این بار کوتاه تر .........!
این بار یه متن که برای حدودا چندین ماه پیش هست رو از توی دفترم مینویسم...
میدونم همه یه جورایی از دستم دلخورن که چرا اینقدر طولانی مینویسم...
اما گناه این روزاست نه گناه من که دیواری کوتاه تر از دیوار من پیدا نکردن و...
این متن رو انتخاب کردم بخاطر یه دلتنگی و ... د ل ت ن گ ..
این جا اتاق من است . دل خوش ام که چهار دیواریی احاطه ام کرده
که محیط خصوصی من است. که می توانم بیایم داخل آن و درش را قفل کنم
بدون اینکه به کسی توضیحی بدهم. که شلختگی ام در این اتاق به کسی
مربوط نیست – درست تر بگویم : که به شلختگی ام در این اتاق عادت کرده اند ...
درست مثل الان ، روزها و شب های زیادی را میان این شلوغی ساده ی اتاقم ،
تنها گوشه ای کز کرده ام. . .
راستش را بخواهید به نظر من اصلا مهم نیست که اینقدر شلوغ باشد.
اصلا این مسئله آنقدر مهم نیست که حتی بخواهد فکرش اذیتم کند که اتاقم شلوغ
است یا نه. – شاید هم اگر وقتی دنبال چیزی بگردم و کلافه بشم نظرم کاملا
عوض بشه ...!
این جا اتاق من است. روی میزم کوهی از وسایل تلنبار شده است.
این بالایی را یادم می آید که همین چند دقیقه پیش انداختم روی بقیه.
رویش یک عبارت تکراری مسخره نوشته شده : "برای دانشجویان مجموعه ی مهندسی..."
پیش خودم فکر می کنم من کی عضو این مجموعه شدم؟!
و یادم می آید که چقدر همه را اذیت کردم تا آخر به این مجموعه پیوستم و.....
انگار که چیز زیادی هم دیگه به پایانش نمونده و.......
دو روز است که با پررویی تمام هیچ کاری انجام نمیدهم...با پررویی و بی اعتنایی تمام.
این جا اتاق من است. ساعت حوالی چهار. شنبه ظهر. پس پریشب همه خودشان را
جر دادند. گویا پاییز تمام شد. نمی توانم عبارت پسرانه اش را بنویسم. به همین "به درک"
خودمان قناعت می کنم. تمام شد که شد. گور بابای اونی که پاییز را دوست نداشته
و منتظر بهار است و یا خرهایی مثل خودم که دوستش داشتند یا نداشتند.
آن وقت که بود چه گلی به سرمان زد که حالا رفته نگرانش باشیم.
از قضا از این سال متنفرم.البته چیزهایی هم در این سال به دست آوردم که مدتها
انتظارش را میکشیدم...اما خیلی چیزها را هم از دست دادم...نمیدونم...
دوست دارم زودتر تمام شود. حداقل برای رفع تنفر...!
این جا اتاق من است. تا چند وقت پیش اینجا دو تخت داشت و همه چیزش میان دو
نفر تقسیم شده بود اما حالا دیگه از نفر دوم خبری نیست. جایی رفته که خیلی باهام
فاصله داره...سه سال پیش روز کریسمس یکی از بهترین روزهای زندگیم بود...بهت تبریک
میگم...امیدوارم همیشه موفق باشین و در کنار هم...دلم براتون خیلی تنگ شده ولی
سعی میکنم تحملش کنم...خوب است که اینجا شیشه هاش تمام قد نیست..
خوبیش اینه که وقتی نصفش آجر شده از پایین آجر شده، وگرنه الان نمی توانستم
این درختهای کاج را ببینم. اگر اوس اکبر از بالا آجر می چید الان تنها کف حیاط معلوم بود.
اوس اکبر ممنون.
هر چند آن موقع ها باغچه ی تنهای خانه جور دیگری به نظر می آمد ، اما به هر حال اگر
نیمه ی بالا پوشیده می شد آسمان هم معلوم نبود.
یاد گرفته ام روزهایم را که بوی گند برمیدارد شکر کنم که حداقل بوی یه کیسه ماهی
قزل آلای خام نیست...!!!
این جا اتاق من بوده است. حالا انگار دیگر اتاق من نیست. حالا انگار اتاق دو نفر است.
می دانی؟ هر چقدر هم این روزها یاد قدیم ها حالم را به هم بزنند، اینجا ،چه بخواهی
چه نخواهی ،اتاق من است و خیال تو...دلم برات تنگ شده...خیلـــــــــــــــــــــی...
