هیشکی به قلبای آدما رجوع نمی کنه...!!!
همه از روی ظاهر قضاوت میکنن...
توی همه چیز...
حتی توی اینکه کی به خدا نزدیکتر هست یا نیست ... کی مسلمون تره؟
یا به اصطلاح خودم کی انسان تر و با انسانیت زندگی میکنه؟
(تو پرانتز بگم که این روزا شاید خیلی این اصطلاحه کم پیدا بشه...اما هستااا..)
اونایی که روزه میگیرن احساس برتری دینی خاصی نسبت به اونایی که روزشونو
دولپی میخورن دارن...اونایی که نماز میخونن فک میکنن خدا رو بهتر از اونایی که نمیخونن
شناختن...خانمها و دختر های چادری هم که دیگه نگو!!!فک میکنن پاک ترین آدمای روی
زمینن و بقیه که چادری نیستن، بدتر از اونایی اند که...(استغفر ا...) ، موهاشونو میزارن
بیرون یا مانتوی کوتاه (رنگی ، تنگ ، وااااااااااااااااااااای) تن میکنن و نمی فهمن چی به چیه
و خدا کیه .... !
هدف خلقت چیه ... کاش بدونن نیش تند زبون خیلیا (بعضی از همین پاکترینااا..) که به ما
( پسرا و دخترا ) احساس گناهکار بودن رو منتقل میکنه از این 4 تا مویی هست
که ما بیرون میزاریم یا 4 تا متلکی که پسرا واسه شوخی میپرونن ، گناهش
بیشتره ... طلبه ها وقتی لباس آخوندی (لباس آخوندی میگن بهش؟؟) تن میکنن یا
اونایی که با ریش گذاشتن و لباس سنگین تن کردن جاشونو تو بهشت آماده میکنن ... دیگه
احساس میکنن بقیه مردا و به خصوص پسرایی که آستین کوتاه میپوشن
(مو بلند میکنن ، ژل میزنن ، شلوار جین میپوشن ، وااااااااااااااااااای!) کافرن و جاشون
یه راست تو آتیشای جهنمه!
اونا فک میکنن این پسرا و دخترا گمراهن .... یکی نیست به اینا بگه ... که اینا یه دل دارن
(که داشتنش گرونه؟؟
) که دریاست....شاید دلاشون خیلی خیلی پاک تر و صاف تر از اون
ظاهر نماهایی باشه که.................................................
کاش میشد گناهارو اندازه میگرفتیم و میدیدیم تو این دنیا کیا گناهکارترن!!! و کدوم گروها
سعی میکنن قلبشونو پاک و بی آلایش حفظ کنن یا در ظاهر حفظ کنن ...!!!
پاکی باید تو روح و ذات آدم باشه...!
پ . ن : تاب بازی زیر بارون هم حال و هوایی داره....تا حالا تجربه اش رو نداشتم اما از این به بعد دارم.........یه تجربه شیرین......آدمهایی که از ترس خیس شدن زیر سرسره پناه گرفتن و...........
پ . ن : چرا گرفته دلم ... مثل آنکه تنهایم ... چقدر هم تنهاااااا...
پ . ن : من غرق ِ گریه ام ... می خواهی چه کنی ؟ ... گیرم شکایتم کنی به باران .. به پاییز ... که چه ؟ .. می خواهی بگویی چرا این روزها ، جور ِ نم نم ِ باران را ، شوری اشکهام می کشد ؟ .. یا می خواهی بگویی چرا باد را به جرم ِ دزدیدن ِ بافه های رویا ، دار نمی زنند ؟ .. هاان ؟ .... تو را به خدا ، بگو بگذارند لااقل ، هر کس هر چه می خواهد را به خواب ببیند ... تو را به خدا ، بگو بهشان ... بگو دست از سر ِ رویاهای من بردارند ... پ . ن : نمیدونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمممم.....! پ . ن : سالهاست در پس میله هایی از جنس مداد مشق صبر مینویسم...
پاییز همیشه همین قدر ناگهانی از راه می رسد و ما را میان کوهی از خاطرات خاک گرفتهء زرد و نارنجی غافلگیر می کند ... تا بیایی به خودت تکانی بدهی می بینی که آنقدر سردت شده که به این زودی ها هم گرم نخواهی شد ... چه می شود کرد وقتی روزی از روزهای پاییز باز هم ورق زده میشود ... وقتی روزها از پاییز گذشته باشد و هنوز زیر باران راه نرفته باشم و خیس نشده باشم و اشک نریخته باشم باید هم که روزهء سکوت بگیرم ... به کسی نگویید اما من در همین سکوت های سرد طولانی ام بزرگ شدم و بالیدم ... و با هیییییچ چیز این دنیا عوض نمی کنمشان ............
حالا کوله ام را می آورم ... بار ساااالها اشک و سکوت و درد و تنهایی را می گذارم توی-اش ... حافظم را هم ... و آن دفترچهء سیاه و آبی را - با تمام خاطرات تلخ و شیرینش - و عکسهایی که - چقددددر نگاهها عمق دارد آنجا ........ می اندازم-اش روی دوشم و می روم ..............................
باور کنید پاییز همیشه همین قدر ناگهانی از راه می رسد و من را میان کوهی از خاطرات خاک گرفتهء زرد و نارنجی غافلگیر می کند ... تا بیایی به خودت تکانی بدهی می بینی که آنقدر سردت شده که به این زودی ها هم گرم نخواهی شد ...
پ . ن : تابستان هم رفت ... صدای گریه هاش را می شنوم ... اما دوباره میاید...چه باشم و چه نباشم....
پ . ن : بالاخره ماه رمضون پاییزی نزدیکه.........دلم براش خیلی تنگ شده بود...........
پ . ن : چه فرقی می کند بنویسم یا نه ... بخوانم یا نه ... وقتی در انتظار گذاشتن نقطهء پایان لحظه ها را می شمارم ... نه .. نه ... روزها می گذرد و باز من می مانم و حدیث تکراری دلتنگی و آسمانی بی باران و هزاااار هزااار واژهء تلخ ِ نگفته و دلی آوارهء .. نه ، غصه نمیخورم ... می گذرد ... من دیگر خوووووب میدانم آدمها این روزها ، حتی برای دل ِ خودشان هم نمی مانند .. چه برسد به دل ِ های ناماندگار ِ خراب.........
پ . ن : نمیدونممممممممممممممممممممممممممم...
پ . ن : فقط می دانم ... يکی از آن روزهای دور ...
خانه ء کودکی ام را
باخداترین داروغهء شهر مصادره میکند ...!!!