ۷ طاقت میارم...دیگه نمیتونممم.....نمیدونم چم شده...
لباسام رو میپوشم و سویچ و ضبط رو بر میدارم و میرم بیرون...
مقصد...نامعلوم....خیابونا رو یکی بعد یکی دیگه میگذورنم....کجا دارم میرم؟
خودمم نمیدونم....اما چقدر خلوت و خوبه...کاش همیشه اینجوری بود...
تصمیم میگیرم برم شرکت...هر چند که میدونم هیچ خبری نخواهد بود...
اما میرم...مسیر حرکت رو تغییر میدم و راه میفتم به سمت مقصدی معین!!!
در بسته است...زنگ نگهبان رو میزنم...ساعت ۸:۱۵ صبح یه روز تعطیل...
از کسی خبری نمیشه....زیر لب یه چیزی میگم و میشینم روی کاپوت ماشین...
فکر میکنم...به چی؟ ... نمیدونمممم.... فامیلی نگهبان رو با صدای بلند داد میزنم...
بازم از هیچ جایی صدایی در نمیاد...پا میشم برم سوار بشم که میبینم یکی داره از دور
با نون بربری بهم نزدیک میشه....یه کمی بیشتر دقت میکنم.....خودشه....آره....
میاد جلو و سلام میکنه و میگه ببخشید منتظر موندید...همه رفتن شهرستان و فقط من هستم...
میگم مشکلی نیست...اگه میشه در رو باز کن میخوام ماشین بیارم تو...یه چشم میگه و در رو
باز میکنه...یه نفس عمیق میکشم و میرم تو...
از ماشین هایی که هر روز اونجا بودن و پارکینگ پر از ماشین خبری نبود...
همونجوری وسط پارکینگ وایمیستم و ماشین و خاموش میکنم و در آسانسور رو باز میکنم و میرم
بالا......
همه واحدها درهاشون بستست....کلید و در میارم و در رو باز میکنم....
خودمم نمیدونم چرا اومدم.....شاید هیچ بهانه ایی بهتر از اینکه بگم با کامپیوتر کار داشتم برای
کسی نداشته باشم....!!!(اما کسی نمیدونه که حال من............)
کامپیوتر سرور رو روشن میکنم و میشینم پاش....چیکار کنم؟
نمیدونممم.....
یه چند ساعتی میمونم و دوباره راه میفتم که برم...اصلا انگار حالم خوب نیست و....
شب ..جر و بحث با خانواده سر چیزای بیخود.... شاید یه عادت شده باشه دیگه...
هر جوری که بود این روز هم گذشت ... اما بدتر از روز قبلش...
روز سوم:
صبح ساعت ۷ موبایل زنگ میخوره...میای بریم آبعلی؟!
چی بگم...بعد از اون جر و بحث شب قبلش با مامان بهتر بود که برم...
شاید....نمیدونممممم.......بالاخره گفتم میام و قرار شد بیاد دنبالم و بریم...
ساعت ۱۰ بود که راه افتادیم...اتوبان صدر یه کم شلوغ بود...بعد بابایی و ورودی
جاده هراز.....................................................
با هم حرف میزدیم که سر یه پیچ دیدیم چند نفر ریختن سر یه پلیس و از ماشین بنزش کشیدنش
پایین دارن میزننش....جلوتر که رفتیم زد کنار...گفتم چی کار داری گفت ببینیم چی میشه...
گفتم دلت خوشه ها....به ما چه مربوط....اما بازم کار خودشو کرد...همینجور ماشینهای بیشتری
میامدن و وایمیستادن....تا اینکه وقتی جمعیت زیاد شد...اون آدمها سوار موتور شدن و جاده رو برعکس
رفتن...هیچکسیم نتونست کاری کنه....!!!
خلاصه که راه افتادیم و رفتیم....
.......................................................
......................................................................
نمیدونم چرا الان دیگه حوصله اینجوری نوشتن رو ندارم....شاید بعدا کاملش کردم.....
الان به حالت پا نوشت و خیلی خلاصه مینویسم تا بعدا ببینم چی میشه....
پ . ن : کل کل با یه بنز اونم توی اون جاده و توی سر بالایی.....ولی ما برنده شدیم و دیگه جرات نکرد
بهمون نزدیک بشه....
پ . ن: تموم شدن غذای رستوران و کوچ کردن از یه جا به یه جای خیلی دورتر(فشم) برای
خوردن غذا....!!!
پ . ن : دو نفر آدم(شاید!) و خوردن شش تا قوطی ویسکی .....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(فکر نکنید از این
آدمام که نخورم پس میفتم....اما اون شب از حالی که داشتم نمیدونم چرا اینجوری شد.....)
