تبليغاتX
وادی های سرگردان
 

دردی برای انباشتن

و

اشکی برای نریختن

تا روزی در سرودی بی قرار شعله ور شود،

اینجا تمام خیابان ها به مردمی بیگانه

مبتلایند...!

و در کوچه های نا ایمن

که حتی ماه بر آن ها نمی گذرد...!

همیشه چشمی در تعقیب توست

پس باید به همان حال که میدوی

گریه کنی...!

ای کاش میتوانستم خانه ای داشته باشم

و ایوانی و دلی که رو به باغچه شکوفه دهد...!

ای کاش میتوانستم...................

افسوس!

چشم هایم را با دستانم پوشاندم و

نگذاشتم که جشن گریه ام را کسی ببیند

(شاید نگذاشتم که جشن گریه بگیرممم...!)

چرا که روزهای تلخ  بی باوری

هنوزززززززززززززز در راه انددددددددددددددد...!!

و خوشبختی من بیمار تر از آن است

که تا انتهای پل دواممممممم آورد.....!

به انکار من خواهند خندید...

مگر بعدهاااااا متوقف شونددد...!

تا آخرین برگ بر درخت بماند،

پس همه را به رویائی دیگر تسلی ده...!

شاید روزی دوباره دود بر هیمه های خشک برقصد...!!!

 

پ . ن : شاید سکوتم را درک نمی کنی...اما احساس میکنم تو نیز خاموش هستی...این روزهای سکوت من روزهای سکوت تو نیز هستند...

پ . ن : دلم برای هوای بارونی تنگه..برای اون فضای بکری که وقتی ۴ صبح اگه بارون اومده باشه و بری توی حیاط تمام فضای دوروبرتو  میگیره...

پ . ن : یه حس ژرف که بودنش بهتر از نبودنشه ...!

پ . ن : بوی بارون بوی خاطرات بچگیه...بوی دوچرخه سواری..بوی دریا..بوی شمال..بوی یه شهرک خلوت توی اردیبهشت..بوی شیطنت های یه پسر بچه ی ۷ شایدم ۸ ساله..بوی تاب سواری و داد کشیدن..بوی خندیدن...بوی نگرانی تو برای اون بچه و از همه بیشتر.......گریه کردن!!!

پ . ن : دلم تنگه برای شنیدن صدای موجهای دریا...برای دود شومینه ی هیزمی...برای شنیدن صدای تق و توق هیزمها توی آتیش...برای غر زدن های تو و بابا...

پ . ن : خدایا هیچ وقت فکر میکردی اون آدم پر شر وشور به این روز بیفته؟!؟

پ . ن  : هستمممم... اماااااااااااااااااااااااا......خیلــــــــــــــــــــــــــــــــــی خستــــــــــــــــــم...!

 

+    سرگردان 

 

این بار نیز مثل بارها مینویسم... این بار هم مینویسم ... مینویسم...

این همه بی قراری می کنم که کلمه ای از تو بخوانم که چه ...؟...!... بیا اینجا ... کنارم بنشین ... تا امشب را بدون تکرار "ای کاش ها و اگر ها"  ، برایت بی توقف بخوانم ... تا خود صبح ... برایت مینویسم...امشب شب عجیبی ست .. آسمان هم ستاره دارد هم ماه ...  صدای تو میپیچد در گوشم...آخر می دانی ... این شب ... روی تختی کنج اتاق ... پسرکی که برایت تا صبح آواز میخواند  ... امشب تا صبح تو را صدا می زنم .... برایت مینویسم ... چه فرق می کند ... شب ها ی زیاد جامم را برداشتم تنها آمدم اینجا ... با لبخندی ، نم اشکی ، سکوتی ، فریادی دستم را بردم بالا .. به طرف تو ... و مثل همیشه جرعه ی آخر روی خاک ... حالا امشب نه جامی ست ، نه ساقی ،  نه شراب تلخی ... امشب دیگر خبر از هیاهوی توی خانه نیست ... پس حسابی وقت دارم تا با تو خلوت کنم ... چقدر دوست دارم با همین بغض ، با همین اشک ها بلند برایت بخوانم .. اما هی گفتم نه .. هی گفتم نه ... تو نمی دانی من چه ترانه هایی را برایت می خوانم ... خب .. امشب همه شان را برایت می خوانم ... امشب آنقدر وقت هست که تا لب دریا هم برویم و برگردیم ... و من تمام راه بخوانم :

..................................

