تبليغاتX
وادی های سرگردان
 

اين روزها حال و هوايم متفاوت است. روزهايم را در يك بي استرسي خاص سر مي كنم. يعني با اين ديدگاه زندگي مي كنم كه واقعا چه فرقي مي كند شرايطم چه باشد؟ هوم؟گيرم توي ايده آل هايم غوطه ور باشم، واقعا تضميني دارد كه حالم خوب تر از ايني كه الان هستم باشد يا نه؟! ... مي خواهم بگويم چند وقتي است اينطور فكر مي كنم حال خوب و بد ما آدم ها چندان هم چسبيده ي سفت و سخت به شرايطمان نيست. ما آدم ها اين را مي دانيم، همه مان مي دانيم آرامش از درون زاده مي شود، اما راه به راه فراموشش مي كنيم. جان مي كنيم تا برسيم به نداشته هامان. اين است كه روزگارمان اينطور شده.......!!!!!!

بچه كه بودم، يك كتابي داشتم كه صفحه ي اولش عكس پسر بچه اي بود و توضيحش كه : "اين منم." . هر صفحه كه ورق مي زدي انگار كه دوربين بالاتر برود خانه پسرك را نشان مي داد و شهر و كشور و تا كره زمين و كهكشان و تاااااااااااا اينكه همه چيز يك نقطه بود. اوهوم... همه ما، همه هويت عظيم و پيچيده ي ما، تنها نقطه اي ست. آن هم تازه در بستري از زمان عمرمان. زماني كه با همين ترتيب به لحظه اي مي ماند. حالا فكر كن آرزوهامان، خواسته هامان، قصرهايي كه در آينده براي خود مي سازيم، يا حسرت گذشته هامان، چقددددددر، چقدددددددر خنده دار است. دست كم من كه فكرش را مي كنم خنده ام مي گيرد. زندگي همين لحظه ست. همين حالا. نه ذره اي گذشته تر، نه ذره اي آينده تر. همين لحظه. همين جا. حتي فكرش را كه بكني مي گذرد. فقط زندگي اش كن لحظه را.....!!

نمیدانم...!!!!

 

+    سرگردان  | 

 

نمیدانم چرا چند روز است که حسی وجودم را دگرگون کرده....! حس خوبی نیست انگار....!!!

یا من حالم اندکی خوب نیست یا آدم های دوروبرم....

در این دو یا شاید سه روزه گاهی اوقات فکرهایی به این سلول های کمی دود گرفته مغزم خطور میکند....از همان فکرها....از همان به اصطلاح خاکستریها.....!!!

خیلی زیبا و دوست داشتنی نیستند....اما فشار زیادی وارد میکنند انگار....!

چه شده؟؟؟؟؟ نمیدانم.....!!!!

حسی مثل اینکه شاید کسی نیست (نخواهد بود) که مرا بفهمد یا اندکی درک کند یا شاید من کسی را نمیفهمم....سخته...حتی بیانش!!!

میدانید یاد روزی افتادم....روز رفتن....چهار سال پیش....سالگردش نزدیک است...بوی تنها شدن بویی مثل بوی خون هنگام نفس کشیدن.....نمیدانم...!!!

همان موقعی که توی فرودگاه دور خودم فقط می چرخیدم و نمی دانستم که اکنون باید چه حال باشم و چه کار باید بکنم... گاهی دوباره همه چیز را چک می کردم  تا چیزی را فراموش نکرده باشد و گاهی هم می نشستم روی صندلی و همه ی آدم های آنجا را برانداز می کردم و می خواستم بدانم فرق من با این ها چیست؟ می خواستم بدانم که چرا این چنین پریشانم و سرگردان!!!

اما هرچه تاریک ترین زوایای زنده گی ام را هم می گشتم کم تر می یافتم دلیل ش را...!

اما دیگر مگر چه قدر می شود فکرش را نکرد و طفره رفت... دیگر آن موقعی که آخرین پله های هواپیما را بالا می رفتند، آن نسیم را انگار تو فرستادی تا به صورتم بخورد و دلم لحظه ای بلرزد که "کجا می روید؟". این ها همه بود و بود و بود .... و هست...!!!