این جا اتاق ماست . در را قفل می کنم و به آغوش خیالت که منتظر من است
بر می گردم. می خوام سر درددل رو باز کنم...بگم از روزایی که نبودی و نیستی...
و به خاطرت بگم :
میشه سرم رو بذارم رو سینتو یه دل سیر تو بغلت گریه کنم؟
خیالت رو می بوسم ... همیشه پیش دستی کرده ای ...!
از تلفنی که کردی ممنونم...آرومم کردددد....شاید.....!!!
پ . ن : اون که میره یه درد داره ... اون که میمونه هزار درد...!!!
پ . ن : عده ای بر این باورند
صنوری که سایه ندارد
حتما از خواب موریانه ترسیده است...
مثل آفتاب از خواب شب...
مثل ترانه از ترس تیغ...
مثل من از تکلم تاریک...!
...
باید تحمل کرد!
پ . ن : نه .. انگار این روزا ، سر سازگاری ندارن...
پ . ن : آنقدر بی صدا گریسته ام که فریاد زدن از یادم رفته است...
پ . ن : یکشنبه پرواز کرد و رفت...دلم براش تنگ میشه...کاش بود...
پ . ن : دفعه بعد منتظر یکیشون نمیمونم باید با هم باشن...
پ . ن : ظالمی به خدا .. با خود ِ تو هستم خدا ... می شنوی ؟... حالا انگار نوبت ِ دل ِ کس ِ دیگریست که هر چه در دنیا هست را آوار کنی سرش ... دلم نمیآد.. می بینی- اش ؟؟ .. اشک هایش را ؟؟ می شنوی ؟؟ هق هقش را ؟ حرفهایش را که نمیداند باید به کی بزند ... بهت که اعتقاد داره پس اینجوری کمک میکنیش؟ ... تو را به خدا بس کن این بازی ِ مسخره رو ...................................................!!!
پ . ن : احساس میکنم همه سر لجبازی دارند ... نمیدونممم.....!
پ . ن : میترســــــــــــــــــــــم .... خیلی ... خیلی خیلیی.....!
پ . ن : میدانی ، زخم ها هرچقدر هم بزرگ ، هر چقدر هم عمیق ، بالاخره خوب میشوند...گیرم با نمک ... اما خوب میشوند ... ... هااااه !!! خوب هم نشوند ، جایشان درد هم که بگیرد ، یا بسوزد مرهم هست برایشان ... مرهمشان ، نمک دلتنگیست ... که بپاشی رویشان ، و آرام بنشینی تا ... تا بسوزاندت ... میسوزد ... می سوزد ... آنقدر می سوزد تا بی حس شود ... و از حال بروی ... می بینی ؟ زخم همان است که بود ... فقط تو نیستـــــــــــــــــــــــــــــــــی....
پ . ن : درد رو از هر طرف که بنویسی درد...!
پ . ن : مرا ببخش که تکرار می کنم ولی ... جایت خاليست ... جایت خیلیییییی خاليست ... خیلی..
خیلیی ... جایت خالیست ... خالی ِ خالی ِ خالی .... و من دلم آغوشِ بی دغدغه می خواهد...
پ . ن : با هر دوی شما هستم ... آره جفتتون ... ممنون که هستید ... حتی یادتون ... سرپا نگهم می دارید!
پ . ن : شده چیزی بشنوی که ببرد تو را به آن سالهای دووووووووور ؟ .... می دانی .. کابوسهای من همیشه جایی حوالی ِ رفتن ها شکل گرفته است...!
پ . ن : نمی دانم چرا این شبها ، اینقدر زود گریه ام می گیرد...
پ . ن : این حال ِ من ِ بی شماست ...
ساعت می گذرد ...
آنقددددر آرام و با طمانينه كه دلم مي خواهد سرم را فرو كنم توي بالشم و هق هق گريه كنم و فريااااااااااد بزنم لعنتيييييييييييييييييي ! بسسسههههههههه ... چرا آنوقت كه التماست مي كنم مثل برق و باد مي گذری ؟
هااان ؟؟؟؟
حالم از اين صداي تيك تاك به هم مي خورد ......
نقطه مي گذاريم تهش ...
نه .. نقطه گذاشتيم ...
خسته ام ... اين روزها باز هواي ِ رفتن به سرم زده ...
اين روزها باز از در و ديوار مي بارد ...
سرم از درد نبض مي زند ...