......................................

............................................

ای بابا .... پس چرا نیستی تو الان اینجااااااااا  .... نگاه کن .. ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است ... چقدر بوسه و نوازش بدهکارمی ... چقدر حرف داشتم وقتی اومدم بنویسم اما حالا دلم میخواد پرده دوم شهر قصه رو که صحبت بين موش و خاله سوسکه است رو بنویسم...نمیدونم چرا....نمیدونممممم....اما مینویسمش.....مینویسممممم......:

خاله: سرکار عالی کی باشن؟

موش: عاشقم، عاشق بی‌دلم من

خاله: دلت کجاست؟

موش: فنا شد، فنای اون چشا شد

خاله: کدوم چشم؟

موش: همون چشم که خوابو برده

خاله: کدوم خواب؟

موش: خوابی که ازم فرار کرد

خاله: کجا رفت؟

موش: تو باغچه

خاله: باغچه کجاست؟

موش: تو باغه

خاله: کدوم باغ؟

موش: باغی که تو شهر روياست

خاله: رویا کجاست؟

موش: تو خوابه

خاله: کدوم خواب؟

موش: همون خواب که از چشم رفت

خاله: کدوم چشم؟

موش: همون چشم که غرق آب شد

خاله: کدوم آب؟

موش: همون آب که سيل آورده

خاله: کدوم سیل؟

موش: همون سیل که اشک اورده

خاله: کدوم اشک؟

موش: همون اشک که از چشم ریخت

خاله: کدوم چشم؟

موش: همون چشم که غرق خونه

خاله: کدوم خون؟

موش: همون خون که از دل اومد

خاله: کدوم دل؟

موش: دلي که اسير زلفه

خاله: کدوم زلف؟

موش: زلفی که تو شب سياهه

خاله: کدوم شب؟

موش: همون شب که تو چشاته

خاله: کدوم چشم؟

موش: همون چشم که مسته مسته، همون چشم که پر‌شرابه، چشمی که هميشه اميده

خاله: اميد کجاست؟

موش: بر آبه

....................................................................................

بهشت ها برای تو آفریده شده اند و درختان برای اینکه سایبان تو باشند سر از خاک بر می آورند....

خاکها از اینکه پای بوس تواند به سر افراز ترین قله ها فخر می فروشند و قله ها در برابر مهربانی تو

یک دره ی حقیر و دور افتاده اند.................

آیینه ها برای دیدن تو چون آب جاری می شوند و گلها به شوق دیدن و همسایه بودن با تو خوشبوترین

جامه هایشان را بر تن می کنند...............

من خودم دیدم که آسمان هر روز برای بوسیدن دستهای تو پایین می آید ...........

من هزار جزیره تنها را در گیسوان تو کشف کرده ام و هزار خورشید زیبا را در چشمان تو و بی شمار

نسیم شیدا را در نفسهای تو....................................

تو را از" دوستت دارم "آفریده اند و با مهتاب و عشق به هم آمیخته اند ...........

نامت از گیاه و شبنم و پاکی مریم مشهورتر است..............هر که صبح نام تو را بر لب آورد مثل

شبهای کوهستان پر رمز و راز می شود ..........

در نام تو رودخانه های فراوانی می خروشند و موج بر می دارند تا به دریاهای بنفش برسند....

ای لطیف تر از رویاهای نوجوانی من!!!! اگر جوانه های انار بر انگشتان ترد تو نرویند ............

چراغهای بهشت روشن نمی شوند...اگر تو نباشی هیچ کس شاعر نمی شود.............

و ستاره ها در کنج کهکشان می پوسند و فرو می افتند...........

ای تازه ترین پنجره برای تماشا!! در کنار تو می توان از رشته های باران شال سبزی بافت و بر دوش

فردا انداخت و چنان عاشق بود که همه ی سنگها به رود بدل شوند..........

مادرم تو مهرباترین موجودی بودی و خواهی بود  که روی زمین تا کنون دیده ام....

