!!!تست ناشتايی!!!
روی ميز صبحانهء شما اين ميوهها گذاشته شدهاند، كه يكی را بايد انتخاب كنيد:
۱. سيب
۲. موز
۳. توت فرنگی
۴. هلو
۵. پرتقال
اولين انتخاب شما كدام خواهد بود؟
لطفاً خوب فكر كنيد و به ميز غذا حملهور نشويد! ![]()
اين يک امتحان بزرگ است و نتيجۀ آن شما را متحير خواهد كرد. ![]()
انتخاب شما چيزهای عجيبی در مورد شما خواهد گفت. ![]()
باز هم فكر كنيد و لطفا قبل از انتخابكردن به سمت جوابها نرويد. ![]()
پس از انتخاب برای شناخت خودتان نتيجه را در انتها ببينيد...
عجله نكنيد، خوب فكر كنيد! ![]()
▼
▼
▼
▼
▼
▼
▼
▼
▼
▼
▼
با توجه به انتخاب شما...
سيب:
اين يعنی شما شخصی هستيد كه دوست دارد اول سيب بخورد.
موز:
اين يعنی شما شخصی هستيد كه دوست دارد اول موز بخورد.
توتفرنگی:
اين يعنی شما شخصی هستيد كه دوست دارد اول توتفرنگی بخورد.
هلو:
اين يعنی شما شخصی هستيد كه دوست دارد اول هلو بخورد.
پرتقال:
اين يعنی شما شخصی هستيد كه دوست دارد اول پرتقال بخورد.
اميدوارم كه باانجام اين تست شناخت بهتری از خودت به دست آورده باشی. ![]()
توجه به نتيجۀ اين تست میتونه تو را به سمت آسودگی و درک و فهم و آرامش و سلامتی و ابديت و حقوق بشر و پول و انرژی حق مسلم ما و... راهنمايی كنه، پس نسبت بهش بیتفاوت نباش.
همچنين من ميدونم كه الان خيلی دلت ميخواد كه منو پيدا كنی...![]()
خب تو دستت به من نميرسه و نمیتونی منو پيدا كنی، چون من خودم الآن دارم دنبال اونی ميگردم كه اينو واسم فرستاده بود! ![]()
پ.ن : خوب اینم یه جورشه دیگه....!!! چه میشه کرد یا گفت...!!!
اينجايي كه ما هستيم، آزادي مطلقه...!
منتهي خوشه بندي شده!!!!!
پ.ن : خوشگله خوشه چندی ؟؟؟!!!!
ساعت ۵ صبحه ... چشمام رو باز میکنم و میبینم نور چراغ آشپزخونه داره تو سیاهی خونه مثل نور ماه تو یه شب تاریک میدرخشه....پتو رو میزنم کنار و یه لحظه احساس سرما میکنم سعی میکنم که از جام بلند شم و برم سمت آشپزخونه....وقتی میرسم میبینم مادر وایساده و داره داروهاشو میخوره و اشک توی چشماش حلقه زده....میدونم...دلیلش رو میدونم....تو این ۳۰ ساله که با پدر بودن هیچوقت قرار نبوده اینجوری از هم جدا بشن و یکیشون بره یه جای شاید توی این روزها خطرناک...میدونم... میدونم داره به چیا فکر میکنه....بالاخره ۳۰ سال زمان کمی نیست که با هم بودن و حالا برای ۷ یا ۸ روز که میخوان از هم دور باشن باید اینطور نگران باشن....هرچند که مسافرت های دیگه ام بوده که از هم دور بودن اما اینیکی یه مقداری با بقیه فرق داره....نمیدونم.... این حس رو .... منم اشک تو چشمام حلقه میزنه و برمیگردم که نکنه اشکهای من باعث بدتر شدن حال اون بشه....میرم تو اتاق خوابشونو به چهره بابا که هنوز خواب نگاه میکتم و اشکام از روی گونه هام میچکه روی دستم و بعدشم می افته روی فرش....از اونجام بر میگردم... منم دلتنگتم .... نمیدونم.... میام تو رختخوابم و میرم زیر پتو و سعی میکنم که قوی باشم....!!!!!......ساعت میگذره و من چشمام بازه و چراغ آشپزخونه هنوز روشنه....