دلم يك اتاق مي خواهد ... با پنجره هاي بسته ... پرده هاي كشيده ... تااااااااااااااريك تاريك .... مثل ِ روزهایی كه از بيمارستان می آیم خانه .. خراااب و ويران ... توي ِ چهارديواري ِ اتاقم خودم را حبس مي كردم ... توي ِ سياهيهام غرق مي شدم .... و فقط گوش مي كردم .. به صداهايي كه حتي با دست نمي شد لمسشان كرد .. مي دانيد ! انگار آن نديدنهاي طووولاني را حالا دوست دارم ... حالا مي خواهمشان ...باور مي كنيد ؟ كه نبينم .. نه چشمهاي قرمز خودم را ... دلم مي خواهد چشمهایم را ببندم و هيچوقت ِ هيچوقت بازشان نكنم ...
من دلم تاريكي مي خواهد .. دلم سياهي مي خواهد ...
من .. دلم .. آغوش ِ ... بي دغدغه ... مي خواد ...
واسه بي حوصلگيهام يه اتاق بسته مي خوام
يه اتاق بسته مي خوام كه منو جدا كنه
از همه آدماي شهر شلوغ
يه اتاق بسته مي خوام كه منو جدا كنه
از همه رنگ و دروغ
آشفته مي نويسم ...
من خیلی وقت ها حق خیلی چیزها را نداشته ام ...
گفتم اگر قلم بردارم .. اگر آخر یک شب بزند به سرم و شروع کنم به نوشتن .. آنقدر می نویسم که دستانم تاول بزند و چشمانم سرخ سرخ شوند....اما این بار........................!
با آدمای کوچیک تو زندگیم زیاد برخورد داشتم. آدمهایی که عقده های شخصیتیشون رو جمع کردن تا یه روز یه جا جبرانش کنن. آدمهایی که تحقیر شدناشونو حفظ کردن تا سر یه مظلوم تر از خودشون خالی کنن.
وای به وقتی که به این آدم های کوچیک رو بدی! یا مثلا ترحم کنی! یا مثلا از روی تواضع خالی بندیهاشونو ندیده بگیری و نزنی تو ذوقشون. دیگه زنبیل بیار و ادعاهاشونو جمع کن. گونی بیار و توقعات مسخره اشو بریز توش. دیگه وانت بیار و تحقیر کردناشونو بار کن. یه خرم بیار خودبزرگ بینی هاشونو بارش کن!
بعضی های دیگه ام هستن که دست برقضا به یه جایی بالاتر از شما می رسن. چه می دونم مثلا رییستون می شن(حالا چون پارتی داشتن) یا مثلا از نظر خانوادگی از شما بالاترن( خانوادگی از نگاه جامعه منظورمه، یعنی مثلا باباش دکترو مامانش استاده)، یا اینکه در مقام علمی بالاتر از شما قرار می گیرن! وای که از این حالت متنفرم. چون دیگه امر بهشون مشتبه می شه که خیلی می فهمن و خیلی از شما بالاترن. حالا یارو تکون می خوره تو می فهمی چی تو کله اشه ها. یارو حرف می زنه تو نیتشو می خونی ها (یعنی اینقدر به شخصیتش اشراف داری) اما واسه خودش یه قصر ساخته تو ابرها شما رو توی یه بیقوله می بینی تو حلبی آباد.
بعد دیگه چشمتون روز بد نبینه که جلوی کس و ناکس شما رو ضایع می کنه. یه کلمه می گه صدتا کلمه تو سر شما می زنه. یه سوال فنی می پرسه (بلد نیستی) هزار بار مسخره ات می کنه. یه اصطلاح به کار می بره (نمی فهمی) عقده های نهفته ی شخصیتیشو جبران می کنه!
حالا با این جور آدما چی کار کنیم؟...چیزی نگم بهتره!!!
دوباره دفتر خاطراتم رو برمیدارم...مثل دیوان حافظ از یه جایی بازش میکنم چی میاد؟ ... نمیدونممم...!
یه چیزی میاد که:
نمیدونمممممممممممم.........!!!
اما دلم نمیخواد این بار بنویسم....دلم میخواد تمام نوشته های این پستم رو از دفترم بنویسم...
اگر کسی این نوشته ها رو جایی دیده که هیچ اگر هم ندیده خوبه که اینجا میبینه...آخه خیلی از
این نوشته ها توی خیلی از جاها هست...مثل کتابا و غیره که من دوسشون داشتم و برا خودم توی
بعضی موقع ها و بعضی جاها نوشتمشون...
خسته و بی پناه گوشه ی این اتاق تاریک در میان جرقه ای روشن از اشک نشسته ام.
در کویر حسرت وغم،
در تلاطم سخت ترین موج های خروشان دریای زندگی،
در هولناک ترین ثانیه هایی که تحرک از دنیا گرفته می شود،
در لحظه ی تماشا ی درناکترین کوچ پرندگان مهاجر از سرزمین دلتنگی ام.