دیگر فقط بهت بود آن جا... بهت من در نبود تو.... مبهوت بودم و حیران ...
وقتی که داشتم بین آدم ها وول می خوردم و این جا و آن جا سرک می کشیدم، دیگر هیچ گاه صدایی در ذهنم نپیچید که چرا من.... این چیزها که دیگر برایم مهم نبود.... مهم این بود که من  این جا هستم... مهم این بود که قشنگ این جا را به خاطر بسپارم و تنهایی که نصیبم شد... می دانی! مغزم دیگر اصلاً کار نمی کرد. دیگر آن جا به جای مغزم فقط چشمان م  بود که کار می کرد و مردمک ش که مدام همه جا را می پیمود و لحظه به لحظه و وجب به وجب و آدم به آدم آن ماتم کده را می پیمود... دیگر فقط شامه ام بود که بوی غربت و بوی تنهایی و بوی ماتم را همین طور هی می کشید بالا... دیگر فقط این گوش هایم بود که کار می کرد و نجواهای غریبانه ی آن جا را گوش می داد... دیگر فقط گوش هایم تیز شده بود برای صدای آشنای آشنایی... دیگر فقط اشک بود که می آمد و شانه بود که تکان می خورد....!!!!

و من هنوز هم نشسته ام این جا و انگار نه انگار که سال ها میگذرد و این چرخش روزگار است... من هنوز هم خودم را عادت نداده ام....الان یادم هم می آید که این یکی دیگر عادت نمی شود... کار دل است و دل ما هم که.......... آخر کی می خواهد خودش باشد....!!!

 

چقدر بی تابی چقدر... چقدر...

نمیدانم ...

این روزها ؟

گوشه غمیگن میلت را باز کن...!!!!

 

+    سرگردان  | 

 

ساعت ۶ صبح ساعت موبایلت زنگ میخوره و از خوابی که نمیشد اسمش رو گذاشت خواب

میپری!!! یهو به خودت میای که نکنه برده باشنش!!! سریع سروصدایی راه میندازی که باباتم

از خواب بیدار بشه....هر چند که حتما بیدار بوده....!!!!

ساعت ۷ دم در بیمارستان....اون ساعت تو تابستون یه جای پارک گیر نمیاد...!!!!

چقدر درد میذاره جامعه رو آدماش!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ساعت ۷:۱۵ .... کجا ؟؟؟؟ میخوام برم بخش پست کت....نمیشه....ممنوعه...

من باید برم.....شرمنده ام نمیشه .... ( عزیزم تو پرانتز برات بگم که ما ایرانی هستیم اگر با

زبون خوش نذاری برم بالاخره یه راهی مطمئن باش پیدا میکنم پس بهتر بود میذاشتی همونجوری

با یه درخواست از سمت منو یه جواب مثبت از سمت تو تمومش میکردیم و یه چند دقیقه ای رو من

کنار ملافه های سفید میگذروندم...)

باشه ممنونم.....بالاخره یه آشنا بعد ۳۰سال میشه پیدا کرد....

ساعت ۷:۴۵ کنار تخت....خیلی آروم خوابیده و فقط بهش نگاه میکنم....اشک تو چشمام حلقه

میزنه....آخه چرا؟؟؟چرا اینهمه درد برای یک نفر....از کی؟؟؟؟چقدر؟؟؟؟میگن امتحانه.....

حالم دیگه از این حرفها به هم میخوره....

ساعت ۸:۲۰ میگن کم خونی....!!!!....تزریق...

ساعت ۹:۴۵ آماده برای رفتن به اتاق عمل....یه بغض اومده تو گلوم از همونا که مثل یه توپ داره

باد میشه و با هیچی هم خالی نمیشه...

ساعت ۱۰ دستش رو جلو اتاق عمل دراز میکنه و صدامون میزنه.....فقط میرم دستش رو میگیرم

و پیشونیش رو میبوسمو میگم که اصلا نگران نباش....در صورتی که خودم دارم از نگرانی میمیرم...!