...تو از ماه و ستاره ها درخشان تری

و آسمان وجودم را نورانی میکنی...........

مادر تو غزل زیبای محبت و ایثاری...

دوستت دارم و نام تو را با چشمه ها و رودها زمزمه میکنم......

 

 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم... چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلی... چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...چون شب هم بالاخره ابری ميشه...

نميخوام بگم که مثل آب پاک و زلالی... چون آب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم... چون عاشقتم ...

 

اینم یه جورایی برای تنوع دادن به حال و روز خودم...نمیدونم....شاید......!:

 تو را می‌ستايم تنها نه بخاطر بهشتی كه زير پای توست

نه به خاطر نسلی كه زاده توست

نه به خاطر لالايی‌های دلنوازت

نه به خاطر خونواره چشمان خسته‌ات

نه به خاطر رنجواره بلاكشی‌ات

نه ‌به خاطر سرشت مهرآگينی‌ات

نه به خاطر سرسبزی قلب پاكبازت

نه به خاطر زيبايی نازكی خيالت يا تردی روح دلنوازت

نه به خاطر پاكی احساس دلارايت

نه به خاطر طراوت آسمان چشمان ابريت و نه به خاطر ....

بلکه بخاطر پشت در رو ننداختی ننه ، با خوب و بدم ساختی ننه

دنیا رو میخواستی برام ، عمرتو گذاشتی به پام

عشق تو فقط زیارت ، نماز بود و عبادت

حرف و حدیثت منم ، عاشق گیست منم ....

به انتظار دیدنم نشستی ، چفت در رو به عشق من نبستی

نشستی هی خدا خدا میکنی اسم منو همش صدا میکنی

 

پ . ن : کاش بودی......کاش مثل هر سال بود......!

پ . ن : اون اون طرف دنیا...من اینجا کنج این خونه لعنتی...اون سر کار... تو اونجا...!!!

پ . ن : هیچی ندارم که بگم..........!!!

پ . ن : هیچیییییییییییییییییی...!

پ . ن : این روزها وقتی میام پیشت...حرفهایی که میزنی همش حقه...چیزی ندارم که بگم واسشون!

پ . ن : شب عجیبی ست .... !

پ . ن : همین!

 

+    سرگردان 

 

چرا گرفته دلت ... مثل آنکه تنهایی

                    چقدددرر هم تنها ...!

 

يه روز بهم گفت: «می‌خوام باهات دوست باشم؛ آخه می‌دونی؟ من اينجا خيلی تنهام».

بهش لبخند زدمو گفتم: «آره می‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام».

يه روز ديگه بهم گفت: «می‌خوام تا ابد باهات بمونم؛ آخه می‌دونی؟ من اينجا خيلی تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام».

يه روز ديگه گفت: «می‌خوام برم يه جای دور، جايی كه هيچ مزاحمی نباشه.

بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه میدونی؟ من اينجا خيلی تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره می‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلی تنهام».

يه روز تو نامه‌ش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه می‌دونی؟ من اينجا خيلی تنهام».

براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم: «آره می‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی تنهام».

يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگی كنم.

آخه میدونی؟ من اينجا خيلی تنهام». براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم:

«آره می‌دونم. فكر خوبيه. من هم خيلی تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم

می کنه اينه که نمی دونه من هنوز هم خيلی تنهام... !

 

کاش هر چیزی بودم جز این آدم خسته و بریده و تنها...

با دستهایی خالی ،

قلمی ساکت و تلخ

و قلبی مانند رودخانه در فصل خشکسالی...

دستهایم خالی ست...

جز مدادی که گاهی زیر نکات مهم دردهایم خط میکشد

و زخمهایم را نکته بر میدارد...!!!

هیچ ندارم!

دستهایت کجاست؟؟؟

من که می افتم ،

چه کسی مرا به ایستادن امیدوار خواهد کرد...؟

نفسم که میگیرد ،

به شوق کدام بوسه خیال انگیز

دوباره نفس تازه کنم؟؟؟

هیچ ندارم...!

 

پ . ن : وقتی دلم هوایش میگیرد ، چشمهای آسمان خیس میشود...چرا...