هق هق فروخورده ام را در بغض نارس گلو می کشم.
بی تابی های سرکشم را در زندان چشم هایم به بند می کشم.
فریاد های در گلو مانده ام را به خاموشی نهیب می زنم .
من در شب گریه های بی کسی و دلتنگی هایم در باران پاییزی،چشم هایم را می شویم و خود را می جویم.
چشمانم را می بندم و تصور می کنم.با این که می دانم لحظه ای کوتاه و خیالی بیش نیست اما تسلای دلم و مرهم دردم است.
دیگر چه دردی زجر آور تر و چه کابوسی پر هراس تر...
باز نغمه ی سرد باران مرا از خود بی خود کرده.
صدای چکیدن قطره ها بر سنگ های سخت و بی احساس احساسم را برانگیخته.
دلم گرفته...
قلبم به کندی می تپد و من در انتظار اندوهی بزرگ می گریم.
دیگر شبنمی نمانده که به چشمانم بدوزم.
بغض سنگینی راه را بر در دلم بسته.
تبسم تلخی بر لب می نشانم و صد آه در دل می کشم تا کسی از دلتنگی ام باخبر نشود.
کاش من هم مثل خیلی ها بودم بی تفاوت.
کاش من هم سرآغاز دیگری از دفترخاطراتم را آغاز می کردم.
کاش من هم طلوعی سرسبز داشتم.
کاش من هم ...
.
پ . ن : دلم یه شونه میخواد سرمو بذارم روش هق هق بزنم زیر گریه ...!!!
پ . ن : حالم از ضعف هام به هم میخوره ...
پ . ن : مثل دیوونه ها هی خودم می شینم می خونم چی نوشتم...
پ . ن : چه دلم سابیده شده همچین تقی به توقی میخوره! پرتی ترک می خوره!
پ . ن : هیچ دقت کردین آدما وقتی راه می رن دستشونو مثه پارو کنارشون تکون میدن. عقب جلو عقب جلو...
و تا حالا شده بدون اینکه دستتو تکون بدی راه بری... راه رفتن غیر ممکن نمی شه اما سخت می شه...
اما هیچ وقت گربه ها نمی یان ما رو مسخره کنن که اگه دستاشو ببری نمی تونه راه بره ولی ما خوب بلدیم اونا رو مسخره کنیم. که بدون سیبیل نمی تونن از درخت بالا برن...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پ . ن : ديدین بعضي ها چقدر ساده اند ؟ گول سادگي شون رو نخوريد ها! بعضي ها، سادگي شونم از زرنگي شونه!
پ . ن : ميگم خداييش بعضي از ماها روي آفتاب پرست رو هم كم كرديم، از بس كه رنگ عوض ميكنيم !
پ . ن : اين روزها زندگي يکنواختر از قبل در حال گذره.روزهايي که بدونه هيچ هدف و انگيزه اي در حال تلف شدن هستند.الان ساعت 1:10 صبح شنبه 21 مرداد1385 و من تنهام.ناراحت نيستم نگران نيستم دلشوره ندارم کلافه و سردرگم نيستم پوچه پوچم , روان اما ساکن و سرد ,خالي از هر حسي .اما امشب درونم آرام و ساکته.همه چيز خيلي اروم و بي صداست... بی صدا تر از همیشه....عجیبه....شایدم خودمو زدم به اون راه!!!
پ . ن : چیزی دیگه تا 23 مرداد نمونده........چیکار باید بکنممم......
پ . ن : نمیدونممممم......!!!
بازم دلم تنگه ... از دست این روزگار... چقدر تازگیا از شبا بدم میاد...
وقتیه که تنهام و هیچ کس هم نیست که دو کلام باهش حرف بزنم...
آخ که دلم می خواد بترکه. می گم گاهی خوبه آدم بتونه گریه کنه...
وقتی سیاوش قمیشی می گه گریه کن ، گریه قشنگه راست می گه ها...
قشنگیش بابت اینه که آدمو سبک می کنه. این فشاری که داره به گلوت میاد رو کم می کنه...
چرا آدما گریه رو نشونه ضعف می دونن؟
چرا به عنوان یه صیقل روح و روان بهش نگاه نمی کنن؟
وقتی دستت از همه جا کوتاه میشه، فقط می تونی بزنی زیر گریه و مثل یک سوپاپ فشار رو کم کنی!