دکتر رو دم در میبینیم.....میگه حداکثر ۱ ساعت طول میکشه و نگران نباشید....

ساعت ۱۰:۳۰ پشت در....یکی داره فرآن میخونه....یکی خوشحاله که داره بابا میشه....یکی

داره زیر لب یه چیزایی میگه....یکی تسبیح دستشه و داره صلوات میفرسته....یکی چشماش به در

و نگرانی داره تو چهره اش موج میزنه....یکی ساکت نشسته و جوم نمیخوره ... یکی داره با موبایلش

به بقیه خبرارو میده.... یکی داره رژه میره...

هر کسی اونجا یه حالیه.... نمیدونم..... امیدوارم که هیچوقت تجربه نکنید....یا چیزای خوبشو

تجربه کنید....مثل اون بابایی که از خوشحالی بین همه شیرینی پخش میکنه....

من نشستم و دارم با خودم عهدهایی میکنم....نمیدونم بهشون چقدر پایبند خواهم بود....

اما با خودم و خدای خودم حرف میزنم و ازش میخوام.....

ساعت ۱۱ هنوز خبری نیست....

آقا ببخشید ۱ ساعت تموم شد اما خبری نیست.....

صبر کنید شاید بیشتر طول میکشه....

مریضها رو یکی بعد اون یکی میارن و میبرن....اما هنوز خبری نیست....دل تو دلم نیست....چرا؟؟؟

یه علامت سوال بزرگ....ساعت ۱۱:۳۰......

یه دوست....یه دوست خوب.... یه دوستی که شاید خودش نفهمه چیکار کرده....

یه دوستی که امروز کاری کرد که من هیچوقت از یاد نمیبرم......کوتاه اما بزرگ....

ممنونم که بودی که هستی....

اون لحظه شاید کسی فکرشم نکنه اما شاید به همون چند دقیقه ام احتیاج داشتم....

انگار اون میحط داشت خفم میکرد....

شاید گفتن و نوشتنش رو هیچکس هیچوقت نفهمه....اما بعدش که رفتی اشکی که ریختم و

فکرایی که کردم خیلی خیلی آروم تر از چند دقیقه قبلش کردتم.....الانم که دارم مینویسمش

اشک تو چشمام حلقه زده و بغض گلوم رو گرفته.....کاش بهت بگم و بیای اینجا رو بخونی....

چون نمیتونم زبونی بگم که چیکار کردی....اما کاری که کردی شاید هیچکس نبود که بکنه

یا خیلی ها هستن و.......بگذریم!

یاد بار اولی که عمل قلب بود افتادم....اون موقع داداشم بود ...یادته......!!!!

دوست ندارم زیاد بگم....!

برمیگردم تو.....چی شد؟؟؟؟هنوز خبری نشده؟؟؟؟؟

نه.....هنوز خبری نیست.......

میرم تو.....میگم میخوام برم تو!!!!!!

عزیزم نمیشه....مگه چی شده؟؟؟؟

براش میگم....میگه راهرو رو برو جلو اولین در سمت چپ برو بپرس.....

میرم......تمام تنم داره میلرزه.....

ببخشید خانم ...... عملش تموم نشده.....

نه هنوز دارن پیست میکنن.....!!!!

آخه خیلی طولانی شده.....ایشاالله یه ۱۰ دقیقه دیگه....

۱۰دقیقه میگذره و بازم خبری نمیشه....

ببخشید چی شد......یه جواب سر بالای دیگه....دیگه دارم دیوونه میشم.....میخوام زنگ بزنم و باهات

حرف بزنم اما موبایلم یه طرفست....کاش زنگ میزدی....!!!!!نمیدونم....

ساعت ۱۲:۱۵...یکی میاد جلومو میگه نگران نباش تا ۱۵ دقیقه دیگه میارنش....

میگم راست میگی...میگه آره الان پرسیدم.....انگار آب سرد رو ریختن روم.....!!!!