آسمان نیست صدای بغض دریاست که گوش زمین را کر میکند و من به تمام

" ای کاش " ها فکر میکنم...

 

پ . ن : نشسته بود ... چشم هاش مثل ِ آتش ِ سیگار ِ لای انگشت هاش ،

سرخ بود ... مانده بودم چه کنم که انگشتش رو برد روی ِ لب های ِ کبودش و گفت :

هییییسس ....

 

پ . ن : حیرانم ... حیران آن همه بارانی که امروز بارید و چیزی از بغض کم نشد !!!

 

پ . ن : پسرک سیاه چشم ، عجیب دلتنگ شده ... آنقدر که می نشیند آرام و بی صدا

پشت ِ پنجره ، چشمهایش را می بندد و به صداها گوش می دهد و هی فکر

میکند ... که آمده ای ... که آغوشت ، تنها جای ِ امن ِ گریستن ..

تنها جای ِ امن ِ مردن .... تنها جای امن برای من...

لعنت به تو که به همین سادگی مرا در کوران ِ این روزهای تلخ و سیاه ،

تنها گذاشتی ... لعنت به تو .... لعنت به باران .. به دریا .. به من ... لعنت به من!

 

پ . ن : آرامش ... چه خیال ِ محالی ... همیشه خیال ِ آرامش ، پیش از آنکه جان بگیرد ،

می میرد ... من در چنگال ِ وحشی ِ این بغض ِ بیقرار ، له شده ام ...

دستان ِ بی رمق ِ زندگی ِ مرا بگير ...دارم سقوط می کنم ... منتظرم ... بیا ...

بي‌سامان سر به راه گذاشته‌ ام... اميدي به انتها ندارم ... فقط تمام ِ دلتنگیم را

گریه می کنم ...به کسی چه مربوط ؟ !!!

 

پ . ن : به درک که اين روزها زندگی گه به توان ابديت است .. به درک که من دلم يک دل سير

گريه می خواهد .. به درک ... بگو همه بروند به جهنم .... فقط.........................

 

پ . ن : نمیدونمممممم....!

 

 

+    سرگردان 

 

سیب من را همگان گاز زدند،

خودتان سیب ندارید مگر؟

آی ای مردم شهر همتان را گویم :

سیب های خودتان را بخورید،

سیب من بر دهن هاتان گس ...!

سیب من را خوردید؟

دانه هایش بدهید،

سیب من را خوردید؟

به جهنم بروید...

 

پ . ن : نمیدونم چی شد که یاد این شعر افتادم...نمیدونممم...!

پ . ن : دردت به جان ِ بیقرار و خستهء من ....

پ . ن : اینجا... آره اصلا همه جا ...دیگر ...بدون تو هیچ مزه ای ندارد ...

          مرده است ..بی جان است ......!

         حالا اگر ببینمت نه سیلی در کار است نه خشمی در گلو ...

         تنها آغوشی است که با تمام دقت تو را در بر می گیرد ...

         نگرانی در این فاصله مرا به دوزخ می برد ...

         این فاصله ، این فاصله ، مرا به آتش می کشد ...

پ . ن : انگاری به یکباره مشکلات زندگی با همدیگه بهم هجوم آورده اند....نمیدونمممم.....

 پ . ن : دلم دریا میخواهد... دلم میخواد همین حالا جلوی دریا بودم و یک ساعت تمام به

           دور دستش نگاه میکردمممم.......!!!

پ . ن : بودن تو همیشه مثل بودن هواست برام... پس باید باشی و هستی..........

پ . ن : کز کرده ام آرام در گوشه ای و زل زده ام به دیوار روبرو ..

          به نقطه ای که نیست انگاری .. به نامعلوم .. سکوت ، هیچ ، سکوت ...!

پ . ن : اینکه بدونی قسمت بزرگی از بحران یک نفر ٬ خودتی خیلی عذاب آوره ..

          فقط باید منتظر بمونم  ..  این شرایط داغون کننده بگذره... میگذره....!

 

+    سرگردان 

 

امشب هرچی دنبال بهانه گشتم پیدا نشد!

مثل کسایی که می خوان یه جوری آرام کنند و آرام بشن...

