تبليغاتX
وادی های سرگردان
 

شاهزاده ای هندی دنبال زرگر مخصوص خود فرستاد و از او خواست حلقه ای بسازد و روی آن عبارتی را حک كند كه يادآور اميد در روزهای تيره بختی و در لحظات موفقيت ، فرونشاننده ی آتش غرور باشد . زرگر حلقه را ساخت و شاهزاده با خشنودی كامل اين كلمات را روي آن خواند :  « اين نيز بگذرد » ...

 

می گويند قلب گردباد هميشه ساكن است و قلب تغيير نيز.. می گويند تنها تغيير است كه تغيير

نمی كند ... به جمله هايش می انديشم ... روی گردونه ی روزگار نشسته ام و آن را می نگرم كه چگونه می چرخد و می گردد ... اين محور گم شده ی گردش كجاست ؟ ... اين تنها جای ثابت ؟ ... رها

می شوم روی تخت ... اتاق های كوچك بهترين جا برای فكر كردن هستند و فكر كردن سرآغار

تحليل رفتن تدريجی ...

 

دقايق زيادی گذشته .. فلسفه های  ذهنم مرا تا سرحد خواب خسته كرده اند ... فكر مي كنم آدمها ، همين حالا ، چند متر آن طرف تر از اين ساختمان ، به چه می انديشند ؟‌... شايد به اينكه دراين لحظه همه ی مردم دنيا به چه چيزي فكر مي كنند .. شايد هم ديگر نه .. يا شايد به سرشان زده باشد و تنها سر به پيكر آسمان پر ستاره  داده باشند ..

من اما خوب می دانم تمام فضای ذهنم را چه پر كرده  : ... نام تو .. تكرارش می كنم شايد رها شوم ... از اين اسم كه در سرم انعكاس می يابد ...  اما نه ... فايده ای ندارد ... چرا اتفاقات باعث شوند که من نام تو را هزاران بار با خود تکرار کنم ... خسته امممم ... میترســـــــــــــم!

 

آشفته ام و اين پريشانی دنيا را سردرگم كرده ...  ... گويی اشتباه آمده ام ... و گويی سخت تنهايم ...

 

نمی دانم چه می نويسم ....

 

واقعا گاهی كلمه ها ظرفيت معنا را ندارند .. و گاهی بايد كه زبانی ديگری گشود .. زبانی بی لغت ، بی ظرف ، بی مرز .. زبانی مملو از معنی و آكنده از مفاهيم ... از هجرت واژه به مسير استعاره خسته ام 

 ... خستــــــــــــــــــــــــــــــــــه .. چقدرررررر ...

 

من ، و دلتنگ ، و اين شيشه ی خيس.

می نويسم ، و فضا.

می نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشک.

 

يك نفر دلتنگ است.

يك نفر می بافد.

يك نفر می شمرد.

يك نفر می خواند.

 

یک نفر می کشد.

 

یک نفر می میرد.

 

یک نفر می شکند.

 

یک ...

 

... 

 

 ... می دانید .. خسته ام ، دردها زياد ،‌ اشك ها جاري ، و دست ها هم كه سرد ...اما ...

می گذرد .. اين را هميشه خودم مي گويم ... خوبي اش اينست كه می گذرد ...

نمی دانم چه مرگمان است ... می پريم به هم .. كلمات عجيب به هم می گوييم ... فكرهای

عجيب تر میکنیم .. قضاوت ها ... و بعد می نشينيم يك گوشه ... و اشك می ريزيم براي غربت دل يكديگر ... چه ساده فراموش می كنيم دل خود را و برای دست های سرد یکدیگر می ميريم ...

 

 

من نمی دانم چه مي گذرد بر آدمها  ... من واژه هايم گاهی كم می آيند ... من می دانم گاهي حس می كنم عجيب نيازمندم ... این حس شاید همیشه با من است ... به خود مي گويم : دور كه شوی تمام ستاره ها خواهند مرد ... و چگونه بايد اين را به تو ثابت كرد كه حتی يك ستاره هم در آسمان شبهای بی تو بودن نيست ... كلمات از جنس هولناك را هيچ وقت هجی نكن ....  من در اين تاريكی فكر صبحانه ی فردايم ...   عجيب دچارم ... و وسعت آغوش تو ...

 

 

كسی نيست ،

بيا زندگی را مثل همیشه بدزديم ،‌ 

بيا با هم از حالت سنگ چيزی بفهميم.

بيا زودتر چيزها را ببينيم.

بيا آب شو مثل يك واژه در سطح خاموشی ام .

مرا گرم كن ...

نمیدانم چرا باید این گونه باشد روزهایمان ...

 

پ . ن : ...

پ . ن : روز ... شب ... شب ... روز ... روز ... شب ...

پ . ن : پر ام از حرفهای نگفته .... اما نمیتونممم.....

پ . ن : دیگه لرزشام داره تمام بدنم رو میگیره تو این روزا...

پ . ن : خسته اممممم...نمیکشمممم.....

پ . ن : موضوع انشاء : شاید فردا نباشد...نباشم...!