وقتی رسیدم دیگه نفسی برام نمونده بود.. اونقدر دویده بودم که فکر میکردم دیگه هیچ وقت نمیتونم
نفس بکشم... در رو پشت سرم بستم و بهش تکیه دادم... از کی فرار میکردم؟
خودمم نمیدونستم...! حتی نمی تونستم درست فکر کنم..خیلی وقت که میدوم و به هیچ جایی نمیرسم!
انگار دارم فقط دور خودم می چرخم... فکر نکنم هیچ کس بفهمه که چه حسی دارم... !
البته اگه بشه گفت که اصلا حسی هست!!!
از پنجره به بیرون نگاه میکنم. هوا دیگه داره تاریک میشه.تمام روز رو دویده بودم...!
خسته خودم رو انداختم روی صندلی .. چقدر هوا گرفته و دم کرده .. ولی نمیخوام پنجره رو باز کنم!
انگار میخوام خودمو شکنجه کنم!!!...سرم رو تکیه دادم به دیوار ... هیچ صدایی نمیآد!
انگار تمام دنیا خواب،شایدم من حس نمیشم... آره شاید این وجود منه که حس نمیشه ...!نمیدونممم...
اما انگاری توی ذهنم غوغا ست...تا حالا نشده بود اینقدر فکر کنم و به نتیجه نرسممم...!!!
بلند شدم و رفتم روی تخت دراز کشیدم... با اینکه هوا گرم بود حس کردم دارم می لرزم...!
اونم چه لرزشی...انگار تمام بدنم داشت یخ میزد!!! پتو رو تا روی سرم کشیدم بالا...چشمام
رو بستم و سعی کردم بخوابم... اما چه فایده که تا خوابم برد تمام اون تصاویر و صداها اومدن
جلوی چشمام...چرا دست از سرم بر نمیداشتن؟ چرا نمیتونم هیچیو فراموش کنم؟! ... این روزا
کارم شده توی خواب جروبحث و تو بیداری هم دویدن... انگار خودمو باید به یه دیوونه خونه معرفی کنم!
وقتی بیدار شدم هوا هنوز تاریک بود.رفتم پشت پنجره...از بیرون اون دور دورا صدای اذان میومد...!
بی اراده به آسمون نگاه کردم...زیر لب گفتم:آخه پس تو کجایی؟چرا صدامو نمیشنوی؟
گفتم مگه من دیده نمیشم؟ یعنی خواسته های من بی ارزشن برات؟
به ماه که هنوز توی آسمون میدرخشید خیره شدم...این بار داد زدم:
لااقل یه جوری نشونم بده که هنوزم میتونم...هنوزم لیاقت دارم...هنوزم......................!!!
...انگار هنوز هست ... هنوز یکی هست ... هست؟!؟
نمیدونمممممممممممم......!!!!
شایدددددد....................!!!!!!!
حس دلتنگی نیمه شب مثل حس خواستن بارون توی مرداد ماه ... !
یه حس ژرف که بودنش بهتر از نبودنشه ... مثل یه حس خواستن اما نرسیدن!
حس دلتنگی برای کسی .. اما ندیدنش ...
حس از دست دادن فرصت برای بودن باهاش...
کی ؟ !
نمیدونممممممممممممم.......!!!
دلم برای هوای بارونی تنگه... از همونا که همیشه دوست داشتممم....
ولی دوست داشتن بارون یه طور دیگه ست...
گریه کردن!
دلم به چی خوش باشه تو این روزایی که شده -- گ ه -- به توان ابدیت!؟
دنبال چی اومدم و هستم و باشم؟!!!
یه سراب...
مثل نبودن...دلم خیلی گرفته...
یاد این جمله میفتم که میگن یکی دل یکی رو برده!
آخه مگه میشه دل کسی رو برد!؟
اگه میشه کاش یکی هم بیاد دل منو ببره...! تا حالا که همش یه چیزیم روش گذاشته شده...!!!
اونقدر به بارون فکر کردم که بوشو دارم حس میکنم!
میدونین این دفعه با بوی بارون چی دلم میخواد ؟
یه ماشین زیر بارون! یه ماشین که هوای توش حسابی دم کرده...
شیشه هاش رو بخار گرفته...
با صدای آهنگی که دوست دارم...
نمیدونمممم....!!!
باز امشب هوای نوشتن زده به سرم... اصلا انگار دیگه جدا زده به سرممم....!!!
اتفاقا دوست دارم که دیوونه بشم....میدونید چرا؟؟؟
اینجاست که یاد آهنگ منصور میفتم که میگه:!
((دیوونه دیوونه
دیوونه شو دیوونه..
دیوونه غم نداره هیچ چیزی کم نداره...))
برا همینم شاید بد نباشه دیوونه شد!