ساعت نزدیک ۷ شده.... مامان صدام میکنه و فکر میکنه که خوابم...بابا رو هم صدا میکنه....با هم میشینیم سر میز و همگی سعی میکنیم که عادی باشیم و خوشحال....با هم حرف میزنیم و صبحونه ای با هم میخوریم....چمدون بابا رو میارم دم در....بابا لباساشو پوشیده و داره با مامان خداحافظی میکنه....حرفهایی که بهم میزنن اشک من رو هم مثل خودشون در میاره.....حس گفتنشون نیست...حتما همه میتونن بفهمن.....نمیدونم....سعی میکنم خودمو کنترل کنم....چون قرار بود من بابا رو ببرم ترمینال تو خونه باهاش خداحافظی نکردم و گذاشتم اونجا ازش خداحافظی کنم و مامانم که حال خوشی نداره و نمیتونست بیاد اونجا موند تو خونه....بابا از زیر آیینه و قرآن رد میشه....
راه میفتیم سمت ترمینال.....بابا شروع میکنه باهام صحبت کردن....چیزایی میگه که اشکم رو در میاره و خودشم با بغض حرف میزنه.....در میاره کلید کمد بیمارستانشو بهم میده و میگه همه چی اونجاست... بغضم میگیره و میگم قربونت برم مگه داری کجا میری...داری میری یه چند روزی سفر و بر میگردی نیازی به این چیزا نیست.....میگه راه و هزار اتفاق....نمیدونم چی بگم....میرسیم دم در ترمینال....پیاده میشیم..... وقتی بر میگرده میگه باباجون حلالم کن....به خودم میگم من کی باشم که بخوام تو رو حلالت کنم فدای اون موها و ریشای سفید و اون چشمای اشک دارت بشم...من کی باشم که تویی رو که انقدر بزرگی و تو تمام طول عمرم حتی به من که پسر کوچیکتم یه توهین کوچیکم نکردی بخوام حلالت کنم....به قول خودت حلال خوشت باشه ( هر چند که هنوزم که هنوزه معنی دقیق این جمله رو نفهمیدم)....بغلش میکنم و در گوشم میگه مامانتو میسپارم دستت اون مریضه نذار ناراحتی بکشه...منم در گوشش میگم قول میدم نگران هیچی نباش فقط مواظب خودت باش.....
میره .... از دور وایمیسم و نگاهش میکنم.....وقتی میره اونطرف خیابون پیش بقیه برمیگرده یه نگاهی بهم میندازه و دستشو میاره بالا و باهام حداحافظی میکنه و کم کم از دیدم خارج میشه و میره....
حالا نزدیک به ۶ ساعت که نیست....نزدیک به ۶ ساعته که رفته....
خدایا خودت پشت و پناهشون باش و همینطور که رفتن همونطورم برگردن.....
* واقعا ما آدما چرا اینجورییم .... وقتی یکی هست اونقدری حس نمیکنیم .... حتما آدما باید نباشن تا حسشون کرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!
* هر چه میخواهد دل تنگت بگو....!!!
* عرض کنم که بنده نه از هیچ گروه و جبهه و دسته ای خوشم میاد نه جزء شون هستم....فقط و فقط خودمم....نه چیزی رو که دیگران میخوان.....همیشه ام سعی میکنم بهترین باشم....!!!!!!
* گاهی وقتا لازمه بدترین باشی تا بهترین بشی .... نه؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
* اگر این نوشته ها قرار بود نظر شماها رو تغییر بده که من الان باید استاد دانشگاه میبودم و بس...آخه قربونه اون افکار نیمه سوختت بشم مگه من میخوام بنویسم که تو از من خوشت بیاد یا نیاد؟؟؟من هر چی که دوست داشته باشم و بخوام مینویسم حالا شما میتونی بخونی یا میتونی این صفحه رو باز نکنی و نخونی اگه خوشت نمیاد....اون گوشه سمت بالا چپ رو بخون بعد نظر بده....شما دوست عزیز انگار عاشق اینی که از چیزایی نوشته بشه که مزاجتون سازگاره...نه؟؟؟؟ امثال این نوشته ها حال خوبتونو بد میکنه؟؟؟؟؟؟؟
*نمیدونم.....به کجا داریم و میریم.....!!!!
چه جالب...!!!
کلی نظرات جالب و جدید برای پست قبلی داشتم...از انواع و اقسام گروه ها و دسته ها و مخالف ها و موافق ها و دوستان و دشمنان و آشنایان و ....
برام جالب بود...چقدر طرز فکرها متفاوت و عجیبه...البته خیلی هم دور از انتظار نبود...!!!
با خیلی ها هم تلفنی بخاطر این پست بحث داشتیم که اونم در نوع خودش جالب بود!