 

 

+    سرگردان 

 

ميدانيد عزيزان من! دلم می خواهد کم بنويسم. مثلا در حد يک پاراگرف يا دو تا. مثل خیلیها. آخر هميشه نوشته های کوتاه جذاب تر به نظر می رسند! درست مثل جملاتی که آخرش علامت تعجب است! مثل همين ۲ تای قبلی! يا همين!! اما می دانم اگر بخواهم حتی عنوان مزخرفاتی که الان در ذهنم است را بنويسم بيشتر از چند پاراگراف می شود٬ چه رسد به اينکه من هميشه برای هر موضوعی  يک مشت دری وری ِ بی ربط هم می گويم! با اين احوال شروع می کنم!

 

خاطره ای از چند روز پیش که چند نفری در جایی جمع بودیم ... جایی کمی دورتر از اینجا... و ...

 

می نوازد .. ...... شور ... دشتی...  اصفهان ... اصفهان در این شب  خیلی می چسبد ... همه ساکت ... 

لال شده ام ... خراب خراب ...

 

و همه دنیا خراب و خرد از باد است ...

و به ره ، نی زن که دایم می نوازد نی ، در این دنیای ابر اندود ....

 

تنبک را بر می دارد دایی .. حالا دو ساز ... کاش من هم می توانستم با چیزی همراهی کنم! .. شاید کمی آرام می شدم اگر می شد ... می رفتم آن ته ته .... ته نه ... بم ترین صدای ممکن ... چه بداهه نوازی زیبایی... به خودم لعنت می فرستم : کاش میتوانستم ...

 

سهراب درست مثل سهراب است .. با همان قیافه .. همان ریش ها .. همان مو ... اساطیری شعر می خواند ... نیما می خواند ...

 

خشک آمد کشتگاه من ..

در جوار کشت همسایه...

 

سه تار در دستش غوغا کرده ... چراغ را خاموش کرده اند ... حرکت سریع انگشتانش را نمی شود درست دید اما فغانی که به پا کرده دیوانه ات می کند ... مکث هایش در این هیاهو .. لحظه ای سکوت در این اتاق کوچک که به زور چند نفری در آن جا می شود ... دور تر از هیاهوی ماشین ها و طرح زوج و فرد و مزخرفات رئیس جمهور و دانشگاه و انتخاب واحد و  آلودگی و و و و و  و ......................

دراز می کشی ... به سقف خیره می شوی ... ناتمام می نوازد ... مثل نوازش اشکیهایی که بر روی

گونه هایم یکی یکی سر میخورند و .. .. ناتمام ... حالا در این ده کوره خبری از هیچکس نیست ... نمی دانم

از چه روی تاب حرف زدن ندارم ... انگار  دلم جور دیگری گرفته .. نه مثل هر غروب جمعه ...

شهرام کنارم ساکت و دمغ ... بد بیاری پشت بد بیاری ... فکر می کنم الان باید به او چه باید گفت؟ .. چیزی نیست؟ ... حل می شود ؟ ... به خودم لعنت می فرستم ... وقتی نمی توانم این که کنارم است را آرام کنم چگونه بی لرزش صدا با کسی حرف بزنم؟ .... فکر می کنم کجایم الان ...

فواد مثل همیشه شاد .. شاید اونم در ظاهر میخواد نشون بده که شاد .. مثل خیلی ها .. اما واقعا دوسش دارم چون خیلی مقاوم .. با این همه مشکلاتش و از دست دادن مادرش و ..... بازم خودشو حفظ میکنه ... به این فکر میکنم که اگه من جای اون بودم الان تو چه وضعیتی بودم....نمیدونممممم.... اما بازم مثل همیشه همه از دستش میخندن...

عرفان چرا؟ اون دیگه چرا سیگار بعدیشو با سیگار قبلیش روشن میکنه؟ سوال هایی که توی ذهنم میاد... به اینا که نگاه میکنم انگار خودمو از یاد میبرم....نمیدونمممم.....!!!

علیرضا مضطرب از این ور به اون ور میره .. داد میزنه و با سهراب میخونه .. همه ی خوبی اون سکوت رو بهم میریزه..

اونم میترسه از این که فوق قبول نشه ... روزنامه ای رو که مهراد با خودش آورده رو زیر و رو میکنه ... ایناهاش ..! پنجشنبه اعلام میکنن ... خدای مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن!

تو ذهنم میاد چرا همیشه این موقع ها خدا یادمون میاد ... یاد حرف یه دوست میفتم که میگفت : خدا گفته من بنده ای رو که آفریدم خوب میشناسم ... تا سختی و غم نباشه یاد من نمیفته ... ! نمیدونمممم....

علی هم که با گیتارش و شعر هایی که میخونه همه رو میبره تو یه حال و هوای دیگه...

اما سهراب با همشون فرق داره!!!