نمیدونممممم.....!!!
توی این گرما هوس زمستون کردم...اون حس موندن زیر لحاف گرم وقتی که هوای بیرون سرده...
موندن تو تخت خواب توی یه صبح ابری که بیرون همه جارو برف گرفته...
دلم آرامش روزای برفی رو میخواد...خسته شدم از این همه آفتاب و ...
این خورشید خانمم بعضی روزا دیگه شورش رو در میاره!
تصور کنید از خواب بیدار بشید وقتی که همه خوابن..پتو رو بپیچین دورتون و برین توی حیاط...
همه جا پره از برف...برفی که هنوز جای پای هیچ بنی بشری روش نیست...
رو دیوار جای پای یه گربه رو میبینی که اون بکارت و پاکی برف رو لکه دار کرده...!
بعد صدای قار قار یه کلاغ!
مسخره است؟...مسخره است که حتی دلم برای صدای قار قار کلاغ هم تنگ شده...
چرا توی این شهر صدای کلاغ نمیاد؟!!! شایدم میاد و بازم منم که نمیشنوم!
دلم از اون بستنی بلالی های روبروی پارک ملت میخواد که داداش جان همیشه برام میخرید...
کاش بود و بازم باهم میرفتیم ... کاش بود و این دفعه هر جا که اون میخواست میرفتیم...
فقط کاش بوددددد....!
از اون بیشتر هوس خوردن یک کیلو پاستیل نوشابه ای کردممم... شاید توی یه مسابقه حتی!
دلم هوس قدم زدن کرده ... اونم توی یه هوای سرد زمستونی که نوک دماغم سرخ بشه!
دلم هوس ترسیدن کرده...............!!!
دلم بوی دود میخواد...دلم ترافیک باز نشدنی میخواد..... فرحزاد میخواد....
یه برف بازی حسابی تو حیاط مدرسه و یک و فقط یک عکس دست جمعی دیگه با دوستام و ناظم و...
نمیدونم چرا دارم این همه مینویسمممم....!!!
نمیدونمممم....
آره دلم برا خیلی چیزا تنگه......آخه اینم شد دل!!!
وقتی داری با یکی حرف میزنی(برادر) ... همونی که خیلی وقته میخواستی باهاش حرف بزنی...
میخواستی فقط بگی و بگی و بگی ... اما وقتی صدای بغضت باعث میشه که بغضش بشکنه...
اون وقتیه که میفهمی به هیچ دردی نمیخوری ... حتی حرف زدن ....
اون وقتیه که میفهمی بهتره راحتش بذاری ... بهتره راحتش بذاری ... همونجوری که اون میخواد...
کنی...قبول کنی که داره به زور تحملت میکنه...اون وقتیه که باید تصمیم بگیری که کمتر نارحتش کنی
و بذاری راحت زندگیشو بکنه ... اونوقته که دیگه از زندگیش باید بری اون داره زندگیشو میکنه...!
نمیدونین که این اشک مال منه یا مال آسمون که رو صورتم جاخوش کرده؟!
چون خوشبختی وجود نداره...!!!
آرزو می کنم بتونم با بدبختيام کنار بيام...!!!
نمیدونممممممممممممممم.....!!!
قطرههای اشک را به زحمت پشت پلکهايم نگاه میدارم. از دردی که در سينهام میپيچد هم خم نمیشوم.
آخر اينطور همه میفهمند ... نگاهم کن: غمگينم. با خودم فکر میکنم اين من بودم؟ يعنی واقعاْ اين من بودم؟
حس میکنم کس ديگری جای من زندگی کرده، جای من گوش کرده، حرف زده، غذا خورده، درس خوانده،
قبول شده، خنديده، داد زده، گريه کرده، دلتنگ شده، نوشته، خوانده، نظر داده... کس ديگری بوده.. من نبودم.
چرا نشستم؟ بايد بروم... بايد بروم، بی نگاهی به چشمانی... پردهها را بکشم، سرم را روی ميز بگذارم و
گريه کنم.
گريه هم میکنم ...! برای چيزهايی که داشتم و حالا ندارمشان.
نمیدونمممممممممممممممممممممممممممممممممممممم....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پ . ن : وقتی برف به اون سفيدی تو چند ثانیه اونجوری کثيف میشه پس از آدما چه انتظاری میشه داشت!!!
پ . ن : يه صبح تکراري ابری خيلی بهتر از يه صبح تکراري آفتابيه...!!!
پ . ن : تا چندین ساعت ديگه دلتنگی عصر جمعه شروع ميشه...!!!