ساعت ۱۲:۳۰ میرم پشت در همون راهرو....ساعت ۱۲:۴۵ یه تخت میاد بیرون.....خودشه....

داره میگه تشنمه....تشنمه....آب .... آب......

اشکم سرازیر میشه دوباره.....

سریع براش آب میارم....با نی میخوره و میگه آخی....آخی.....دوباره پیشونیشو بوس میکنم....

میبرنش تو سی سی یو.....اول جلومو میگیرن....فقط بابا میره....بعد چند دقیقه دکتر میاد و میگه بیا

پسرم...داره صدات میکنه و میخواد که توام باشی.....بی اراده میدوم......میرم کنار همون ملافه های

سفید و دستم رو میذارم تو موهاشو براش مثل شونه میکشم......

بعد چند دقیقه میگن دیگه نمیشه بمونی.....باید بری.....

ساعت ۱:۳۰ (بعد از حدود ۳ ساعت) یه نفس نیمه راحت میکشم و میشینم روی صندلی ماشین.....

.......................................

..............................

.......................

...

!!!

 

+    سرگردان  | 

 

گاهی مثل یک لاک پشت آرام! گاهی مثل یک سنجاب بازیگوش!

دنیای خیالی ما آدما خیلی رنگیه نه؟؟؟؟ چقدر از اون رنگ ها تو دنیای واقعیت هست؟؟؟؟

تو همین دنیای مجازی چقدر از رنگی به غیر از سیاه و سفید استفاده میکنی؟؟؟!!!!

نمیدونم....حسم خاکستری جسمم خاکستری روزم خاکستری شبم خاکستری !!!! و ....

یک دقیقه آرام و بی صدا یک دقیقه بعد پر سر و صدا و شلوغ!

یک دقیقه بی درد چند دقیقه بعد دیگر از بی دردی خبری نیست و حضور درد!!!

درد .... د   ر    د   .... د ... ر.... د.... میبینی از هر طرف که مینویسمش همان معنی را میدهد!

به نظر شاید بر عکس مینویسی عمقش بیشتر میشود....!!!!

نمیدانم..... روزهای پر دردیست این روزها....شاید از هر لحاظ!!!!!

چهره ای که شاید میدیدی باید میماندی .... افسوس .... افسوس که نگاهی آنجا نمیگذاشت!!!

صدایی که شاید میشنیدی باید میماندی.... اما ..... اما صدایی بود که بوی رفتن میداد!!!!!

چشمهایی که شاید میدیدی باید میماندی ... حیف ... حیف که چشمانی بود که بدرقه ات میکرد!!!!

روز پر درد و عجیبی بود ... خدا کند که دگر نیاید....اما .... اما روز دگری در راه است....

.....!

 

+    سرگردان  | 

امروز یکمی عجیبه....!!!!

ساعت ۸ صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار میشی....قبل از اینکه گوشی تلفن رو برداری یه عرق

سرد روی تمام تنت نشسته....یاد دیشب میفتی .... !!!!

حالا از اون طرف خط یکی داره میگه الو ... الو ... منزل ........ !!!

یهو به خودت میای و میفهمی که از بیمارستان ... است....!

دکتر گفته که امشب برای بستری تشریف بیارن تا فردا کاراشون زودتر انجام بشه....

میگم باشه و خدافظی میکنم....باز یاد دیشب میفتم!

میرم سمت اتاقشون....میبینم نشسته رو تخت و با یه حالتی داره سمت در که من وایسادم رو نگاه

میکنه....میپرسه کی بود....دلم نمیخواد بهش بگم اما چاره ای نیست چون اصلا از جایی که قراره

بره خوشش نمیاد....یاد دیشب میفتم!!!

بهش میگم و یه بغض کوچیک میکنه و یه نفس عمیق میکشه و چیزی نمیگه....اما میفهممش...

به خدا من میفهمم.............................!!!!

یاد دو شب قبل میفتم... توی یه رستوران .... یکی اونجام اشک ریخت که من یه بغض کوچیک کردم...

یاد اون میفتم....یاد اینکه چرا خیلی ها فکر میکنن من درکشون نمیکنم.....نمیدونم....!!!