اما چرا؟؟؟؟ آیا شماهایی که اومدید و این نظرات رو گذاشتید برای نظراتتون حرف و دلیل قانع کننده ای هم دارید یا فقط حرف میزنید؟؟؟؟مثل خیلی هاااا.....
چیزی که من نوشتم یه موضوع واضحی بود که این روزها همه دیدن از جمله خودم ... پس دیگه دیلیلش مشخصه اما شماها چی؟؟؟؟!!!!!.....نمیدونم......
حالا از این به بعد پس سعی میکنم حتما وارد مسائل سیاسی بشم و پست های جالبی براش داشته باشم....مثل اینکه دوستان خیلی یه جورایی پاین!!!! :دی
پ.ن: دوست دارم با چنی تن از دوستان دیگه هم صحبتی داشته باشم...مثل کسی که مخفف ستاره است و یه دوست و.... اگر تمایل داشتید .... منتظرم!
آيا از مشکل جنسي رنج ميبريد؟ آيا جنس مخالف و حتي موافق! توجهي به شما نمي کند؟ آيا از کودکي عقده هاي رواني بسياري داشته ايد؟آیا عقده های خود را میخواهید در جایی خالی کنید؟آیا دوست دارید همه به شما توجه کنند؟ آيا هميشه در دوران کودکي کتک ميخورديد؟ آيا چندين سال است که در کنکور قبول نميشويد؟آیا در گرفتن گواهینامه دچار مشکل هستید؟ چاره مشکل شما در دستان ماست امروز ثبت نام کنيد فردا تجاوز کنيد!!! (روابط عمومي بسيج)
چی گفتماااا.....!
پ.ن : میخوایم بریم پاتایا یه ایدزی بگیریم و بیایم خونمونو به رهبرمون هدیه کنیم!!!
پ.ن : یه خورده سیاسی بشیم ببینیم چی میشه...!...چیزی نمیشه.....!!!
یکشنبه .... ۱۳/۱۰/۸۸....
حسی دارم....از اون حس های ت خ م ی ... استرسم که باشه مخلوطشون چی در میاد...
برای خودش معجونی لامسب(لامذهب!!!)...همچین می افته به جونت و دهنت رو سرویس میکنه...
که نگو....که نگو....که نگو...
دلم میخواد برم یه جایی....کجا.....؟؟؟.....یه جا که دور از این آ د م ه ا باشم....چراشو میدونم...
دلم نمیخواد بنویسمش....هه هه ... تصمیم رو میگیرم ... به پسرخاله میگم و اونم که یه جورایی
مثل حال و هوای من رو داره میگه بریم...کی...؟؟؟.... فردا صبح....
میام خونه.... میرم یه سری به اون سایت کذایی میزنم....هنوز نیومده....حس خوبی نیست....
میدونم که برم میاد....
صبح ساعت ۱۰... وسایلمون پشت ماشین و به طرف مقصد....دلمون میخواد خودمونو بزنیم به
بیخیالی....از اون آهنگ های مخصوص بیخیالی میذاریم و مزنیم به جاده...
بازم میدونم....من تو فکر ...................... اونم تو فکر............................. ای بابا...چی میشه...!
میرسیم به مقصد......
روز اول میگذره.... از اونجا به هزار بدبختی کانکت میشیم به این دنیای مجازی کوفتی...میرم توسایت
مورد نظر...هنوز نیومده.....چند وقته که این پیغام نات اویلبل و میبینم.....
روز دوم....نشستیم داریم قلیون میکشیم و چای میخوریم....یه حسی بهم میگه اومده....
میریم تو نت و همون سایت.....این بار پیغام اویلبل رو با دیتیلزش میبینیم.... تمام بدنم خیس شده...
استرس...!!!!...میگه بزن ببینیم چی شده.....با یک کلیک کلی از نقشه ها و برنامه هام برای یه مدتی
همگی بهم میریزه......
نمیدونم چی میشه.....خیلی سعی کرد از اون موقع به بعد رو تا الان که تو خونم روحیه ام رو عوض
کنه....در صورتی که خودشم نیاز داشت....ممنونم.....لاو یو پسرخاله....
از اون طرف خبر میرسه که خیلی نگران نباش ... درست میشه....حالا دوباره پنج هفته باید تو این
وضعیت ت خ م ا تیک بمونم تا ببینم چی میشه....
حوصله هیش کسی رو ندارم....
یه سوال....تابستونه؟؟؟؟....چقدر هوا گرمه!!!!!!
حالا دلم میخواد برم یه جایی دور از این آدمها و آدمهایی که زبونم رو هم نفهمن....!!!!