پ . ن : تو کدومو ترجيح ميدی !؟
ديوونه باشی ولی تو تيمارستان نباشی؟!
يا ديوونه نباشی ولی تو تیمارستان باشی !؟
پ . ن : يک مثال بزنيد
هر چه که باشد
برای هر چه دلتان خواست!
پ . ن : : آرام آرام آرام به آرامي جيغي در گلو به آرامي نفسي در دل به آرامي هق هق در گلو .. بشکن .. آرام در خود بشکن!!!
پ . ن : فکر کنم امشب باز از آن شبهای کوفتی ست..!
پ . ن : نمیدونمممممممممممممممم....!
خسته و بی پناه گوشه ی این اتاق تاریک در میان جرقه ای روشن از اشک نشسته ام،
در تلاطم سخت ترین موج های خروشان دریای زندگی،
در هولناک ترین ثانیه هایی که تحرک از دنیا گرفته می شود،
هق هق فروخورده ام را در بغض نارس گلو می کشم،
بی تابی های سرکشم را در زندان چشم هایم به بند می کشم،
فریاد های در گلو مانده ام را به خاموشی نهیب می زنم ...
چند وقت هیچ احساسی بهم دست نمیده!
نه حس غم ... نه شادی ... هیچی هیچی ... انگار اصلا دیگه نه قلبی توی سینم هست نه دلی هست!
نه غم و غصه دیگران که قبلا برام خیلی مهم بود نه مشکلات و بدبختی های خودم !
نه حتی ترس از خیلی چیزها .. ناراحتم نمیکنه!
شادی هم همین طور...
نه امید به آینده ... نه شادی برای پاس شدن تمام واحدها ... نه خوشحالی برا کلاس ...
نه امید رفتن به یه جای دور ...
نه هیچ چیز دیگه ... هیچی هیچی ...
این حسی که دارم اصلا آزار دهنده نیست اما اعتراف میکنم که خوشایندم نیست ...
میدونم اگه همین جوری پیش برم آخرش شکست ولی نمیدونم باید چی کار کنم...
همه میگن دست خود آدم ... خودمم میگممم....!
اما انگار فقط میگن و میگم ... چون فقط میگیم ... تو عمل ..............................
آره ، احتمالا، نه.. نه ، حتما من ضعیفم و نمیتونممممم..........
آره همینه ... من مثل هیچکس نیستم ... من خودمم ... یه آدم ضعیف و ........................
نمیدونممممممممممممممممممم......!
کوزه ام پر از تنهایی
پیاله ام مملو از ترس
مزه ام خاموشی است
و مستی ام خفتن در ظلمت
نمیدونم
نمیدونم
.........
نمیدونم چم شده ... اصلا حال و حوصله ندارمممم....!
نوشتنمم که انگار دیگه خشک شده و به درد نمیخوره ... اصلا هیچی تو مغزم نمیاد که بنویسم ....!
خسته ام .. خسته ی خسته ... از همه چی ...
زندگیم تکراری شده ... یه فرم ثابت پیدا کرده ...
میدونم...میدونم الان همتون چی میگین....اما نمیشههههههههههه......!!!
شایدم نمیتونمممممممممممممممممممممممممممممممممممم....!!!
شایدم نمیخوامممممممممممممممممممممممممممممممم.....!!!
نمیدونمممممممممممممممممممممممممممممممممم.....!!!
دلم میخواد یه مدت از این چیزی که هستم برم مرخصی ....
یه مدت فقط واسه خودم بتونم....!
به خودم فکر کنم ببینم اصلا چی هستم.......!!!!!!!!!!!
اما اینا همش حرف.....................روزی هزار بارم هزاران نفر میگن...
امااااااااااااااا....................!
نمیدونم اصلا چی دارم مینویسمممم.......
نمیدونم اصلا چجوری باید بنویسمممم....
اما مینویسممم....برای چی و برای کی ...؟!
شاید
مینویسم که به یادگار بماند.
مینویسم که روزی بخوانم و به یاد بیاورم.
مینویسم که بدانم در اعماقم چه میگذرد و گذشته.
بنویسم و بخوانم و بدانم ... همیشه ...
نمیدونممممممممممممم.....!
دیرزمانی ست که من هم همنفس با شب تا سحر گریه میکنم!
روزها تکرار (تکراری) میشوند و من هنوزم مینویسم...
چون غنچه ای که ساقه اش از نبود باغبان شکسته،
چون وجودی که همسفر با نسیم به ناکجا می رود،
چون طفلی که توان برخاستن و قدم برداشتن ندارد،
چون نگاهی که از اشک تیره و تار میشود،
از نبودن می گریم ، می گریم و میخوانم و مینویسم ، می گریم و فریادمیزنم ، بی صدا می گریم !