شاید چون خیلی نشون نمیتونم بدم این فکر رو میکنن.....

یاد آرش میفتم.....اون خیلی خوب میتونست نشون بده اما من اون نیستم.....من خودمم...!!!

به خودم میام که میگه یه لیوان آب بده..... یه لیوان آب ... یهو به چیزایی فکر میکنم که هیچوقت

دوست ندارم فکر کنم.....خیلی سخته..... استرس دارم....اضطراب....... یا شایدم وحشت!!!!!

میترسممممممممممممممممممممممم......!!!!

 

+    سرگردان  | 

 

میدانی که می فهمم چقدر سخت است،

چه حسی دارد...حسی شبیه کرختی ، گیجی ،بهت توام با غم...شاید هم کمی همراه با ترس..

مثل آن می ماند که تکیه گاهت را به یکباره بردارند تا پخش زمین شوی ..مثل آن می ماند که یک مشت توی فکت خورده باشد ..بی هوا..محکم..از نا کجا اباد..

اما مهم بلند شدنت قبل از اتمام شمارش معکوس است که نباید ببازی...که کارهای ناتمام زیاد داری..

که زندگی صبر نمیکند برای شمارش های بیشتر...!!!

نمیدانم...!!!

 

+    سرگردان  | 

 

چند روزه که خسته ام .... نه از اون خستگی ها ... نه ... !

تحمل چقدر میشه؟؟؟؟من تحمل نمیکنم....پس چی؟؟؟؟

میدونی....یه چیزایی هست که نمیشه گفت....یه چیزایی هست که نباید دید....

یه چیزایی هست که نباید شنید....یه چیزایی هست که نباید لمس کرد.....

خوب که چی؟؟؟؟؟

آخه عزیز من حس ( ح س ) رو چیکارش کرد؟؟؟؟اونو هر کاریش بخوای بکنی بازم نمیشه!!!!

میدونی حس رو نمیشه کاریش کرد....چه بخوای چه نخوای هست....!!!!

این روزا اصلا حس خوبی ندارم....دقیقا یه جورایی داره مثل ۵ سال پیش میشه!!!

چی میشه؟؟؟؟؟خوب اگه یادت باشه میفهمی....همینجا تو همین وادی ها همه اش رو نوشته ام...!!!

رفتن .... درد .... درد ... رفتن .... ماندن .... درد .... درد .... ماندن....

همیشه خوندم و میگن اونی که میره یه درد داره اما اونی که میمونه ۱۰۰۰ و اندی درد داره!!!!

واقعا راست میگن ... نه؟؟؟؟ ... تو هم باورش کردی مگه نه؟؟؟؟

دوباره بوی بیمارستان از یه طرف .... بوی رفتن و تنها شدن بیشتر از یه طرف دیگه...!!!!

کسی چمیدونه.....فقط خودم و خودتیم که میدونیم داریم چی میگیم ....!!!!

دیگه اصلا مثل قدیما نوشتنم نمیاد میبینی؟؟؟؟؟؟  انگار دوس دارم خیلی خودمونی تر از قدیما

با هم حرف بزنیم....شاید به خاطر شروع دوباره است.....

اما .... اما .... امشب یه جوریه .... دلم بد جوری گرفته.... از چی نمیدونم....از کجا نمیدونم....

آسمونم که این روزا همینجوری شده...حسابی دلش گرفته و داره گرد و خاک میکنه....

اما افسوس... افسوس که گرد و غبار دل من اینجوریا پاک نمیشه....حتی یه نمه بارونم نتونست یکمی

آرومش کنه....شاید یدونه از اون سیلا لازم داره....!!!!!!....نمیدونم.....اصلا شاید گرد و غبار نیست و....

نمیدونم چرا خوابم نمیبره......!!!!!!!!!

چرا نمیتونم نه کسیو آروم کنم نه خودمو.....!!!!!!....سخته.....سخته.....سخته....!!!!!!

خ و ا ب م   ن م ی ب ر ه !

 

+    سرگردان  |