 

آی نی زن که ترا آوای نی برده ست دور از ره کجایی؟

 

به خودم می گم از رو نرو لعنتی...  یاد خیلی چیزها می افتم... من هم هیچ وقت قوی نبوده ام ... نمی دانم چرا همه این فکر را می کنند ... من ... حتی از تنهایی هم شکننده ترم ... چه بگویم؟ ... باز بگویم ببخشید که ... ؟

و ناراحتی و... و من خراب تر.. لعنت به من .. یا بگویم می گذرد؟ .. می گذرد  ... بگویم راه را هر جا که برود هستم... ؟ می دانید ... اما می خواهم باز بگویم ... هر جا که این مسیر سنگلاخ لعنتی برود هستم .. مهم نیست کجا می روم .. می خواهم کنار کسی باشم  ... مگر دست های مردانه ی من محکم نیست تا دست های دیگری را بگیرد ؟ قول نمی دهم همیشه گرم تر باشد .. اما میتوانم قول بدهم همیشه محکم دست هایش را نگه می دارد .. همیشه .. محکم ...

راستی فکر میکنم وقتی دست هایم سرد است و دست هایم را به کسی میدهم تا گرم کند دیوانه می شوم؟

اصلا آیا کسی پیدا میشود که دستهایش را به دستان ضعیف من بدهد....؟؟؟

نمیدانم....

 

نه قوی هستم .. نه حتی محکم که نشکنم .. وقتی هم که تاریک می شود به آغوش اتاق کوچک و دنجم

پناه میبرم و تخت و صندلی که خاطرات زیادی با آنها دارم ...  آوای نی زن هم که برسد به گوشم گریه سر

می دهم ... مهم نیست ... می مانم ... می مانم ببینیم این روزگار کی از رو می رود ... می رود ...

آخر می رود ...

 

 

سهراب با لحن متفاوتی می خواند ... ابعاد سقف را رها کردم ... ماه انگار معلوم بود .. کامل کامل ..

 

 

 قاصد روزان ابری، داروگ! کی می رسد باران؟!

 

سوزش ِ  غریبی دارد این بغض ِ سنگین به حنجره نشسته  ...

 

 

 

 

پ . ن : میگن بین این دو تا ده تا تفاوت هست من که ده تاشو نتونستم پیدا کنم... ببینش !

 

پ . ن : روزی بود که گذشت ... شاید ... خوندن ... میخونم و ... ایناهاش اینو میخونم و ... ببین !

 

پ . ن : سر درد ... دل درد ... حالتهوع ... کسلی و....

 

پ . ن : از طبقه اول به سوم ... از سوم به اول ... از اول به دوم و... بارها و بارها ...!

 

پ . ن : خسته ام ... چشم هایم می لرزد . .. چیزی درون چشمهایم موج می زند ... داغی از روی گونه هایم می لغزد .. فرو می ریزد ... دلم هق هق می خواهد ...

 

پ . ن : خیالی نیست ... به قول  بابا ، به هيچ‌ چيز ِ اين خلقت ناموزون هم كه عادت نكني ، باز يك روز غروب مي‌شود و تو يادت مي‌افتد كه زندگيت را عادت كرده‌اي...

 

پ . ن : خلاصه اینکه . از لابه‌لای حوادث ِ تلخ و شیرین ِ این روزها مي‌گذري... دست مي‌گذاري روی زانوهایت ، به سختی بلند میشوی ...  و به اینهمه خانه های سرد و خالی نگاه می کنی ... خانه هایی كه انگار هيچ‌وقت تمام نمی شوند ...  تو در کدامیک آرمیده ای ؟

 

پ . ن : سرم درد مي‌كند ... دوست دارم بخوابم ...  اما خواب هم مرا دوست ندارد... نمی خواهد ... یاد صادق هدایت می افتم ... به کسی که دستش از همه جا کوتاه بشود می گویند برو بمیر ........ اما وقتی مرگ هم آدم را نمی خواهد ................... و این ترسناک است ... خیلی .. خیلییی .... پتو را محکم دور سرم مي‌پيچم و هق هق سر می دهم ..  می روم باورهایم را از نو بسازم ... چه فرقی می کند ... !

  

پ . ن : بیمارستان ... آزمایش ... جواب ... دکتر ... و .......

 

پ . ن : بیست و سوم هم اومد و گذشت ... دو تا اتفاق ازش گذشت ... اتفاق که نمیشه گفت...

 میشه ... مثلا یکیش این ، یکیشم ... هیچی..........!

 

پ . ن : تصادف ... اصلا معلوم نبود چی شد که .............................!

 

پ . ن : اینم دیگه از دست این روزگار به جای هویج رو به خوردن خیار آورده ... ببین !

 

پ . ن : خوب بود ... شاید ... همه چی درهم و داغون... شاید از همه چیز فکرم آزاد بود تو این شرایط...

           نمیدونممم .... چیزایی که شاید دوس داشتم اینجام بذارم ... ببینید : 1 ، 2 ، 3 ، 4 ، 5 ، 6 ، 7 ... !

 

پ . ن : دوباره غروب جمعه نزدیکه ........... !!!

  

پ . ن : نمیدونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمممم....!!!!

 

+    سرگردان