در تاریکی این شب های دراز های های می گریم تا یادآوری کنم بودنم را،(چه بودنی!خندم میگیره!)
نه غروب میخواهم نه طلوع ... نه پاییز می خواهم ونه بهار... نه سکوت و نه فریاد ...
نه زندگی و نه مرگ...
همدم تنهایی خود شدم...
تنهایی را دوست داشتم، چون در تنهایی ام غرق خیال می شدم اما اکنون تنهایی مرا یاد مرگ
تشنه کامی می اندازد که هر لحظه نبودنم را به من یادآور می شود تا این گونه جانم را بگیرد...
تحمل می کنم به چه امید.................؟!(امید ناامیدی)!
سر بر زانوی ندامت می گذارم و می گریم...
دیریست که بودن، مرا در پاییزی خشک و بی روح غرق کرده است...
هیچ مردی بوی مردانگی نمی دهد ... هیچ زنی هم بوی عاطفه نمیدهد !
تکیه گاه وجودم خرد شد، شاخه ی غرورم شکست ، بغض فروخورده ام تاب و توانم را گرفت،
اشکم سرازیر شد و.....................
لباس اندوه را به تن کرده و منتظرم تا آن روز......!!!!(کدام؟...نمیدانممم...!)
نه توان نوشتن دارم نه توان ننوشتن!!!
خاکستری شدمممم....!
ریشه ی من کوچک است و توان مقاومت را در برابر گردباد ندارد...
گلوی کوچک من طاقت بغض به این سنگینی را ندارد...
ای کاش این بغض فروخورده ام مرا درک می کرد و آزارم نمیداد...
آسمانم ابریست ، زمینم از خشکی ترک برداشته، تنم از بی آبی ناتوان شده ،
پای رفتن ندارم ... قدم برمی دارم ولی نمی رسم...
غصه ام چیست؟
نگرانی و اضطرابم به خاطر چیست؟
معنی زندگی چیست؟
فکر می کردم می رسم اما نرسیدم غصه ی من این است!
فکر می کردم آزادم ولی زندانی ام غصه ی من این است!
فکر می کردم هستم اما چیزی از من باقی نمانده غصه ی من این است!
...
...
...
...
...
...
پ . ن : انگاری دوست دارم بخندم! ... فقط به خاطر اینکه خندیدن نالیدن نیست!!!
پ . ن : با امروز شد چهل و شش روز ....
پ . ن : بیهدف قدم میزنم. اروم اروم راه میرم و اصلا حواسم به دوروبرم نيست انگار تو اين دنيا نيستم٬
حداقل اينجا نیستم ! انگار خودمم نمیدونم کجام!!!
پ . ن : آخر فیلمش نوشته بود زندگی نمیکنیم برای اینکه زیسته باشیم.......پس.....!!!
پ . ن : وقتی تنهایی و احساس تنهایی میکنی ، دلت میخواد فریاد بزنی.
دلت ميخواد صداتو همه ي آدمهاي دور و برت بشنوند ... شاید بیشتر اونایی که دوست داری بشنون...
اما وقتی سر تو بلند میکنی تا داد بزنی ، میبینی هیچکس نیست ، هیچکس!
فقط خودتي و خودت ... دور و برت رو نگاه میکنی... صبر میکنی تا شاید کسی بیاد و
قفل تنهاییت رو بشکنه... اما هر چی منتظر میشی ، کسی نمی آد ... اونوقته که میفهمی
چقدر تنهایی! .. ترجیح میدی مثل همیشه ، بغضتو قورت بدی تا زندگیت ادامه پیدا کنه!
اما ، دیگه این زندگی ارزش ادامه دادن رو داره.....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!
پ . ن : کسی میدونه اون لیوانی و که میگن نیمه پرش رو باید دید ... اصلا کجاست؟!
پ . ن : من زورم به این زندگی نمی رسه ... !
پ . ن : میگن گريه سهمه دله تنگه ....
پ . ن : شاید با امروز روزهاست که از این بودن دلگیرم ... !
پ . ن : توی آسمون دود گرفته ی تهران ستاره چیز نایابی است!
پ . ن : آنقدر بنویسم تا تمام این بغض لعنتی سیل شود و بیاید و تمام این روزهای سیاه
را با خود بشوید و ببرد ... شاید هم مرا ... !
پ . ن : شاید با نوشتن که گاهی اوقات آن هم آرامم نمیکند... کمی... حداقل کمی
آرام شوم......بنویسم ....!!!