پ . ن : خوردن سه کیلو کالباس ژانبون گوشت..........!!!
پ . ن : بد شدن حال دوستت به طرزی که خودت از دیدن حال اون حالت بد شه....شاید تا حد مرگ
رفت.....اما بعد چندین ساعت به خیر گذشت.......!!!!
پ . ن: ساعت ۱ نصف شب روز جمعه(در اصل شنبه) بیای خونه و ببینی کسی نیست.....!
فقط یه نامه است که روش نوشته حال مامانت بد شد بردمش بیمارستان....شاید بستریش
کنن....و یه پیغام تلفنی که وقتی پلی شد گفت مامانت بستری شد منم تا چند ساعت دیگه میام
خونه......................................!!!
پ . ن: دوباره انگار میخواد همه چی شروع بشه....اون از تعطیلات و اینم از............................
پ . ن : نیمدونمممممممممممممممممممممم......
پ . ن : چقدر یه دکتر میتونه احمق باشه که همینجور بیاد بگه : پای شما مرخصه باید قطع
بشه....................دو روزه که ...................................................................................
پ . ن (جدید): دیگه خبری از ملافه های سفیدم نیست...از دیدن ملافه های سفیدم تا
چهل و هشت ساعت محروم شدم....چون مواد رادیواکتیو که براش استفاده شده ملاقات رو
ممنوع کرده........![]()
پ . ن (جدید): وقتی دیشب چهره اش رو اونجوری دیدم...وقتی دکتر میگفت که واقعا دیگه خودمم
گیج شدم...وقتی که......................................................... انگار از خودم بدم میاد دیگه....!
پ . ن (جدید) : بعد از دیدن فیلم میم مثل مادر ... بعد از رفتن به بیمارستان و دیدن خود مادر ...
فقط یه تصادف کم بود که اونم انجام شد......!!!
پ . ن (جدید): از این که تو این موقعیت بابا نفهمه این تصادف اتفاق افتاده ..دانشگاه نرفتم و با خرج
بیشتر از معمول توی یه نصف روز (یه کمی بیشتر) همه چی به حالت اول برگشت و کسی هم
نفهمید........(خدا رو شکر...شاید!)!!!
پ . ن (جدید): انگار حالا حالا ها باید به دیدن ملافه های سفید برم و....
پ . ن (جدید): یک روز در میان با آمبولانس رفتن به یه بیمارستان دیگه و مورد عمل لیزر قرار گرفتن و
دوباره برگشتن به بیمارستان مورد نظر....به مدت پانزده جلسه(خودش میشه سی و پنج روز)....!!!
پ . ن (جدید): یه عمل لیزر قوی که کلی از پا رو خالی میکنه....(شاید تیر آخر....مدت زمان بهبودی
اگر باشه.....شاید دو ماه بعد از عمل...)......![]()
پ . ن (جدید): طاقت تا چه حد ؟؟؟ امتحان تا چه حد ؟؟؟ حالم و حالش دیگه از این حرفها بهم میخوره!
پ . ن (جدید): نمیدونمممممم........
پ . ن (جدید): میخوام چندتا پ . ن حالت بچگیم رو بنویسممم....!
پ . ن (جدید): چقدر مامانی پسرکوچولوت افسرده و غمگین شده... چقدر خنده هاش کم شده ..
چقدر عصبی شده ...چقدر هیچ کاری نمیتونه بکنه...چقدر چقدر چقدر...
پ . ن (جدید): مامانی میدونم تو هم به همون چیزی فکر میکنی که من میکنم...مامانی یادته وقتی
کوچیک بودم یه تابلو فرش خریده بودیم که روش چند خط شعر نوشته بود...زده بودیم به اتاق پذیرایی
هر وقت مهمون میومد تو منو صدا میکردی ...تا با وجود اینکه هنوز اونقدر کو چیک بودم که خوندن بلد
نبودم اما اون شعر و حفظ کرده بودم...و میگفتی بخون پسرم...منم وامیستادم جلو تابلو دستام رو هم
میزدم پشت کمرم با چشای درشت زل میزدم به تابلو تا اینکه بتونم بخونمش...برات از حفظ
میگفتم: قدمت خانه رسد جنت مادای من است قدر مهمان بلند است سلام است ادب است....
تو ادامه مطلب یه چند تا عکس که دلم خواست رو از جاهای مختلفی که بودم و رد شدم و
بود و .... گذاشتم...........!(خواستید ببینید!)