انگار امشب از اون شبها بود که اگه حق انتخاب داشتم نقاشیش میکردم

اما حیف که نشد... من نقاشی رو بلد نیستممم....!!!

میبینی وقتی تو نیستی من چقدر بی کس میشم؟!

زود برگرد!

دلم برای تو و خیلی چیزای آرامش بخش دیگه تنگه!

دلم خیلی تنگه...

 

پ . ن : می‌پرم روی دوچرخه
           رکاب می‌زنم

            جز باد
            کسی تحمل این اشک‌ها را ندارد ...!

پ . ن : چه خوبه آسمونم باهات همراهی میکنه....!!!

پ . ن : فعلا همین!

 

+    سرگردان 

 

فرو رفته ام توی صندلی نیلپرم که در صاف ترین حالت ثابت شده. یک پایم را

کرده ام توی جای کیبرد pc و دیگری را به آن تکیه داده ام. دستم را گذاشته ام

زیر چونم. اگر برای بار اول ببینی فکر می کنی گره خورده ام اما من همیشه

اینطور می نشینم.

به فکر فرو رفته ام.. شروع می شود افکارم از صدای شکستن یک ماگ پر از چایی...

...و ادامه می یابد با صدای اشک ... فکر می کنم چه خوبست از آن دسته

مردهایی ام که گریه می کنند... حالا خیلی راحت تصور می کنم ...

فشار روی شقیقه هایم .. و چانه ای که بی اختیار حرکت می کند و می لرزد ... و

اشک هایی که معلوم نیست با کدام قانون از یک جای چشم بیرون می ریزند ..

گاهی از چپ گاهی از راست ... اما چیزی که وحشتناک تر است اشک هایی ست

که می ماند .. می ماند .. اینجا توی گلویت و سر راه تنفس ...

خفه ات می کنند لعنتی ها ...

فکر می کنم به تو ... و این روزها ... و روزهای گذشته ... آن موقع که ..د..ر..د.. داشتی

و من یه بطری ابسلوت تمام کردم ... می دانستی این روزها هم وقتی قرار است

ببینمت و مطمئنم نمی توانم کنترل کنم یک لیوان می خورم؟ ... !!!

ابسلوت ... دیگه خوشمزه نیست .. بالا می آورم ... فکر می کنم چه طوری قبلا

این زهرمار را سر می کشیدم؟ ... امروز دیگه نتونستم مزه شو تحمل کنم ...

همشو بالا آوردم ...  و فکر می کنم اگر توی حال خودت باشی و بزنی زیر گریه

خیلی گه تر از مزه ی این ودکاست .. تو باید بخندی ... و باز سعی می کنی ...

.... لب هایش را می گزد ... درد در تو هم می پیچد ...وحشتنااااااااااااااااااااک ...

غیرقابل تحمل ... آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاخ که چه دردی ..... می پیچد از درد ... و تو هم

می پیچی از زمان .. و مکان ... نگران نگاهش می کنی ...

او درد دارد اما نمی خواهد کسی بداند .. می گوید می خندد .. و هی

دروغ می گوید .. هی دروغ می گوید .... و همه تقصیر من میدانند...!

 

روزي که به دنيا آمدم صدايی در گوشم طنين افکند که تا آخر عمر با من خواهد ماند!

گفتم کيستی؟

گفت : غم ...

خيال ميکردم غم نام عروسکی است که ميتوان با آن بازی کرد...

ولي حالا فهميدم که :

خود عروسکی هستم بازيچه ی دست غم...!

 

 

پ . ن : به گمانم تيک تاک اين عقربه ها توان به هم خوردن ندارد وقتی .............

 

پ . ن : خطی بنويس

             خبری برسان

             خبر آورده اند که کوچه بی چراغ و

             خانه در خواب گريه بيدار است ...

پ . ن : این روزا : هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی..........(گاهی!...نمیدونممم..)

پ . ن :

اين همه دور

اين همه نزديک

دستم را فشار می‌دهی 

دستت را فشار میدهم

انگشتانم درد می‌گيرد از اين همه غم و سختی

دستم بی‌حس می‌شود اين همه نزديک

غريبه نيستيم...(مادر)!

می‌نويسم و سبک می‌شوم ...

می‌خوانم و دل تنگ می‌شوم...

حس غريبی است              

نمی دانستم......!!!

پ . ن : ... برایم نگفته بودی که وقتی نبودنت اینطور به زخم می نشیند ، خاطره کدام                            نگاهت را مرهم کنم .. یادم نداده بودی چگونه بغض نکنم از نشنیدن صدای تلفنی که ...                                 به من نگفتی دردهایم را کجا بگویم ...

 

+    سرگردان 

 

یه حسه ... حس ِ گرما ... از دستای تو .. تا دستای من ...

یه نبضه .. نبض ِ یه عااااالمه دوسِت دارم  ِ نگفته ... که باید زدنشو حس کنی ....

میدونم که حس میکنی...مثل خودمممم...

یه حرفه ... که گفتنش سخته ... اما باید نگفته بشنویش ...

دستات که روی دستام حرکت می کنه ......

..................

یه عاااالمه حرفه ... که همشون توش یه " شاید " گنده هست که دیوونم می کنه ...

یه نفر توی ِ من زندگی می کنه که هی هلم می ده و من گریه ام می گیره وقتی پرت

می شم و زورم بهش نمی رسه ...

یه وقتایی هست که دیگه هیچی نیستم ... باور می کنی ؟؟ .... وقتی گلوم می سوزه ...

بعدش  شور می شه  ... بعدش چشام سیاهی می ره .. اما از رو نمیرم ..

اون موقع ، آره درست همون موقع من فرو می ریزم ... توی تنم یه چیزی راه میفته ..

از سرم .. به سمت پاها .. حس می کنم دارم تموم می شم ....

گفتم ننویسم .. گفتم تلخم ... راست می گم! .. تلخم .. خیلی .... خیلی بیشتر از اونکه می بینین ......

خسته ام .. خیلی خسته...

 

پ . ن :‌همين الان .. دستهايت را دور شانه هايم کم دارم .... درست همين الان !

پ . ن :چقدر از اون محیط بیمارستان لعنتی بدم اومده....

پ . ن : آخه چقدر... خستممممم... !

 

+    سرگردان 

 

در بیمارستان اصلا خبری نیست!

مخصوصا / هفت و سه چار دقیقه ...

اول شب

که رفت و آمد میخک ها

در راهروها / ممنوع است

سیب سفیدی / تنها

گوشه ی بشقابی را روشن کرده ست

و کف دستی که به تدریج

تاریک میشود!

از نفس تختخواب فلزی.

هفت و سه چار دقیقه ... / اصلا ...

وقت غروب

وقت عصب های قطع شده

وقت پاهای تراشیده شده

وقت دهن های بسته و

چشمان نیمه باز ...

(خاطره ها با ملافه های سفید / سفر میکنند)!

وقت دعا

(شیشه های خالی دارو یکی یکی شرمسار خدا میشوند)

وقت چه میدانم؟!

وقت عزا / وقت عروسی

(عقربه ها دست میکشند از سر اعداد)

هفت و سه چار دقیقه ...

وقت نفس های آخر ایوب

(ساعت دیواری / صبعا تاریک میشود)

و کف دستی که به تدریج

از نفس کافور.

و اینکه تو میگویی ارواح کفن پوش را دیده ای

هفت پسر و سه دختر (هفت و سه چار دقیقه)

و آنکه خدا ترس بود و نوکرانی کثیر داشت...؟!

در بیمارستان ها اصلا خبری نیست

وقت غروب

وقت عصب های قطع شده

وقت پاهای تراشیده شده.

یا که تو از سایه شمشاد ها ترسیده ای

(آبی / چیزی بنویس)

یا که یقینا رازی در کارست

گرچه همین حالا

آنجا

(من قول میدهم)

سیب سفیدی / تنها

گوشه بشقابی را روشن کرده ست...

 

پ . ن : یک هفته شد که از روشنایی این خانه خبری نیست و همچنان ادامه دارد...!

پ  . ن : همچنان دیدار ملافه های سفید نیز ادامه دارد...!

پ . ن : امروز(پنجشنبه) تزریق ماده رادیواکتیو به بدن...فعلا ملاقات ممنوع!

پ . ن : نی نی چشمام خستن...!

پ . ن : .......!

 

+    سرگردان